جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » ارس، نماد وفاداری

ارس، نماد وفاداری

در مورخه ۵/۴/۹۶ به مرند رسیدم. پیش‌تر شنیده بودم که شهر دوست‌داشتنیِ من جاذبه‌های طبیعی و گردشگری فراوانی دارد. شب را در منزل یکی از بستگان به سر بردم. ساعت ۵/۱۲ روز ۶/۴/۹۶ راهی شهر بسیار مدرن جلفا شدم. در مسیر مناظر چشم‌نواز طبیعی را دیدم که هر کدام برای دل‌انگیزی از جذابیت بالایی برخوردار بودند. روستاهایی را دیدم که یکی از دیگری جذاب‌تر بودند. روستاهایی مانند کُرّاب، هرزند جدید، هرزند عتیق، قره‌بلاغ، دیزج قربان، تازه کند آخوند و… هر یک از این اسامی معانی خاص و با مسمایی دارند. یکی از اینها دیزج قربان است. دیزج در برخی روایات به معنای دژچه یعنی دژ کوچک است و این نشان می‌دهد که در گذشته در جاهای مختلف ولایت مرند، دژهای مختلفی وجود داشته که یکی از اینها در مسیر جلفا قرار داشت. دژها نشان از آن دارد که مرند و روستاهای اطراف آن از قدمت بسیار بالایی برخوردارند و حاکمان از طریق این دژها سرزمین خود را اداره می‌کردند تا بتوانند بر سرزمین‌شان تسلط داشته باشند و اجازه ندهند که بیگانگان به این سرزمین تعدی کنند. شگفت اینجاست که در کاوش‌های باستان‌شناسی آشکار شده که در زیر این قلعه/ دژها انباری از طلا نهفته بود. شک نیست که افراد عادی نمی‌توانسته‌اند طلا قایم کنند و این امر نشان از آن دارد که در مرند یک حکومت هماهنگ وجود داشته است. البته از این دیرج‌ها در مرند حداقل چهار مورد را داریم که اتفاقاً در جاهای مختلف قرار گرفته و هرگاه که دو تا از آنها جمع شوند بیان‌کننده‌ی آن است که حاکم در همان‌جا حضور داشته و البته همه نشان‌دهنده‌ی قدمت تاریخی این شهر دارد.

به‌هرحال وارد شهر جلفا شدم، شهری که تابه‌حال ندیده بودم، شهری بس مدرن و بسیار تازه و زیبا با پارک‌های بسیار زیبا که در نقاط مختلف طبیعی شهر ساخته شده بودند مثلاً در دامنه‌ی کوه‌ها و بعضاً هم در فاصله میان کوه‌ها و رود عظیم ارس.

اما آنچه برای من بسیار جذابیت داشت رود خروشان ارس است که مرز میان ایران و جمهوری آذربایجان را تعیین می‌کند و رابطه میان این مردم که هم از نظر نژادی با هم یکسان‌اند و هم از نظر زبان و هم از نظر دین اما میان آنها مرزی نیست اما سیم‌های خاردار و رودخانه میان این ملت واحد فاصله انداخته و آنها که قلب و دلشان یکسان است و سالیان سال زیر یک حاکمیت و زیر یک پرچم زندگی کرده‌اند، جدایی افکنده است. جدایی که تاریخ آن بیانگر ظلم عظیمی است که به این ملت شده است. شاهان دنیاطلب و عیاش قاجار در جفایی نابخشودنی ملت ایران را به دو قسمِ آن طرف رود ارس و این طرف تقسیم کردند و حتا خانواده‌های زیادی به دو نیم تقسیم شدند که یک دسته در آن طرف و دسته‌ی دیگر این طرف ماندند و جدایی آنان به رنج جانکاهی مبدل شد که هیچ‌وقت از خاطره‌ی مردم ایران پاک نخواهد شد.

ارس برای من خاطرات غم‌انگیز فراوانی را زنده می‌کند که مهم‌ترین آنها ایجاد شقاق میان آذری‌ها و ملت ایران از یکدیگر و کلیت تا جمهوری آذربایجان و حتا ارمنستان است که اگر اکنون راجع به آن چیزی بگوییم تنها بر دردها و رنج‌های خودمان افزوده‌ایم. ازاین‌جهت نمی‌خواهم خاطر خطیر خوانندگان عزیز را بیشتر از این مکدر سازم.

