جمعه , ۳ خرداد ۱۳۹۸
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » اعترافات من

اعترافات من

در این صورت موجب گسترش منکرات نخواهدبود. از این جهت این بنده ناتوان ضمن اعتراف به ضعف و ناتوانی اش پارالگوگیری نسل جوان از رابطهه ای از کرده های ناروای خود درطول زندگی اش را بیان می کند تا هم تحولات بعدی در رفتار این بنده خدا آشکار گردد و در عین حال باعث عبرت آموزی دیگران شود تا آدمیان بدانند که په پدیده ها و حوادثی در زندگی ما و یا در سیر تکاملی ما نقش داشته اند. این بیانات موجب خواهدشد تا انسان امروز به­ ویژه جوانان عزیز قدر برخی از داشته های خود را بیشتر از گذشته بدانند. تردید نیست که از بیان رفتارهایی که ممکن است جزو مصادیق منکرات به حساب آیند پرهیز خواهدشد؛ زیرا در اسلام بیان منکرات نیز جزو منکرات شمرده می شوند.

۱)اعترافات دوران کودکی

این مطالبی که می نویسم مربوط است به دورانی که من در سنین ۷ تا ۱۰ ساله بودم. کم و بیش در دوران کودکی به دلیل سرخوردگی ناشی از نبود مادر همواره از خود کم بینی رنج می بردم و همین امر باعث شده بود تا نتوانم به اندازه هم سن و سال های خودم سرزبان_دار باشم. معمولاً هر جا میان بچه ها از مادر سخن به میان می آمد من فراری می شدم. از این جهت تقریباً معاشرت خوبی با بقیه نداشتم و در عین حال هم در مدرسه جزو بچه های کم و بیش منزوی به شمار می آمدم. با وجود اینها شاگرد اول یا دوم شدن در کلاس دوران ابتدایی اندکی وضعم را بهبود بخشیده بود به ویژه از آن جهت که من مدتی در مدرسه مسئول صندوق کمک های اولیه بودم و بعد از آن هم مبصر کلاس شدم و در مقطعی هم مسئولیت خطیر پخش تغذیه بچه ها اندکی وضعم را خوب کرده بودند. با وجود اینکه به بچه ها تغذیه می دادم آنقدر خجالتی بودم که هیچ وقت برای خودم تغذیه برنمی داشتم و اگر سرکار خانم آقادایی نبود من همیشه از این تغذیه محروم می ماندم.

۱)ادعاهای گزاف.

۱-۱)وقتی با پدر برای چرانیدن گوسفندان به صحرا می رفتم شب ها دیر یعنی حدود ساعت ۱۱ شب می آمدیم. بعضی روزها که می توانستم دوستان هم محله ای را ببینم پز خوابیدن در صحرا و بستن پای گوسفند به دست خودم را می دادم تا بچه ها تعجب کنند و بدانند که من چه شهامتی دارم در جالی که من هیچ وقت در صحرا به همراه گله نمانده بودم. خیلی افتخار داشت که چوپانی در سن و سال من بتواند شب را در صحرا سپری کند. بچه ها مرا به دید یک نوجوان شجاع ملاحظه می کردند و من در پوست خود نمی گنجیدم.

۱-۲)بچه ­های جوجه تیغی. در باغ­ها و صحراهای روستای ما گیاهانی بود که خارهایشان مانند توپ اما با خارهای بسیار تیز بودند اما من این ها را با زحمت فراوان می کندم و پوستشان را می کندم و به بچه های ساده لوح می گفتم اینها بچه های جوجه تیغی اند. البته چنان حق به جانب سخن می گفتم که بچه های ساده لوح باورشان می شد و دهان به تحسین من می گشادند.

۱-۳)ریواس ­های دروغین. در مواردی پوست ساقه های نورس آفتابگردان را می کندم و به همین بچه های ساده لوح می دادم تا به جای ریواس نوش جان کنند بی آنکه باور کنند که اینها ریواس نیستند و من به هیچ وجه به روی خودم نمی آوردم تا سر سوزنی شک در این نوجوانان ساده روستایم به وجود بیاید.

۲)ظلم به ملخ­ های زبان بسته. یکی از تفریحات من در دوران کودکی بازی با انواع ملخ ها بود به این صورت که برخی از آنها را می گرفتم و چوبی در وجودشان فرومی بردم تا هنگام پرواز آن را هم با خود ببرند و با این کار من لذت می بردم. همین کار را با سنجاقک ها نیز می کردم که البته بیشتر از ملخ لذت می بردم.

