یکشنبه , ۱ مهر ۱۳۹۷
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » تو را من چشم در راهم (مولانا در حسرت دیدار حسام‌الدین)

تو را من چشم در راهم (مولانا در حسرت دیدار حسام‌الدین)

در تاریخ آورده‌اند که جلال‌الدین روزها پی حسام‌الدین می‌جست اما کم می‌یافت. همین امر دل او را مویه کرده بود آن اندازه که تا دکتر قنبری-بخشعلی200دم‌دمای منزل حسام‌الدین سرها زدی اما چشم در راه ماندی و بازگشتی با حسرت تمام و آنگاه که با خود خلوت کردی سروده‌ها خواندی و به الهامی به حسام‌الدین گفتی من تو را با همه‌ام یاد همی کردی و لختی بر من نگذشتی الا اینکه به یاد تو بودمی همه لحظاتم را.

آورده‌اند روزی جلال‌الدین در فراق حسام‌الدین رنج‌ها بردی و مویه‌ها کردی تا اینکه از گام‌جای حسام‌الدین گذر کردی و اشک‌ها ریختی و حسام‌الدین را پیغام‌ها دادی و حسام‌الدین اسیر روزگار بودی و نتوانستی جلالش را دیدار کندی و جلال دوباره با دلتگی تمام بازگشتی و نیز ناچار شدی بی‌دیدار حسام سفرها کندی و حسام نیز رنج‌ها بردی از تنگی زمانه اما او نیز مویه‌ها کردی تا بتواندی روزی دیگر بار حسام را دیدندی و همه حزن‌ها با او گفتی!

گرچه مولانا و حسام از شاعر زمانه ما فاصله‌ها داشتی اما می‌توان زیان حال او را با این شعر زیبای نیمای رادمرد بیان کرد:

ترا من چشم در راهم
شباهنگام [و روزاهنگام] که می‌گیرند در شاخ “تلاجن” سایه‌ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم شباهنگام

در آندم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی‌کاهم
ترا من چشم در راهم. (زمستان ۱۳۳۶)

اما جلال‌الدین از دست حسام هرگز رنجور نگشتی بل درد و رنج از زمانه بودی که هم او را رنجور ساختی و هم حسام‌الدین را. مولانا بارها و بارها در مثنوی ماندگارش از تنگی زمان و زبان دردها گفتی و رنج‌ها نوشتی و از زندگان تنگ دهر ناله کردی و از خدا برای آدمیان ظرفیت‌ها خواستی و صد البته که خود را با ظرفیت دانستی و از خدا یک دهان خواستی به پهنای فلک تا وصف حسام خویش گوید اما خلق را تاب شنیدن این وصف نیافتی و همه وصف‌ها را در دل نگه داشتی و از آن نیکی‌ها و زیبایی جز به اشارت هیچ نگفتی وگرنه در وصف او مثنوی‌ها سرودی و جان‌ها بدادی مدام لیک خلق را حسادت‌ها بودی و رشک‌های نابخشودنی در دیده نمایان گشتی:

شاه شاهانست و بلک شاه‌ساز

وز برای چشم بد نامش ایاز

چشم‌های نیک هم بر وی به دست

از ره غیرت که حسنش بی‌حدست

یک دهان خواهم به پهنای فلک

تا بگویم وصف آن رشک ملک

ور دهان یابم چنین و صد چنین

تنگ آید در فغان این حنین

این قدر گر هم نگویم ای سند

شیشهٔ دل از ضعیفی بشکند

شیشهٔ دل را چو نازک دیده‌ام

بهر تسکین بس قبا بدریده‌ام

خود او گفتی که اگر این اندازه هم نگوید قالب تهی کردی و به حیات خویش خاتمه دادی اما خلق دریا می‌شدی و مولانا سخن به دریاها همی گفتی نه با جوی‌ها خرد و ریز سخن کردی!!

خدایا دریایی از ظرفیت عنایتمان ساز تا همه را تاب آریم تا مولاناها و حسام‌الدین‌ها را در زندان نظراتمان محبوس نسازیم! آمین

بیقرار ۱۲ شهریور ۱۳۹۷
[ یکشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۷ ] [ ۱:۳۶ ] [ رضا بیقرار ]

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


4 × 1 =