اما دو خاطره برای من رنج‌آور است. در کنار ساحل رود ارس که راه می‌رفتم به پل مخروبه‌ی حناءالدوله رسیدم که در گذشته‌های دور حلقه ارتباطی میان این و آن طرف رودخانه بود و شاید همین پل و پلی مشابه آن بود که سارای دختر زیبا و دین‌دار و وفادار دشت مغان از روی آن خود را به رودخانه انداخت تا ناموس خود را حفظ کند و بر وفاداری‌اش آسیبی نرسد. کدخدای نامراد روستا که با اتکا به پول و زورش درصدد بود سارای را از نامزد و معشوق دوست‌داشتنی و چوپانش جدا کند اما او و پدرش هرگز حاضر نشدند تن به چنین ذلتی بدهند اما دختر مهربان برای حفظ سلامتی پدر حاضر شد به ظاهر از نامزد و معشوق عزیزش جدا شود و همسر کدخدای جلاد و زورمند شود اما هیچ‌کس نمی‌دانست که در ذهن و ضمیر این دختر چه می‌گذشت و ساده‌لوحان از این کار سارای شگفت‌زده شدند و شاید هم زبان به نکوهش او دراز کردند اما گذر زمان همه چیز را روشن کرد و سارای در روی همین پل نقشه ذهنی‌اش را اجرا کرد و برای حفظ سلامتی پدر و چوپان نامزد محبوبش، از بالای همین پل خود را به آب‌های خروشان این رودخانه سپرد تا برای همیشه به‌عنوان نماد وفاداری و پای‌بندی عاشق به معشوق بلکه معشوق به عاشق بماند. او رفت و دریایی شد و نامش را برای همیشه تاریخ زنده کرد درحالی‌که امروزه از کدخدا هیچ نام و نشانی نمانده است.

در کنار این دو خاطره‌ی دل‌خراش، این رودخانه حادثه دیگری را نیز به خاطر دارد و آن ظلم پهلوی دوم است که صمد بهرنگی را به خاطر نوشته‌های بیداری‌بخش‌اش به این رودخانه سپرد و او هم مانند سارای نشان داد که در برهه‌هایی از زمان، دل سپردن به این رود خروشان ضامن استمرار و وفاداری خواهد بود. او هم به کام این رودخانه رفت تا به همگان ثابت کند که رسالت «ماهی سیاهِ کوچولو» تا زمانی که حیات دارد، ادامه خواهد یافت و صمد رفت که این پیام را به همگان برساند که بیداری و مطالعه چشم اسفندیار است و اگرچه صمد هم رفت اما اکنون ماهی سیاه کوچولو همچنان راه بیداری امت‌ها و ملت‌ها را پی می‌گیرد تا به همگان زیست معرفتی را بیاموزد.

خلاصه از ساعت ۱۴ تا ساعت ۲۰:۳۰ همان روز در اطراف این رود خاطره‌انگیز پرسه زدیم اما به هنگام بازگشت، دوباره با تأمل بیشتر به روستاهای اطراف جاده جلفا- مرند می‌پرداختم. یک نکته بسیار مهم ذهنم را به خود مشغول داشت و آن اینکه «روی گنج نشسته‌ایم و از گرسنگی می‌میریم و معتاد می‌شویم». مرادم از گنج، صنعت و فن‌آوری و کشاورزی نیست بلکه آثار باستانی اعم از آثار تاریخی و فرهنگی است. از اسامی روستاهای مرند می‌توان به وجود و حضور عارفان مختلف در این مناطق پی برد. اگر مسئولان شهری همت بگمارند و این آثار را احیا کنند برای صدها شاید هزاران نفر مستقیم یا غیرمستقیم شغل ایجاد ‌شود و در کنار آن فرهنگ و هویت ایرانی- اسلامی نیز احیا می‌شود مثلاً وقتی با روستایی با نام میربالا مواجه می‌شویم مطمئن می‌شویم که در این روستا حتماً یک پیر و عارف بزرگی وجود داشته است و به حدی از اهمیت بالایی برخوردار بوده که کل روستا به نام او مشهور شده است. حال اگر ما بتوانیم ریشه‌یابی کرده فرد موردنظر را پیدا کنیم هم خواهیم توانست در شناخت هرچه بیشتر فرهنگ خودمان گام برداریم و درعین‌حال با معرفی آن به دیگران زمینه‌ساز اشتغال برخی از افراد باشیم.

این وضعیت در اغلب روستاهای مرند حاکم است؛ یعنی چنین وضعیتی اختصاص به روستایی نداشته بلکه تقریباً همه حکم واحدی دارند. برای اینکه دست‌کم در هر روستا یک شخصیت برجسته یا حادثه مهم تاریخی رخ داده است. در نتیجه می‌توانیم علاوه بر جاذبه‌های گردشگری طبیعی به گردشگری مشاهیر و حوادث مهم هم بپردازیم. بدین‌ترتیب هم می‌توانیم به فرهنگ‌سازی بپردازیم و هم برای مردم و جوانان اشتغال فراهم کنیم.

