دوشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۷
جدیدترین اخبار
خانه » معارف » اخلاق » خوشه چین وصال ( یادی از استاد شهیدم محمد رحیم فتحی)

خوشه چین وصال ( یادی از استاد شهیدم محمد رحیم فتحی)


« مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ »

دیشب بر دلم هوای دگر افتاده که نه از دیشب که از بدو شروع شهادتها در آن آشیانه کرده بود . دل مرا نغمه ای داد که ای خفته در جهل بیدار شو که قافله راه افتاده است و تو همچنان در جا مانده ای . اما نمی دانم چسان این اندیشه در افتاد و در این وقت شب هوای شهادت کرده است از شهیدان سراغ می گیرد؟ چنین گفت مرا دل که مرا استادی بود نیک دل و نیک سیرت و صورت هم؛ دل سوخته و با غم  عشق ساخته بود؛ و سفری آغاز کرد که بازگشتش را تصور نتوانیم کرد؛ سفری به سوی ناپیدایی که نیک خوانده بودش از دور و زمانی دیر.

یاد عاشقی افتادم، یاد شهید و شاهدی، دل مرا گفت: ذکر آنروز یادش بخیر که پروانه ما؛ نه که شمع حلقه ی ما را سفری در پیش بود! گفتم شمع سفر چون است؟ دل گفتا که سفری در پیش است بی برگشت!

آری شمش خواندم که او می سوخت و درسمان می آموخت و سوختن را یادکان می داد که سرتاپا آتش بود و از خدایش اموخته که همه رو باشد  و به هر که می رسید روی آتش گونش را نشان تا درش شعله ور زیستن را یادش دهد ولی در آخرین سفر در سش نه با زبان که با وجودش آموزش داد و پیغام داد که در جایی که باید رفت گفتن سزا نیست و او رفت و به هنگام رفتن فقط رفت و هیچ نگفت و در ناگفته هایش پیغامی داشت ماندگار که تا همیشه ی تاریخ خواهد خواند درسش را و گوش فلک نجوایش را خواهد شنود  و ما نیز شنوده ایم و همچنان سروش پیامش در گوش ما نجوا می کند.

آری شمعی از میان ما برفت ولی نور پر فروغ و آرامش هنوز دیدگان ما را به روشنایی خود روشن کرده است ..

این شمع نبود الّا شهیدی از تبار ماندگاران تاریخ و از نیک سرشتانی که وفاداری به آن را با خون امضا کرده اند: محمد رحیم فتحی! همان چراغ پر فروغ مدرسه عالی علوم اسلامی حضرت ولی عصر(عج) تبریز که ملجاً  منِ تازه از روستا آمده بود که هرگاه امیدم زخم بر می داشت چراغ امیدبخشش را برایم روشن می ساخت و با لهجه شیرین اردبیلی درس خواندن را به یادم می آورد  و هیچ فراموش نمی کنم که با خواندن احادیثی از معصومان محبتم به ایشان را افزون می ساخت. یاد آن روز به خیر سرکلاس این حدیث را در گوشمان نجوا کرد که پیامبر اسلام فرمود:« علی امام البرره قاتل الفجره منصور من نصره مخذول من خذله ». پس او مربی، مشوق، منبه و مقصود من بود؛ بلی آنی که یادش در دلم فغان کرد فتحی بود فتحی .

فتحی جان وقتی یاد نوازشهای پیرانه ات در سن جوانی ات میافتم دیگر دل را طاقت از کف می نهد و یارای ایستادن از دستش می رود. فتحی وقتی یاد سلامهای از ته دل برآمده ات میافتم دیگر بی اختیار اشک از دیدگانم جاری می شود و نمی دانم چسان جوابت گویم که با سلامت نیز بذر امید در دلم می کاشتی. فتحی جان! آنگاه که به یاد دعاهای ملکوتیت میافتم به خجلت می افتم که دعای عاشقی مثل تو کجا و مانده ای مانند من کجا! فتحی شاهد! وقتی یاد حرکتهای هدایتگرانه ات میافتم دیگر مرا یارای هدایتگری نیست که باید هدایت را از تو آموخت.  فتحی! وقتی شاهد مطالعات عمیق تو می شوم دیگر چه جای مطالعه هست مرا؟! رحیم عزیز! وقتی یاد صله ی رحمها و فداکاریهایت میافتم دیگر مرا یارای صله رحم و فداکاری نیست . محمد جان! وقتی انضباط ترا بیاد می آورم دل مرا گوید که رو ، رو که عجب بی خبری! که کالای بی خبران را در این بازار خریداری نیست .  رحیم جان! وقتی برخوردهای  متواضعانه ات را بیاد می آورم دل مرا ندا و نهیب دردهد که هدایت راهی رفتنی است نه گفتنی و تو مانده ای و دریغ و دریغ را نیز فایدتی نیست و باید این بار راه بیفتی با کوله باری که از شهیدان به یادگار مانده است که تو و تو اینک بار به بزرگی پیام شهیدان بر دوش داری و نیک مهیا باش که رسالت زینبی را بر دوش داری و باید که پیامبر استادان و یاران شهیدت باشی و چه دیر کردی و چه خجلت ها باید که تو هنوز مانده ای و فتی سالیانی است که در اوج پرواز است و تو … محمد جان وقتی یاد پندهای آموزنده ات را که نه با ما که به خود میگفتی و خود را ( با آنهمه تقوا و وقار ) ملامت میکردی میافتم دل مرا بیدارباش گوید که بکار گیر گفته های شهید عارف را.

