پنج شنبه , ۲۹ فروردین ۱۳۹۸
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » در کوچه‌باغ‌های روستای من

در کوچه‌باغ‌های روستای من

شگفتا وقتی از کوچه‌باغ‌های روستایم سخن به میان می‌آورم بی‌اختیار اشک از دیدگانم سریان می‌یابد و ناخودآگاه دلتنگ آن ایام قمی‌شوم و دلم به ۴۰ سال پیش پر می‌کشد و خود را در آن دوران می‌بینم. در آن روزگاران روستای ما کوچک بود و به دو محله تقسیم می‌شد و محله من کوچک و محله دیگر اندگی بزرگ بود و البته برای من چنان بزرگ بود که وقتی به آن محله می‌رفتم انگار که به روستا یا شهر دیگری رفته بودم؛ چرا که من نه روستای دیگر دیده بودم و نه شهر دیگر و دنیای من فقط همین روستا و محله من بود. به تبع همین تقسیم‌بندی روستای من در همه چیز دو نوع بود گویی دو محله بودن این روستا همه چیز را به دو بخش تقسیم کرده بود و شاید که در ذهن بنیانگذاران این روستا می‌خواستند دو محله در برابر هم بسازند.

اگر محله بزرگ یک کوچه‌باغ داشت محله کوچک نیز آن را به وجود آورده بود و در سایر امور نیز همین وضعیت ادامه پیدا کرده بود و تا امروز هم این وضعیت ادامه یافته است.. چنانکه اشاره کردم یکی از دوگانه‌ها، کوچه‌باغ‌های این روستاست که در این مجال می‌خواهم در کوچه‌باغ‌های محله بزرگ گامی بزنم و گشت و گذاری بکنم.

در آن روزگاران که من ۱۰ یا ۱۱ سال داشتم برای چراندن گوسفندانم ناچار بودم از کوچه‌باغ محله بزرگ رد بشوم. اطراف باغ‌های انگور درختان میوه و درعین‌حال قلمه‌های بزرگ تبریزی می‌کاشتند و در وسط باغ آلاچیقی درست می‌شد و در مواردی هم در کنار دیوار مشرف به کوچه‌باغ اتاقکی درست می‌کردند که در روستا به آن کَره می‌گفتند. شب‌ها مادران صبحانه و ناهار دخترکانشان را آماده می‌کردند تا بروند به همین باغ‌ها و با سر و صدا کردن‌هایشان گنجشک‌ها و سایر پرندگان را دور کنند تا انگورها را نخورند. دخترکان قبل از بیدار شدن پرندگان به باغ خود می‌رسیدند و بر روی بام همین اتاقک می‌نشستند و در حین خوردن صبحانه با صدای بلند داد می‌زدند «هوی های هوی». به این ترتیب پرندگان را از باغ دور می‌کردند و جالب این بود که در هر باغی دست‌کم یک دختر از باغ مواظبت می‌کرد و از پشت‌بام اتاقک‌ها با یکدیگر بلند بلند صحبت می‌کردند و صد البته که امنیت کامل جانی و مالی و ناموسی‌شان تامین بود و هیچ‌کسی دغدغه به خطر افتادن امنیت را نداشت.

جالب‌تر اینکه من که از گرگ به شدت می‌ترسیدم همین که صدای این دخترکان را می‌شنیدم امیدوار می‌شدم و ترس از وجودم رخت برمی‌بست. بعضی‌وقت‌ها نیز ناچار می‌شدم از همان کوچه به روستا بروم تا صدای این دخترکان ترس را از وجودم دور سازد.

آری در کوچه‌باغ‌های روستای ما زندگی جاری بود و من و بقیه مردم روستا خوش‌خوش زندگی می‌کردیم بی‌آنکه بدانیم در جای دیگری هم آدمیانی در حال زندگی‌اند. از خوشی‌ها و بدی‌ها و سختی‌هایشان هم سخت بی‌خبر بودیم. کاش می‌شد که طراوت زندگی آن عصر را به امروز می‌آوردیم کاش!! بیقرار ۵ بهمن ۱۳۹۷

موضوعات مرتبط: روستای من، زیستانه
برچسب‌ها: در کوچه باغ های روستای قراجه فیض الله
[ جمعه پنجم بهمن ۱۳۹۷ ] [ ۱۵:۳ ] [ رضا بیقرار ]

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


یازده + ده =