دیدار از برخی جاذبه‌های گردشگری مرند:

۱) روستای گُلِجار (Golejar). این روستا در پنج کیلومتری مرند قرار گرفته و چنان جاذبه‌های طبیعی دارد که هر بیننده‌ای را به سوی خود جلب و جذب می‌کند. خود روستا دقیقاً در میان دو کوه و دره‌ای نسبتاً عظیم قرار دارد؛ از بالای کوه که به روستا نگاه می‌کنی چشم‌انداز زیبایی دیدگانت را نوازش می‌کند. بعد کمی آن‌سوتر می‌روی و رفته‌رفته به بالای تپه‌های نسبتاً بلند می‌رسی و نسیم بسیار خنکی تو را نوازش می‌کند و در پایین همان تپه چشمه‌ای جاری است و تو می‌توانی تنها یک دقیقه و آن هم با زحمت فراوان دستت را در آب خنکش نگه داری!

البته وقتی به بلندی‌های دیگر می‌رسی و درختان توت بسیار زیبایی را می‌بینی و تنها بر روی آنها گام می‌نهی تو را به سوی آفریننده‌ی خود می‌خوانند و تو یکباره به یاد خدا می‌افتی و چون گوش فرامی‌دهی جز صدای طبیعی پرندگان هیچ صدای دیگری نمی‌شنوی و اینجاست که طراوت روانت تو را به طراوت روحانی‌ات پیوند می‌زند و تو با همه‌ی وجودت عشق الاهی را تجربه می‌کنی.

آنگاه که می‌خواهی آهنگ بازگشت کنی، طبیعت تو را به‌سوی خود و خدای مهربانت فرامی‌خواند اما تو با کوله‌باری از معنا به‌سوی منزلگاهت برمی‌گردی لیک درختان هرکدام تو را به زبان خاصی به سویشان دعوت می‌کنند و یکباره چشمت به درختان توتی می‌افتد که رنگ قرمزش به تو سلام می‌کند و تو را به سفره رنگینش فرامی‌خواند و چون دانه‌ای از این قند و شکر طبیعی را مزمزه می‌کنی می‌دانی که خدایت به وساطت این شکرین توت طبیعی‌اش درصدد نوازشگری توست. آفرین بر دست شکربخش خداوند که در روستای گلجار به صرف شیرینی توت‌اش دعوت کرده است.

۲) روستای زنوزق. من درست ۲۰ سال در مرند زندگی کرده‌ام اما صادقانه اعتراف می‌کنم که در طی این ۲۰ سال، و ۳۰ سالی که از مرند جدا بودم و گهگاه بدان سر می‌زدم به اندازه دو روز ۶ و ۷ تیرماه نشناخته بودم. البته این دو روز هم تنها به دو قسم از روستاهای این شهر تاریخی و عظیم سر زدم اما دانستم که همین شهر قشنگ چه مناظری دارد که در نوع خود بی‌نظیر است.

دومین جایی که دیدم، روستای زنوزق است که احتمالاً به معنای زنوز کوچک است. این روستا درست مانند جنگل‌های شمال کشور است اما با چند تفاوت. یکی اینکه خبری از هوای شرجی آزاردهنده در آن نیست؛ دیگر اینکه کوه با طبیعت سرسبز آشتی عجیبی دارند به‌گونه‌ای که همه‌جا با هم‌اند؛ سوم اینکه گویی خدا با دست‌های خودش آن را پلکانی درست کرده است، به‌گونه‌ای که پله‌پله طبیعت را طی می‌کنی تا به ملاقات خدا برسی و نیز اینکه اندکی آن‌سوتر که می‌روی دیگر از این سرسبزی خبری نیست اما در جایی که از دل کوه، آب جاری می‌شود نمی‌توانی سردی‌اش را تحمل کنی و چشم‌اندازهای زیبایی را خلق می‌کند که بناچار باید مبهوت آنها شوی و جز سپاس خدا چیزی نمی‌توانی گفت. البته در کنار این طبیعت سرسبز و پلکانی گاه فاصله پله‌ها آن‌قدر زیاد است که وقتی از بالا به پایین نگاه می‌کنی ترس همه وجودت را مشحون می‌کند؛ مبادا که دچار غفلت شوی و از بالا به عمق دره‌ی البته سرسبز بیفتی. البته صدای زیبای پرندگان نیز تو را همراهی می‌کنند.

وقتی وارد روستا می‌شوی همه‌جا سنگ است و سنگ و خانه‌ها روی هم قرار گرفته‌اند به‌گونه‌ای که پشت‌بام شما حیاط دیگری است.

