یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » مقالات » بخشعلی قنبری » تابش نور مولوی

تابش نور مولوی

من وقتی از مولانا حرف می زنم دست و پایم را گم می کنم و در عظمت این انسان الله نما بی اختیار زبان به دکتر رضاقنبریتحسین می گشایم. اگر تحربه نداشتم که مولوی انسان را منقلب می کند هرگز انقلابی گری او را نمی پذیرفتم. هیچ وقت یادم نمی رود که در دوره کارشناسی هر استادی که وارد کلاس می شد ابیاتی از حضرت عشق را می خواند و من جوگیر می شدم و با توصیه این بزرگواران بلافاصله می رفتم به کتابخانه و مثنوی را به امانت می گرفتم تا بتوانم بخوانم اما همین که می خواندم:

بود شاهی در زمانی پیش ازین ملک دنیا بودش و هم ملک دین

اتفاقا شاه روزی شد سوار با خواص خویش از بهر شکار

یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه شد غلام آن کنیزک پادشاه

با خود می گفتم این چرت و پرت ها چیستند و بی درنگ کتاب را به کتابخانه می دادم و می رفتم پی کار خود بی آنکه از مولانا چیزی اندوخته باشم. روزگار به این منوال می گذشت و من فردی کم و بیش زمخت بودم و کمی هم مذهبی تا حدی خشک و عبوس و روترش کرده و در عین حال بسیار غمگین به حدی که برادرم به من عنوان شاعر غم داده بود و بی راه هم نمی گفت. اما هزار اما داستان عشق من هم از یک حادثه ناشناس آغاز شد. در حوزه علمیه بودم و معمولاً سخنرانی های ساعت یک ظهر را گوش می دادم و آن روز بی آنکه بدانم چه کسی سخن می گوید گوش دادم و شنیدم که یک نفر یکسره شعر می خواند و چه دلنشین می خواند و این اشعار را می خواند:

شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد

مستی سرم آمد نور نظرم آمد چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد

آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد

امروز به از دینه ای مونس دیرینه دی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد

آن کس که همی‌جستم دی من به چراغ او را امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد

بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد

بعد این این اشعار را خواند:

ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد خوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد

ای باغ توی خوشتر یا گلشن گل در تو یا آنک برآرد گل صد نرگس تر سازد

ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد

ای عشق اگر چه تو آشفته و پرتابی چیزیست که از آتش بر عشق کمر سازد

بیخود شده آنم سرگشته و حیرانم گاهیم بسوزد پر گاهی سر و پر سازد

دریای دل از لطفش پرخسرو و پرشیرین وز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد

آن جمله گهرها را اندرشکند در عشق وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد

شمس الحق تبریزی چون شمس دل ما را در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد

و بعد خواند:

آنک ارزد صید را عشقست و بس لیک او کی گنجد اندر دام کس

تو مگر آیی و صید او شوی دام بگذاری به دام او روی

عشق می‌گوید به گوشم پست پست صید بودن خوش‌تر از صیادیست

گول من کن خویش را و غره شو آفتابی را رها کن ذره شو

بر درم ساکن شو و بی‌خانه باش دعوی شمعی مکن پروانه باش

و مدام شعر می خواند و من زیر خروارها شعر دلکش مدفون شدم به گونه ای که هنوز مست آن خمارم و دلم را به یغما برد و دیگر دل برنگشت که برنگشت و هنوز هم از مستی بیدار نشده و بعید است که بیدار شود:

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد

تا هست ز نیک و بد در کیسهٔ من نقدی در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد

آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری جز بر در میخانه این بار نخواهم شد

آن سخنرانی را ضبط کردم و همه اشعارش را حفظ کردم و دانستم که همه آنها از مولانا بوده اند. بدین ترتیب من از مولوی پر شدم به گونه ای که هر چه از من می تراوید سخن این مرد مردستان و به جرات می توانم بگویم که مطلبی ننوشته ام که یاد و شعری از مولوی نباشد و پایان نامه دکتری خود را نیز به او اختصاص دادم و با او چنان در آویختم که جدایی محال آمد و از طریق همین مولانا با حسام الدین نازنین و دوست داشتنی آشنا شدم و به تجربه لطافت این حسام عزیز را از وراق هشت قرن مزیدم و به حالش غبطه ها خوردم و جانم را در طبق اخلاص نهادم تا نثارش کنم که در سایه کوشش های او بود که مثنوی امروز انقلابی گری می گوید و از من نا امید انسانی امیدوار و بل امیدبخش می آفریند و دست این کیمیاگران تاریخ را می بوسم و خدا را می خوانم تا لیاقت خدمت به روح حسام و مولوی را از من نگیرد جانم فدای این روح بی بدیل.

واقعیت این است که آنقدر حرف درباره مولوی و حسام دارم که تا قیامت هم پایان نمی یابد فقط خلاصه می کنم که:

یک دهان خواهم به پهنای فلک تا بگویم وصف آن رشک ملک

ور دهان یابم چنین و صد چنین تنگ آید در فغان این حنین

این قدر گر هم نگویم ای سند شیشهٔ دل از ضعیفی بشکند

شیشهٔ دل را چو نازک دیده‌ام بهر تسکین بس قبا بدریده‌ام

من سر هر ماه سه روز ای صنم بی‌گمان باید که دیوانه شوم

هین که امروز اول سه روزه است روز پیروزست نه پیروزه است

هر دلی که اندر غم شه می‌بود دم به دم او را سر مه می‌بود

قصهٔ محمود و اوصاف ایاز چون شدم دیوانه رفت اکنون ز ساز

هرچه گفتم واقعیت بود و تازه آنچه گفتم چیزی بود که به گفت آمد گر دلم بشکافی عالمی بینی از معنایی که از مولانا و حسام بر من تابیده اند و من شعاعی ضعیف از مولانا و حسام دلربایش هستم.

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست تا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت

سخن در سینه ماند و من خجل گشتم از گقته خویش! بیقرار ۸ مهر ۱۳۹۵

[ پنجشنبه هشتم مهر ۱۳۹۵ ] [ ۲۲:۱۱ ] [ رضا بیقرار ] ۳ نظر

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


سیزده − 12 =