 اما فتحی عزیز! اکنون با گذشت سالیانی از فراقت دلم بی تابی میکند و هوای دیدار تو و شهیدان آن مدرسه را می کند که در اوج سادگی و صمیمیت جان باختند و هیچ دم بر نیاوردند!  اما هنوز نغمه های دل انگیز فتحی دل مرا نوازش میدهد و مرا به یاد این مطالب می اندازد که ای :  “هم نفسان آماده سفر دور درازی باشید”.اما فتحی عزیر مثل اینکه نغمه هایت را فقط گوش دل می شنود. آه! دل، مرا با فریاد میخواند و گوید برایم فتحی عزیز کجا رفت که در در دوری اش دلم پر فغان است و نالان و حزین!

آن روزها را به یاد می آورم که با کوله باری از سؤالات و مشکلات به حضورت میرسیدیم و تو با کرامت و بزرگواری این رمیده دل و کویری غریب را می پذیرفتی و این هیچ را به شمار می آوردی و با او سخن می گفتی و امیدش را دو چندان می کردی! اما چون تو رفتی من و ماندم و سئوالاتی چند و دیگر صدا و ندایت به گوشم نمی رسد.

ای شمع شبهای ظلمانی ما دیروز دسته جمعی و به اتفاق همه طلبه ها و شاگردانت به خانه ات پای نهادیم تا شاید بتوانیم برای آخرین بار صدای نازت را بشنویم اما هر چه  فریاد برآوردیم جوابی نشنیدیم ! آخر مگر از ما رنجیده ای یا که از ما خطایی دیده ای! که جوابی نمی شنویم؟ آخر ای دوست! ای مهربان! نه چنین بود که تو حتی از ما بی سلام نمی گذشتی آخر چه شد که سلام ما را در جواب نمی آید ؟ آیا مگر نظاره گر نبودی که یارانت بر گرد مزارت گرد آمده و بجای اشک از دیدگانشان خونها می ریختند؟ آخر جوابی گو! نمی دانم چگونه تحمل می کنی این سکوت و بی جوابی را؟. پس چه شد آن نطقها ،  پس چه شد آن دوستی ها ، پس چه شد آن احادیث و درسها ، آخر مگر ما شاگردانت نیستیم،  آخر چرا صدای دلنشین اذان ملکوتیت که فضای مدرسه را در می نوردید و به آسمانها می رسید دیگر بگوش نمی آید، فتحی برخیز که وقت اذان است. اذان ملکوتیت را بر گوش ما ها برسان .  فتحی آخر تو که در همه کارهایت با نظم بودی مگر نمی بینی وقت کلاست رسیده است و شاگردان از راه دور و اما دیر به حضورت رسیده اند؟  فتحی جان برخیز که ما منتظریم!

 اما ای منتظران دل برایم خبر داد با آه و ناله که به انتظار بنشینید برای همواره و همیشه!  که فتحی را عروجی خونین اتفاق افتاده است فتحی دیگر از دنیا رسته است! وای بر منتظران! که بدگمانی کرده اند و او هرگز نظم را به نسیان نسپرده است که او اینک با یار نجوا می کند و از همه جز او غافل مانده و دیگر هرگز نگاه بر عقب نخواه کرد که به همه خواسته هایش دست یافت: خدا آری خدا را و اینک در آغوش او رمیده  و رمیده است و بس! اما دیدار او در این سرا نیز میسّر است و آن را همانا کوشیدن تا مرز شهادت و از پا ننشستن تا لحظه دیدار.

