شنبه , ۲۷ آبان ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » معارف » امام کاظم ع » حد فدک تا کجاست؟!/ تابوت مرا جای بلندی بگذارید …

حد فدک تا کجاست؟!/ تابوت مرا جای بلندی بگذارید …

در غربت اگر مرگ بگیرد بدن من             آیا که کند قبر که دوزد کفن من

تابوت مرا جای بلندی بگذارید                تا باد برد بوی مرا بر وطن من

منبع : نا معلوم

———————————————————————————

مطالب زیر از سایت فردا(http://www.fardanews.com/) تهیّه شده است:

————-
روایت شهید مطهری از شهادت امام هفتم

[…] عرض کردم آخرین زندان ، زندان سندى بن شاهک بود . یک وقت خواندم که او اساسا مسلمان نبوده و یک مرد غیر مسلمان بوده است . از آن کسانى بود که هر چه به او دستور مى دادند ، دستور را به شدت اجرا مى کرد . امام را در یک سیاهچال قرار دادند . بعد هم کوششها کردند براى اینکه تبلیغ بکنند که امام به اجل خود از دنیا رفته است .

نوشته اند که همین یحیى برمکى براى اینکه پسرش فضل را تبرئه کرده باشد ، به هارون قول داد که آن وظیفه اى را که دیگران انجام نداده اند ، من خودم انجام مى دهم . سندى را دید و گفت این کار ( به شهادترساندن امام ) را تو انجام بده ، و او هم قبول کرد . یحیى زهر خطرناکى را فراهم کرد و در اختیار سندى گذاشت .

آن را به یک شکل خاصى در خرمایى تعبیه کردند و خرما را به امام خوراندند و بعد هم فورا شهود حاضر کردند ، علماى شهر و قضاوت را دعوت کردند ( نوشته اند عدول المؤمنین را دعوت کردند ، یعنى مردمان موجه ، مقدس ، آنها که مورد اعتماد مردم هستند ) حضرت را هم در جلسه حاضر کردند و هارون گفت: ایها الناس ببینید این شیعه ها چه شایعاتى در اطراف موسى بن جعفر رواج میدهند ، مى گویند : موسى بن جعفر در زندان ناراحت است ، موسى بن جعفر چنین و چنان است . ببینید او کاملا سالم است .

تا حرفش تمام شد حضرت فرمود : ( دروغ مى گوید ، همین الان من مسمومم و از عمر من دو سه روزى بیشتر باقى نمانده است(. اینجا تیرشان به سنگ خورد . این بود که بعد از شهادت امام ، جنازه امام را آوردند در کنار جسر بغداد گذاشتند ، و هى مردم را مىآوردند که ببینید ! آقا سالم است ، عضوى از ایشان شکسته نیست ، سرشان هم که بریده نیست، گلویشان هم که سیاه نیست ، پس ما امام را نکشتیم ، به اجل خودش از دنیا رفته است . سه روز بدن امام را در کنار جسر بغداد نگه داشتند براى اینکه به مردم اینجور افهام کنند که امام به اجل خود از دنیا رفته است . البته امام ، علاقمند زیاد داشت ، ولى آن گروهى که مثل اسپند روى آتش بودند ، شیعیان بودند .

یک جریان واقعا دلسوزى مى نویسند که چند نفر از شیعیان امام ، از ایران آمده بودند ، با آن سفرهاى قدیم که با چه سختى ئى مى رفتند . اینها خیلى آرزو داشتند که حالا که موفق شده اند بیایند تا بغداد ، لااقل بتوانند از این زندانى هم یک ملاقاتى بکنند . ملاقات زندانى که نباید یک جرم محسوب شود ، ولى هیچ اجازه ملاقات با زندانى را نمى دادند . اینها با خود گفتند : ما خواهش مى کنیم ، شاید بپذیرند .

آمدند خواهش کردند ، اتفاق پذیرفتند و گفتند : بسیار خوب ، همین امروز ما ترتیبش را مى دهیم ، همین جا منتظر باشید . این بیچاره ها مطمئن که آقا را زیارت مى کنند ، بعد بر مى گردند به شهر خودشان که ما توفیق پیدا کردیم آقا را ملاقات کنیم ، آقا را زیارت کردیم ، از خودشان فلان مسئله را پرسیدیم و اینجور به ما جواب دادند . همین طور که در بیرون زندان منتظر بودند که کى به آنها اجازه ملاقات بدهند ، یکوقت دیدند که چهار نفر حمال بیرون آمدند و یکجنازه هم روى دوششان است . مأمور گفت : امام شما همین است …

تاریخ اسلام در آثار شهید مطهرى – جلد دوم

حد فدک تا کجاست؟!

