شنبه , ۳۰ تیر ۱۳۹۷
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » اعترافات من

اعترافات من

دکتر قنبری-بخشعلی200در اسلام عزیز اعتراف انسان به درگاه خدا نه تنها جایز بلکه بسیار پسندیده است و به همین میزان هم اعتراف دربرابر خلق نه تنها غیرمجاز بلکه گناه محسوب می شود اما در عین حال اگر بیان اعترافات باعث بیداری دیگران و موجب سپاسگزاری از دیگران و باعث تنبه و بیداری خود انسان و احیاناً دیگر ابنای بشر بشود جایز و نیکو خواهد بود؛ زیرا در این صورت موجب گسترش منکرات نخواهد بود. از این جهت این بنده ناتوان ضمن اعتراف به ضعف و ناتوانی اش پاره ای از کرده های ناروای خود درطول زندگی اش را بیان می کند تا هم تحولات بعدی در رفتار این بنده خدا آشکار گردد و در عین حال باعث عبرت آموزی دیگران شود تا آدمیان بدانند که چه پدیده ها و حوادثی در زندگی ما و یا در سیر تکاملی ما نقش داشته اند. این بیانات موجب خواهد شد تا انسان امروز به ویژه جوانان عزیز قدر برخی از داشته های خود را بیشتر از گذشته بدانند. تردید نیست که از بیان رفتارهایی که ممکن است جزو مصادیق منکرات به حساب آیند پرهیز خواهد شد؛ زیرا در اسلام بیان منکرات نیز جزو منکرات شمرده می شوند.

۱) اعترافات دوران کودکی

این مطالبی که می نویسم مربوط است به دورانی که من در سنین ۷ تا ۱۰ سالگی بودم. کم و بیش در دوران کودکی به دلیل سرخوردگی ناشی از نبود مادر همواره از خودکم بینی رنج می بردم و همین امر باعث شده بود تا نتوانم به اندازه هم سن و سال های خودم سرزبان_دار باشم. معمولاً هر جا میان بچه ها از مادر سخن به میان می آمد من فراری می شدم. از این جهت تقریباً معاشرت خوبی با بقیه نداشتم و در عین حال هم در مدرسه جزو بچه های کم و بیش منزوی به شمار می آمدم. با وجود اینها شاگرد اول یا دوم شدن در کلاس دوران ابتدایی اندکی وضعم را بهبود بخشیده بود به ویژه از آن جهت که من مدتی در مدرسه مسئول صندوق کمک های اولیه بودم و بعد از آن هم مبصر کلاس شدم و در مقطعی هم مسئولیت خطیر پخش تغذیه بچه ها اندکی وضعم را خوب کرده بودند. با وجود اینکه به بچه ها تغذیه می دادم آنقدر خجالتی بودم که هیچ وقت برای خودم تغذیه برنمی داشتم و اگر سرکارخانم آقادایی نبود من همیشه از این تغذیه محروم می ماندم.

۲) ادعاهای گزاف

۲-۱) وقتی با پدر برای چرانیدن گوسفندان به صحرا می رفتم شب ها دیر یعنی حدود ساعت ۱۱ شب می آمدیم. بعضی روزها که می توانستم دوستان هم محله ای را ببینم پوز خوابیدن در صحرا و بستن پای گوسفند به دست خودم را می دادم تا بچه ها تعجب کنند و بدانند که من چه شهامتی دارم در حالی که من هیچ وقت در صحرا به همراه گله نمانده بودم. خیلی افتخار داشت که چوپانی در سن و سال من بتواند شب را در صحرا سپری کند.

۲-۲) بچه های جوجه تیغی. در باغ ها و صحراهای روستای ما گیاهانی بود که خارهایشان مانند تیغ اما با خارهای بسیار تیز بودند اما من اینها را با زحمت فراوان می کندم و پوستشان را می کندم و به بچه های ساده لوح می گفتم اینها بچه های جوجه تیغی اند. البته چنان حق به جانب سخن می گفتم که بچه های ساده لوح باورشان می شد.

۲-۳) ریواس های دروغین. در مواردی پوست ساقه های نورس آفتابگردان را می کندم و به همین بچه های ساده لوح می دادم تا به جای ریواس نوش جان کنند.

۳) ظلم به ملخ های زبان بسته. یکی از تفریحات من در دوران کودکی بازی با انواع ملخ ها بود به این صورت که برخی از آنها را می گرفتم و چوبی در وجودشان فرو می کردم تا هنگام پرواز آن را هم با خود ببرند و با این کار من لذت می بردم. همین کار را با سنجاقک ها نیز می کردم که البته بیشتر از ملخ لذت می بردم.

ظلم دیگری که به این ملخ ها می کردم این بود که برخی از این ملخ ها سبز و به اندازه ۶ یا ۷ سانتی متر بودند. متاسفانه اینها را به راحتی می توانستم بگیرم و بعد از بازی های زیاد با اینها، آنها را در وسط علف ها قرار می دادم و به خورد کوسفندانم می دادم و آنها هم ندانسته به همراه گوسفندان نوش جان می شدند.

در مواردی هم اشتغال من به اینها آنقدر زیاد می شد که به طور کامل از گوسفندانم غافل می شدم و بعضی وقت ها هم پدر مرا به جایی می فرستاد ولی اشتغال به بازی با ملخ ها کلاً مرا از انجام فرمان پدر باز می داشت.

۴) زدن بچه های دوره راهنمایی. در سال ۱۳۶۶ برای اولین بار رفتم به مدرسه راهنمایی تا عربی را تدریس کنم اما بچه ها آن قدر شیطون بودند که نمی توانستم کلاس را کنترل کنم. به ویژه وقتی می گفتم حروف عربی بر دو گسم اند و آنها شمسی و گمری اند که در آنها به جای قاف حرف گاف را به کار می بردم و بچه ها حسابی می خندیدند و من هم حسابی عصبانی می شدم و برای کنترل آنها مجبور به اعمال خشونت می شدم به دلیل اینکه سروصدای این بچه ها مانع آرامش مدرسه می شدند و اعتراض سایر کلاس ها و معاون مدرسه را به دنبال داشت. در یکی از این روزهای شلوغ همه بچه ها را از دم زدم و چون به یکی از بچه های معلول رسیدم دلم نیامد و او را از زدن استثنا کردم اما بعد دیدم که او از بقیه بیشتر شیطونی می کند.

انقلاب و تنبه من

بعد از انقلاب من حسابی متحول شدم. البته زدن بچه ها موضوع مربوط به پس از انقلاب بود. اما انقلاب که به وقوع پیوست من از همه اعمال نادرست قبل از انقلاب توبه کردم و همه آنها را به تاریخ سپردم.

با گذشت زمان بعدها به جایی رسیدم که نه تنها به ملخ ها آسیب نمی زدم بلکه اساساً امروزه سعی می کنم حتا به پشه ها نیز آسیب نرسانم حتا اگر آنها به من آسیب برسانند.

ادامه دارد…

برچسب‌ها: اعترافات من
[ جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۶ ] [ ۲۲:۱۵ ] [ رضا بیقرار ]

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


3 × 4 =