ظلم دیگری که به این ملخ ها می کردم این بود که برخی از این ملخ ها سبز و به اندازه ۶ یا ۷ سانتی متر بودند. متاسفانه اینها را به راحتی می توانستم بگیرم و بعد از بازی های زیاد با اینها، آنها را در وسط علف ها قرار می دادم و به خورد گوسفندانم م

ی دادم و آنها هم ندانسته به همراه علف ها نوش جان می کردند.

در مواردی هم اشتغال من به اینها آنقدر زیاد می شد که به طور کامل از گوسفندانم غافل می شدم و بعضی وقت ها هم پدر مرا به جایی می فرستاد ولی اشتغال به بازی با ملخ ها کلاً مرا از انجام فرمان پدر باز می داشت.

۳) زدن گوسفندان زبان بسته. پدرم به من گفته بود که چون تعداد گوسفندان ما زیاد نیست و غیر از من هم بچه کوچکی نیست که گوسفندان را به چرا ببرد بناچار بره ها را با مادرانشان باهم به چرا می بردم اما باید مواظبت می کردم تا قاطی نشوند و شیر مادرانشان را نخورند که در آن صورت خود ما بدون شیر می ماندیم. یادم می آید که یک روز فاصله میان بره ها و مادرانشان را نتوانستم حفظ کنم در نتیجه بره ها جلو چشم من شیر مادرانشان را خوردند و من هیچ کاری نتوانستم انجام دهم و با ناراحتی نزد زن عمویم رفتم و با صدای بلند به او گفتم چرا اجازه ندادی من بمیرم تا این روز ناگوار را نبینم؟! او هم در جواب گفت چه شده است؟ گفتم بره ها شیر ماردانشان را خوردند!! بعد برگشتم و یکی از گوسفندان را محکم زدم و کمرش خم شد! اکنون که این را می نویسم واقعاً ناراحت می شوم و با خود می گویم کاش آن گوسفند مظلوم بود و روی ماهش را می بوسیدم و تا می خورد بهش علف تازه می دادم!!! کاش!!!

۴) زدن بچه های دوره راهنمایی. در سال ۱۳۶۶ برای اولین بار رفتم به مدارسه راهنمایی تا عربی را تدریس کنم اما بچه ها آن قدر شیطون بودند که نمی توانستم کلاس را کنترل کنم. به ویژه وقتی می گفتم حروف عربی بر دو گسم اند و آنها شمسی و گمری اند که در آنها به جای قاف حرف گاف را به کار می بردم و بچه ها حسابی می خندیدند و من هم حسابی عصبانی می شدم و برای کنترل آنها مجبور به اعمال خشونت می شدم به دلیل اینکه سروصدای این بچه ها مانع آرامش مدرسه می شدند و اعتراض سایر کلاس ها و معاون مدرسه را به دنبال داشت. در یکی از این روزهای شلوغ همه بچه ها را از دم زدم و چون به یکی از بچه های معلول رسیدم دلم نیامد و او را از زدن استثنا کردم اما بعد دیدم که او از بقیه بیشتر شیطونی می کند.

۴) کشتن مگس ها. زمانی که در روستایم بودم وقتی می دیدم مگس ها امانمان را می بریدند با یک مگس کش به جانشان می افتادم و گروه گروه از آنها را نفله می کردم و البته در همان زمان جوجه هایی که داشتیم همه را نوش جان می کردند.

اما اکنون به یمن انقلاب عزیز اسلامی و ارادتی که به حضرت امام خمینی داشتم و دارم به جایی رسیده ام که حتا به یک پشه هم آسیب نمی رسانم و نسبت به ظلم به حیوانات بغایت حساس شده ام. اکنون درک می کنم که چرا اسلام عزیز برخی از مشاغل از قبیل قبرکنی، کفن فروشی، قصابی و … را مکروه دانسته است؛ زیرا انسان یک روزه یا یک شبه جلاد نمی شود بلکه به مرور زمان به آزار دادن و کشتن عادت می کند و به جایی می رسد که از وجدان او چیزی باقی نمی ماند.

انقلاب و تنبه من

بعد از انقلاب من حسابی متحول شدم. البته زدن بچه ها موضوع مربوط به پس از انقلاب بود. اما انقلاب که به وقوع پیوست من از همه اعمال نادرست قبل از انقلاب توبه کردم و همه آنها را به تاریخ سپردم.

با گذشت زمان بعدها به جایی رسیدم که نه تنها به ملخ ها آسیب نمی زدم بلکه اساساً امروزه سعی می کنم حتا به پشه ها نیز آسیب نرسانم حتا اگر آنها به من آسیب برسانند.

ادامه دارد…

برچسب‌ها: اعترافات
[ جمعه هفدهم اسفند ۱۳۹۷ ] [ ۱۷:۲ ] [ رضا بیقرار ]

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


13 − هفت =