متن زیر بخش هایی از بیانات رهبر معظم انقلاب در سال ۶۴ و ۶۵ است که پیرامون مناظره امام کاظم علیه السلام و هارون الرشید درباره فدک صورت گرفته است:

یکی از حرف هایی که [هارون الرّشید] آنجا با موسی بن جعفر علیه السلام می زند این است که می گوید شما بنی هاشم از “فدک” محروم شدید آل علی، فدک را از شما گرفتند، حالا من می خواهم فدک را به شما برگردانم، بگو فدک کجاست، حدود فدک چیست تا من فدک را به شما برگردانم.

خذ فدکاً حتّی اردّها الیک… محدودش کن، مشخصش کن، تا فدک را به تو برگردانم.

حضرت اول امتناع می کنند، بعد می گویند که:

– لا آخذها الّا بحدودها… حدود اصلیش را اگر بدهی می گیرم.

* بسیار خب ، حدودش را مشخص کن.

آن وقت خیلی جالب است، حضرت حدود برایش معین می کنند، حدودش این است:

– امّا الحدّ الاوّل فعَدَن… یک حدّ فدک ، عدن است.

حالا اینها نشسته اند مثلاً در مدینه یا در بغداد دارند با هم صحبت می کنند. یکی اش عدن، منتهی الیه جزیره العرب. فتغیّر وجه الرّشید و قال ایهاً … رنگش متغیّر شد؛ عجب!

– والحدّ الثّانی سمرقند… حدّ دوم فدک، سمرقند است.

فاربدّ وجهه… رنگ [هارون الرّشید] تیره شد!

– و الحدّ الثّالث افریقیه … حد سوم تونس است.

فاسود وجهه و قال هِیه… صورت هارون الرّشید سیاه شد، هه هه، عجب! چه حرفی!

– و الرّابع سیف البحر مما یَلِی الجُزُر و ارمینیه … [و حد چهارم] حاشیه دریاها و آن جزیره ها و مثلاً ارمینیه، (حالا ارمنستان یا فلان یا هر جا، آن منتهی الیه مثلآً دریای مدیترانه و آنجاها.)

* فلم یبق لنا شیء … پس برای ما چه ماند ؟!…فتحوّل الی مجلسی… پس بلند شو بیا سر جای من بشین!

– قد اعلمتک انّنی ان حدّدتها ام تردّها … گفتم که اگر محدودش بکنم، تو آن را بر نمی گردانی.

فعِندَ ذلک عزم علی قتله… اینجا که شد، عازم شد که موسی بن جعفر را بکشد.

آن حدودی که امام موسی بن جعفر علیهما السلام برای فدک معین می کنند تمام کشورهای اسلامی آن روز را در بر می گرفت؛ فدک یعنی این. یعنی اینکه تو خیال کنی ما دعوایمان در آن روز بر سر یک باغستان بود، چند تا درخت خرما بود، این ساده لوحانه است. مسئله ما آن روز هم مسئله چند نخلستان و باغستان فدک نبود؛ مسئله خلافت پیغمبر بود، مسئله حکومت اسلامی بود. منتها آن روز چیزی که فکر می شد ما را از این حق به کلی محروم خواهد کرد، گرفتن فدک بود. لذا ما در مقابل این مسئله پافشاری می کردیم. امروز آن چیزی که در مقابل ما تو غصب کردی، جامعه اسلامی است، کشور اسلامی است. حدود چهارگانه ای را ذکر می کند موسی بن جعفر علیهما الصلاه و السّلام می گوید این فدک است، یا الله حالا اگر می خواهی بدهی این را بده؛ یعنی صریحاً مسئله داعیه حاکمیت و خلافت را آنجا امام موسی بن جعفر علیهما السلام مطرح می کند.

