جمعه , ۳۰ فروردین ۱۳۹۸
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » دیدار با حسام‌الدین

دیدار با حسام‌الدین

در تاریخ آورده‌اند که گاه می‌شد جلال‌الدین به سفر می‌رفتی البته کوتاه و چون می‌رفت دل در گرو حسام‌الدین می‌گذاشتی و نالان همی رب قفتی در دیار غربت. چون بازگشتی حسودانش حسام‌الدین او می‌پاییدند تا جلال به محض بازگشت نتواند به دیدار حسامش نایل گردد. لیک در خفای دید اغیار خود را به حسام رسانیدی و چون چشمش به حسام افتادی سخت دگرگون شدی به حدی که در صدایش لرزش به وجود آمدی به حدی که اگر کس/ کسان دیگری بودندی نیک آن را می‌فهمیدندی. البته هرکس که جای جلال بودی چنین می‌کردی؛ زیرا حسام به جلال وجودی دگرباره داده بودی و بی‌حضور او زندگی جلال را رنگی نمی‌ماندی. به‌علاوه اگر امروز از جلال خبری مانده در حقیقت به خاطر حسام‌الدین است و بس!

در سیر رشد مولوی از کودکی تا کمال عرفانی، تأثیر زنده و گویای پنج نفر آشکار است: پدرش، بهاولد، برهان‌الدین محقق ترمذی، شمس تبریزی، صلاح‌الدین زرکوب و حسام‌الدین چلبی. در مرحله اول بیش‌ از همه به تأثیر شمس و سپس به بهاولد پرداخته شده است؛ اما باید دانست که هریک از سه نفر دیگر نیز با توجه به شخصیت خود و نوع مراوده مولانا با آنان، بخشی از وجود مولوی را پروراندند؛ چنان‌که تحول روحی وی به سبب ملاقات با شمس، بی­‌تردید در زمینه‌­ای ایجاد شد که برهان‌­الدین آن را پدید آورده بود؛ همچنین صلاح‌­الدین آرامشی در او ایجاد کرد که مولانا پس از فراق شمس، بسیار بدان محتاج بود.

ارادت مولانا به شمس، بهاءولد و برهان‌­الدین دریافتنی و توجیه‌شدنی است؛ اما ستایش اغراق‌آمیز او از صلاح‌الدین و به‌ویژه حسام‌­الدین، در جایگاه مرید و شاگرد مولانا، شگفت­‌انگیز است؛ به همین سبب تبیین شکل ارتباط با حسام‌الدین و تأثیرش بر مولوی و سیر رشد او، ضرورت می­‌یابد.

آثار جلال‌الدین به‌سبب غلبه روح غنایی حسام‌الدین به وجود آمد زیرا تا حسام‌الدین نبود جلال‌الدین یا اثری نداشت یا دست‌کم هیچ‌کدام به نگارش درنیامده بود البته جلال‌الدین مرادهای دیگری هم داشت لیک هیچ‌یک از آن مرادها به پای این مراد نرسیدند و این را تجربه ثابت کرده­ است به‌عنوان‌مثال در طی چند سال حضور حسام بخش قابل‌توجهی از آثار جلال به نگارش درآمد. این در حالی است که در دوره‌های پیشین چنین اتفاقی نمی‌افتاد البته ارادت مولانا به حسام‌الدین به سبب این کارها به وجود نیامد و اگر هیچ کاری هم انجام نمی‌شد از عشق و ارادت مولانا چیزی کم نمی‌شد.

ویژگی­‌های فردی حسام ­الدین

اینکه حسام‌الدین چرا و چگونه در سیر رشد مولانا مؤثر بوده است و این‌ همه ستایش بی‌حد و حصر مولانا در حق وی به چه علت است؟ چرا حسام‌الدین تا این اندازه به بزرگی در دل جلال‌الدین نشسته است؟

برای دانستن سیر تاریخی حرکت روحی مولانا لازم است یادآور شویم که از نظر زمانی احتمالاً بین دوران حضور صلاح‌الدین زرکوب در کنار مولوی و دوران حسام­‌الدین، با دوره فترتی چهار تا شش‌ساله روبه‌رو هستیم.

در شناخت حسام­‌الدین باید به گفته‌ها و نوشته‌های مولانا در طی این پنج شش سال عطف توجه کرد. واقعیت این است که هیچ نوشته جلال‌الدین در این دوره بدون یاد و نام حسام‌الدین انجام نمی‌شود. مولوی در ابتدای دفتر پنجم، حسام‌­الدین را شاه، راد و استاد استادان صفا می‌خواند و او را به نور ستارگان تشبیه می‌کند؛ همچنین او برتر از آن دانسته می‌شود که بتوان در قالب زبان و بیان وصفش کرد و اصولاً ستایش او نزد حاسدان و زندانیان تنک‌مایه، موجب دریغ و افسوس است (مولانا، ۱۳۷۶: ۷۱۰ ـ ۷۰۹). از چنین ابیاتی، والایی مقام حسام‌الدین، ارادت بسیار مولوی به او، حسادت اطرافیان و نشناختن ارزش و جایگاه او استنتاج می‌شود.

