سه شنبه , ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
جدیدترین اخبار
خانه » آموزشی » داوود و جالوت

داوود و جالوت

[…]در تفسیر عیاشی از محمد حلبی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود : داوود و برادرانش چهار نفر بودند ، پدرشان هم که مردی سالخورده بود با ایشان زندگی می‏ کرد ، و او که از همه کوچکتر بود گوسفندان پدر را می ‏چرانید و برادرانش در لشگر طالوت خدمت می ‏کردند ، روزی پدر داوود او را صدا زد که پسرم بیا این طعام را که درست کرده‏ایم برای برادرانت ببر ، تا علیه دشمنان خود نیروئی بگیرند .

داوود که جوانی کوتاه قد و کبود چشم و کم مو و پاک دل بود طعام را برداشته و به طرف میدان جنگ روانه شد ، و در میدان جنگ صفوف لشگر را دید که به هم نزدیک شده بودند .

 

عیاشی از اینجا به بعد جریان را از ابی بصیر نقل می‏ کند ، ابی بصیر می ‏گوید : من از آن جناب شنیدم که می ‏فرمود : داود همین طور که می‏ رفت به سنگی برخورد که آن سنگ داود را صدا زد و گفت : ای داوود مرا بردار و با من جالوت را به قتل برسان ، که خدا مرا برای کشتن وی خلق کرده است .

 

داوود آن سنگ را برداشته در توبره‏ ای که سنگ مقذاف فلاخنش را در آن گذاشته

&nbsp

 

بود ( تا گوسفندان را با آن براند ) انداخت و به راه افتاد تا داخل لشگر شد و شنید که همگی از خونخواری و قهرمانی جالوت تعریف می‏ کردند ، و امر او را عظیم می‏ شمردند .

 

داوود گفت : چه خبر است که اینقدر او را بزرگ شمرده و خود را در برابرش باخته‏اید ؟ به خدا قسم به محضی که با او روبرو شوم به قتلش خواهم رساند ، مردم جریان او را به طالوت خبر دادند ، و او را نزد طالوت بردند ، طالوت گفت : ای پسر مگر تو چه نیروئی داری ؟ و چه تجربه‏ای در امر کارزار اندوخته‏ای ؟ گفت : همیشه شیر درنده به گوسفندان من حمله می ‏کند و گوسفند مرا می‏ رباید ، او را تعقیب می‏ کنم و سرش را به یک دست گرفته فک پائینش را با دست دیگر باز نموده گوسفندم را از دهانش می‏ گیرم .

 

طالوت به لشگریان گفت زرهی بلند برایم بیاورید ، وقتی آوردند ، آن را به گردن داوود انداخت ، زره تا زانوی داوود را پوشانید ، طالوت و سایر بنی اسرائیل از اینکه اولین زره به اندازه اندام او شد تعجب کرده طالوت گفت : امید است خدا جالوت را به دست او به قتل برساند .

 

ابو بصیر می‏ گوید : وقتی صبح شد مردم گرد طالوت جمع شده ، دو صف لشگر ، روبروی هم قرار گرفتند ، داوود گفت : جالوت را به من نشان دهید ، همینکه او را دید آن سنگ را از توبره در آورد در فلاخن ( مقذاف ) گذاشت ، و به سوی جالوت رها کرد ، سنگ مستقیم بین دو چشم جالوت خورد ، و تا مغز سرش فرو رفت ، جالوت از اسب سرنگون شد ، مردم فریاد زدند ، داوود جالوت را کشت ، داود باید پادشاه ما باشد از آن به بعد دیگر فرمان طالوت را گردن ننهاده ، داوود را فرمانده خود کردند .

داوود

و خدای تعالی زبور ( کتاب داوود ) را بر او نازل کرد ، و صنعت آهنگری به او آموخت و آهن را برایش نرم کرد ، و به کوهها و مرغان فرمان داد تا بااو تسبیح بگویند ، ابو بصیر می‏ گوید : احدی صوت داوود را نداشت ، داوود همچنان در بنی اسرائیل بود ، و خود را از ایشان پنهان می ‏داشت و خدای تعالی نیروی فوق العاده‏ای در عبادت به او داده بود .

 

مؤلف : کلمه مقذاف همان فلاخنی است که چوپان‏ها با آن سنگ را به هر طرف بخواهند پرتاب می‏کنند و لسان اخبار چه از طرق شیعه و چه از طرق سنت در اینکه جالوت به دست داود کشته شده متفق است .[…] ترجمه المیزان ج : ۲ص :۴۵۲ , ۴۵۳

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


4 + دوازده =