[ ترسیم حد و مرز «فدک» از جانب امام کاظم(ع)

زمخشری می‌گوید: هارون الرشید به امام موسی بن جعفر(ع) عرض کرد: یا اباالحسن! حد و مرز فدک را مشخص کن تا آن را به شما برگردانم. حضرت از این کار ابا کرد، تا اینکه هارون اصرار ورزید، آنگاه امام(ع) فرمود: «من حد و مرز واقعی آن را مشخص می‌کنم. اگر این کار را بکنم تو آن را برنمی‌گردانی!» هارون گفت: مگر حدود آن کجاست! به حق جدّت مشخص کن. پس امام(ع) فرمود: «مرز اوّلش تا عدن است». در این هنگام رنگ هارون تغییر کرد، گفت: ادامه بده فرمود: «مرز دومش سمرقند است»، با شنیدن این حرف چهره‌اش تاریک شد. امام(ع) فرمود: «مرز سومش آفریقاست»، رنگش سیاه شد، گفت: ادامه بده. امام فرمود: «مرز چهارمش تا خزر و ارمنستان است». این‌ جا بود که هارون گفت: بفرما جای من بنشین! بنابراین، چیزی برای ما باقی نمی‌ماند! امام(ع) فرمود: «به تو گفتم اگر حدّ فدک را مشخص کنم، تو آن‌ را به ما باز پس نمی‌دهی. از این‌ جا بود که هارون تصمیم به قتل حضرت گرفت».] —————————————
ماجرای سخن گفتن امام به زبان فارسی

ابوبصیر از امام موسی بن جعفر علیه السلام پرسید:”امام با چه نشانه‌هایی شناخته می‌شود؟”

فرمود:”امام راستین صفاتی دارد که اولین و مهم‌ترین آن این است که امام قبلی معرفی‌اش کرده باشد. همان گونه که رسول خدا علی بن ابیطالب علیه السلام را معرفی کرد، هر امامی نیز باید امام پس از خود را معرفی نماید. نشانه‌ی دیگر آن است که هر چه از او می‌پرسند، جواب بدهد و از هیچ چیز بی‌خبر نباشد. نشانه‌ی دیگر اینکه اگر در برابر او سکوت کنند (یعنی آن چه در دل دارند نپرسند)، او خود آغاز می کند و پاسخ می دهد.، از حوادث آینده خبر بدهد و به همه‌ی زبان‌ها سخن بگوید.”

سپس فرمود:”هم اکنون نشانه‌ای به تو می‌نمایم که قلبت مطمئن شود.”

در همین حال مردی خراسانی وارد شد و شروع کرد به عربی سخن گفتن، اما امام پاسخش را به فارسی داد. مرد خراسانی گفت:” من خیال می‌کردم فارسی متوجه نمی‌شوید.”

امام فرمود:”سبحان الله! اگر نتوانم جوابت را به زبان خودت بدهم، پس چه فضیلتی بر تو دارم؟” سپس فرمود:”امام کسی است که سخن هیچ فردی بر او پوشیده نیست. او کلام هر شخص و هر موجود زنده ای را می فهمد. امام با این نشانه‌ها شناخته می‌شود و اگر اینها را نداشته باشد، امام نیست.”

بحار الانوار، ج ۴۸، ص ۴۷ از قرب الاسناد.
به نقل از تبیان
————————————————

فروتنی امام هفتم در بیان حجت الاسلام قرائتی

حجت الاسلام قرائتی: یکبار امام کاظم(ع) می‌رفت دید، یک کسی هم زشت است. هم فقیر است. هم سیاه است. در کوچه نشسته است. امام کاظم این قیافه را دید، پیاده شد و کنار او نشست. حالت چطور است؟ کاری داری بگو من در خدمت شما هستم. اصحاب گفتند: آقا این یک آدمی است که فقیر داغون داغون است. خیلی آدم بدبختی است. چنان پیاده شدی و کاری داری ما در خدمت تو هستیم…! آخر این در شأن شما نبود. فرمود: شما چه می‌گویید؟ فرمود: «عَبْدٍ مِنْ عِبَادِ اللَّه‏» بنده‌ی خدا که بود. من هم بنده‌ی خدا هستم. او هم بنده‌ی خداست. ۲- «أَخٌ فِی کِتَابِ اللَّه‏» مسلمان بود من هم مسلمان بودم. «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ» (حجرات/۱۰) برادر دینی هستیم. «جَارٌ فِی بِلَادِ اللَّه‏» بالاخره در منطقه‌ی ما که می‌نشیند. همسایه‌ی ما هم هست. «عَبْدٍ مِنْ عِبَادِ اللَّه‏»،«أَخٌ فِی کِتَابِ اللَّه‏»، «جَارٌ فِی بِلَادِ اللَّه‏»، «یَجْمَعُنَا وَ إِیَّاهُ خَیْرُ الْآبَاءِ آدَمُ ع وَ أَفْضَلُ الْأَدْیَان‏» (بحارالانوار،ج۷۵،ص۳۲۴) پدر هردوی ما حضرت آدم است. مکتب هردوی ما دین اسلام است. بعد هم فردا ممکن است من به احتیاج درآمدم و این محتاج وضعش خوب شد. گاهی وقت‌ها بالای بالاها پایین می‌آیند. پایین‌ها بالا می‌روند. ما چه می‌دانیم چه می‌شود؟ مسخره نکنید. یک ژیانی داشت می‌رفت. پشت ژیان نوشته بود که: میازار موری که دانه کش است! یعنی اگه حالا ماشینت سوپردولوکس است، خیلی بوق نزن. یکوقت ممکن است من با همین ماشین قراضه به مقصد رسیدم، تو با ماشین سوپردولوکست به مقصد نرسیدی.