لیک ای عزیز اگر این نوع مقالتها هزاران دفتر بود ترا سودی عاید نخواهد شد مگر اینکه پندگیری و پندهایش بکاربندی و راهش را بپیمایی .  مگر نه این است که خدا اینها را برای من و تو الگو قرار داده پس باید خود را با الگو مطابق کنیم . که فتحی بنده بود و خدا مولایش و خدایش را نیک بندگی کرد.

پس مولا بنده را از ما گرفت ولی نه !  او هنوز بین ماست ولی در قالبهای دیگر مسجد هنوز اذان میدهد و در کلاس هنوز درس .  او هنوز در منزل است او هنوز در مدرسه گامهای استوار و سترگ خویش را یکی پس از دیگری بر می دارد .  آه ای منتظران دوست ،  سخن فتحی را زا در و دیوار و کلاس و همه جای مدرسه بشنوید و بر آنها جامه عمل بپوشانید. اما این راه فتحی پیمودنی است نه گفتنی :  پس بیاییم دگرباره پرونده زندگی کوتاهش را مرور کنیم که چسان زیست که زیستن را بیاموزیم که خوب مردن را خواهیم آموخت و او تماماً در اندیشه خوب زیستن بود که خوب مردن نیز نصیبش شد:

۱ـ ای همدرس دیروز من آیا فتحی را حتی یکبار دیده بودی که به بحث و درسش دیر آید؟  پس تو نیز چنین باش!

 ۲ ـ آیا فتحی را در نماز جماعت کوتاهی می کرد؟ هرگز پس تو نیز چنین باش.

 ۳ ـ آیا فتحی در درس آموزی سستی نشان می داد که مجوزی برای تنبلی ما باشد؟ شگفت آنکه هرگاه او مارش نظامی را می شنید به سوی جبه ها پر می کشید و حتی آن را نیز بهانه ای برای درس نخواندن قرار نمی داد و پیام این رفتارش کوشیده در راه علم برای همواره تاریخ بود.

 ۴ ـ آیا فتحی را دیده بودی که حتی یک لحظه از وقتش را به بطالت بگذراند؟ پس وقتها را گرانبها دان.

 ۵ ـ آیا فتحی را دیده ای که به فردی بی احترامی و یا حتی کم احترامی نماید؟ پس احترام دوست و بزرگ و کوچک واجب بشمار.

 ۶ ـ آیا شهید بزرگوارمان فتحی را دیده بودی که اشتباه ما را در بین جمع بگوید؟ پس خدای تبارک و تعالی ستارالعیوب است و فتحی نیز بنده او.

اما هرچه دلم هوای روی چون ماهش را کرده است و دیدگانم در فقد و فقدانش خون گریستند:

امشب به یاد لعل لبت خون گریستم            چون ارغوان شکفتم و گلگون گریستم
چون چشمه سر به سنگ زدم در غم فراق    
چون جویبار در دل هامون گریستم
چون چنگ دور ماند ز سر پنجه ای لطیف        با یاد آن نوازشگر موزون گریستم
گاهی چو رود جمله تنم غرق اشک بود           گاهی چو کوه  یکه  و محزون گریستم
بر کشتزار خشک دل خویش بی دریغ             در فصل غم ، چو دجله و جیحون گریستم
آهو صفت ز مردمک چشمم گریختی               من نیز بی تو لاله صفت خون گریستم
ای یار چگونه شرح توان داد داغ دوست          چون می توان سرود که من چون گریستم
(غلامعلی حداد عادل)

بار خدایا! رحمتش بنما و ما را شفیع او قرار داده و خواسته او که سلامتی رهبر کبیر انقلاب اسلامی باشد بجای آر.

خدایا! تو راه زندگی کردن را به ما بیاموز که راه دل را نیز از تو خواهیم آموخت .

خدایا! شهیدان ما جان فدا کردند و رفتند الهی یک آن ما را از خط شهیدان خارج مساز . الهی! طاقت فراق یاران از کف ما خارج گشت خدایا ما را به ایشان متصل فرما .

الهی! آخر عمر اگر جز به شهادت و رضای تو انجامد خدایا عمر ما را قطع و السلام.

 

 ۲۷/۲/۱۳۶۵

موضوعات مرتبط: شهیدان، نیایش ها و نجواها، خاطرات، دوستانه ها، روستای من
برچسب‌ها: خوشه چین وصال, یادی از استاد شهیدم محمد رحیم فتحی, نجوای بی قرار, دکتر بخشعلی قنبری

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


بیست − 17 =