اکنون اراده می‌کنی از این روستا فاصله بگیری و به سمت سد مخزنی زنوز بروی که با ماشین ده دقیقه با همین نقطه‌ای که نشسته‌ای و با همراهانت یک لیوان چای را با نان و پنیر صرف کردی، فاصله دارد؛ جاده‌ای دارد در کنار دره‌های نسبتاً عمیق که اگر به آنها بنگری احتمالاً سرگیجه خواهی گرفت. مسیر را ادامه می‌دهیم تا می‌رسیم به سد مخزنی، سدی که چند متر آب دارد و درست در دره عمیق با کوه‌های نسبتاً بلند قرار گرفته است. روی تخته‌سنگ نسبتاً پهنی اتراق می‌کنیم و اندکی خوراکی که از روستای زنوزق فراهم کرده‌ایم نوش‌جان می‌کنیم و نسیمی خنک از حاشیه مخزن دل‌انگیز خوابمان را می‌رباید و نوازش و آرامش را نصیبمان می‌کند. نسیم آنقدر زیبا و اثرگذار است که بی‌اختیار زبان به ستایش حق می‌گشایی. ؟؟؟؟ مانند دریاچه کوچک تو را می‌خواند و درختانی که در اطرافش هستند تو را از بوی خوششان بهره‌مند می‌سازند.

اتفاقاً یکی از چیزهایی که آدمی را در این سفر مست خود می‌کند بوی شکوفه‌های درختان بید است که به واقع قابل وصف نبودند و اگر لختی در کنار این درختان کم‌توقع توقف کنی درست است که اکنون نمی‌توانند میوه تقدیم کنند اما می‌توانند به تو هم بوی خوش نثار کنند، هم سایه و هم درس قناعت و کم‌مصرفی و ایستادگی دهند.

سخنی با مسئولان و رسانه‌ها و اهل قلم…

واقعیت این است که وقتی به تبلیغات غربی و برخی کشورهای همسایه خودمان در حوزه گردشگری طبیعی می‌نگریم متوجه می‌شویم که در معرفی و رساندن جایگاه آنها به مردم دنیا بسیار موفق‌اند. مثلاً همه ساله گروه زیادی از خانواده‌های مذهبی ایرانی به آنتالیای ترکیه سفر می‌کنند اما تصور نمی‌کنم که جاذبه‌های گردشگری همین مناطق از مرند که من توفیق دیدن آنها را داشتم بالاتر و بیشتر باشد اما حیف که مسئولان کم‌سواد، نادلسوز، بی‌تدبیر و شاید بی‌پول ما اندک تأملی در این امر نمی‌کنند و همیشه در مواجهه با مشکلات فرافکنی می‌کنند و نسبت به جذب گردشگر کم‌ترین توجهی نمی‌کنند.

وقتی با برخی از اهالی مهربان و کم‌توقع و مهمان‌نواز این مناطق سخن می‌گفتم همگی از درآمد بسیار پایین‌شان گلایه داشتند! انصاف دهیم اگر یکی از همین روستاها در غرب یا برخی کشورهای همسایه یا آسیا بودند آیا باز هم از کم‌درآمدی شِکوِه می‌کردند؟!

مسئولان محترم هیچ امکانی برای جذب گردشگر و عرضه کالاهای روستایی نکرده‌اند و میوه‌ها و امکانات همین روستاها یا تلف می‌شوند و یا به ثمن بخس به دلالان فروخته می‌شوند. سیب زنوز یا گردوی همین روستاهای یادشده شهرت جهانی دارند اما چرا اهالی این مناطق از زندگی‌شان راضی نیستند و کسی حاضر به زندگی در این بهشت‌های روی زمین نیست؟!

آیا نمی‌شد مسئولان محترم برای جذب گردشگر و بالا بردن درآمد همین مناطق امکاناتی فراهم کنند تا درآمد اینان افزایش یابد؟ من که هیچ اثری از فعالیت‌های مسئولان در این حوزه ندیدم! اگر به چهره مردم این مناطق بنگری نشان از کار شدید و سوختن در برابر آفتاب می‌دهد اما سر و روی آنان هرگز نشان از رضایت از درآمد ندارد!!

ای کاش مسئولان ما برای کسب تجربه به برخی مناطق می‌رفتند و موقع برگشتن با نظر کارشناسان نسبت به افزایش امکانات برای جذب گردشگر و عرضه امکانات و محصولات روستاهای یادشده اقدام می‌کردند. من که کوچک‌ترین امکاناتی در اطراف سد مخزنی زنوز ندیدم و تصور می‌کنم که دیدار گردشگران برای اهالی جز زحمت چیز دیگری ندارد. آری ما روستاهایمان را اینگونه اداره می‌کنیم و آنوقت شعار اشتغال می‌دهیم و از بیکاری جوانان سخن می‌گوییم. اگر مسئولان کاری نمی‌کنند باید فضای مجازی و مردم و رسانه‌ها اقدامی به عمل آورند.

ب.قنبری ۹۶/۴/۸ – مرند

موضوعات مرتبط: زیستانه
برچسب‌ها: مرند, زونزق, گلجار
[ سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۶ ] [ ۲۳:۵۸ ] [ رضا بیقرار ]

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


15 + نه =