علامت ایمان کامل را هم برای شما بگویم. الآن ایمان شما ناقص است یا کامل؟ حدیث داریم علامت ایمان کامل این است که انسان اعتمادش به آنچه در دست خداست، بیش از آن باشد که اطمینانش به دست خودش است. اگر گفت: من حتماً برنده می‌شوم. چون کامپیوتر دیدم. مطالعه کردم. استاد سر خانه آوردم. کلاس دیدم. پدر و مادرم به من کمک کردند. نمی‌دانم آموزش‌های کذایی دارم. اگر تکیه به آموزش‌ها باشی، یکوقت می‌بینی دم بزنگاه همه چیزها یادت می‌رود. تکیه نکنید به چیزهایی که دارید. تکیه کنید «وَ عَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ» (آل عمران/۱۲۲) «وَ تَوَکَّلْ عَلَى الْحَیِّ الَّذی لا یَمُوت‏» (فرقان/۵۸) ارث پدر که دارم. مهریه‌ام هم که سنگین است. نیاز ندارم. اصلاً مرا طلاق بده. این خانم حالا یک ارثی به او رسیده است، یک مهریه هم دارد. می‌گوید: مهریه‌ام را اجرا می‌گذارم. جدا می‌شوم. یک زندگی جدید تشکیل می‌دهم. یعنی گول مهریه‌اش را و ارث پدرش را می‌خورد. زندگی‌اش را متلاشی می‌کند به خاطر اینکه به ارث پدرش تکیه می‌کند. اگر به علمت، به ارثت، به حافظه‌ات، به قدرتت تکیه کنی، که همه چیزها رو به راه است… امیرالمؤمنین می‌فرماید: یکی از راه‌های خداشناسی این است که آدم خوب برنامه‌ریزی می‌کند چیز دیگر از آب درمی‌آید. یعنی همه‌ی محاسبات را می‌کند. بعد می‌بینیم آنچه حساب کرده بود چیز دیگری از آب درآمد. ما آدم‌هایی داشتیم که طبق محاسباتشان حتماً می‌بایست چنین شده باشند و چنین نشدند. علامت ایمان کامل این است که اعتماد انسان به مقدرات الهی باشد نه به تحصیلات خودش. نه اینکه چیزی تحصیل نکنیم. ما باید نهایت فکر و تدبیر و مشورت و ما باید همه‌ی کارهایمان را بکنیم. اما فکر نکنیم حالا که چنین شد، پس ما…

امام کاظم سحرها در خانه‌ی فقرا بر دوش خودش مثل امیرالمؤمنین غذا می‌برد. همین که میوه‌ها می‌رسید، می‌گفت: میوه‌ها را ببرید بازار بفروشید، شب به شب بخرید. احتکار نمی‌کرد. می‌گفت: میوه که رسید به بازار ببرید. ما هم مثل مردم یک کیلو یک کیلو مثلاً می‌خریم. گاهی در مزرعه با برده‌ها مشورت می‌کرد و گاهی طبق نظر برده‌ها عمل می‌کرد. از اول محرم برای محرم احترام قائل بود. دیگر نمی‌خندید.

http://www.fardanews.com/ تهیّه و تنظیم : علی قنبری علی قنبری

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


3 × دو =