در این مدت البته حسام‌الدین گاه دچار احوالات دل می‌شد و مدتی را به صورت ظاهری با مولانا قطع رابطه می‌کرد و مولانا در این روزها ده‌ها پیغام می‌فرستادی تا شاید بتواند از حسام‌الدین خبری حاصل و چون بازمی‌گشتی اسب ارادت مولانا چموشی می‌کرد و بر زبان چیزهایی می‌آورد که باورش برای دیگران به غایت سخت می‌آمد:

چون ضیاءالحق حسام ­الدین عنان ** بازگردانید ز اوج آسمان‏

چون به معراج حقایق رفته بود ** بی‏ بهارش غنچه‏ ها نشکفته بود

چون ز دریا سوی ساحل باز گشت ** چنگ شعر مثنوی با ساز گشت

صفات مهربانی، بلندطبعی، ادب و پرهیزکاری دلسوزی و فداکاری و پشتکاری وصف‌­ناپذیر و عشق بی‌انتها از ویژگی­‌های اصلی حسام‌الدین هستند. شک نیست وجود عشق در حسام‌الدین کافی بود که جلال‌الدین جانش را فدای او سازد. پس این ستایش‌­ها در حقیقت لایق وجود حسام بوده است. بلندنظری حسام‌الدین در مسئله دوستان و همراهان جلال‌الدین از دیگر ویژگی‌های حسام‌الدین است.

این بلندنظری او محدود به جای خاصی نیست بلکه در بذل مال و جان نیز همین‌قدر سخاوتمند است. او مال‌داری بود که اموال خود را چند بار در راه مولانا بخش کرد؛ همین موضوع باعث شد که مولانا او را مسئول اداره امور مالی و رسیدگی به اصحاب کند و او نیز دراین‌باره دقت بسیار مبذول می‌داشت (افلاکی، ۱۹۵۹م: ۷۳۸- ۷۳۹)؛ همچنین از روایت افلاکی درمی‌یابیم حسام‌الدین به‌قدری پرهیزکار بود که از موقوفات تربت مولانا چیزی برنمی‌­گرفت و حتی با آب آنجا وضو نمی‌ساخت و با خود آب از شهر می‌آورد (همان: ۷۴۷).

نوع رابطه حسام­‌الدین و مولانا

بی‌­تردید حسام‌الدین جوان­‌تر و خام‌­تر از آن است که بتواند مراد و شیخ مولانا واقع شود. با وجود ‌اینکه «عنایتی که حضرت خداوندگار را به حضرتشان بود، به هیچ‌یک از خلف نبوده است و سلوک بدیشان به وجهی می­‌فرمود که کسی گمان بردی که مگر مرید ایشان است» (سپه‌سالار، ۱۳۲۵: ۱۴۴) و ارادت مولانا به این یار جوان تا آنجا پیش می‌­رود که خود را کبوتر بام‌آموخته حسام‌­الدین می‌­خواند (همان: ۹۹۰):

ای ضیاء‌الحق حسام­‌الدین راد *** که فلک و ارکان چو تو شاهی نزاد

تو به نادر آمدی در جان و دل *** ای دل و جان از قدوم تو خجل

چند کردم مدح قوم مامضی *** قصد من ز آنها تو بودی زاقتضا …

گرچه آن مدح از تو هم آمد خجل *** لیک بپذیرد خدا جهد المقل …

مدح تو گویم برون از پنج و هفت *** بر نویس اکنون دقوقی پیش رفت

احتمالاً علت این‌ ابیات ستایش‌­آمیز در حق حسام آن است که اگر مولانا در خود چنین کششی به سوی حسام‌الدین می‌دیده است، از سوی حسام نیز ارادتی ویژه و بی‌­حد به مولانا وجود داشته است. این‌گونه، رابطه عاشقانه دوسویه­‌ای پدید آمده است که در آن عاشق در جایگاه معشوقِ معشوق نیز قرار می­‌گیرد؛ برای همین می‌­توان در دفتر پنجم، داستان ایاز و عشق محمود بدو را بیان حال این رابطه دوسویه عمیق دانست:

ای ایاز از عشق تو گشتم چو موی *** ماندم از قصه، تو قصه من بگوی

بس فسانه­ی عشق تو خواندم به جان *** تو مرا که افسانه گشتستم بخوان

خود تو می‌خوانی نه من ای مقتدا *** من که طورم تو موسی وین صدا

اشارات و بیانات مولانا درباره حسام بیانگر حسادت اطرافیان مولانا به اوست. از این جهت او در ملأعام از حسام‌الدین چیزی بر زبان نمی‌آورد إلا جایی که غلیان روحی بر او غالب می‌آمد:

قصد کردستند این گل‌پاره‌ها *** که بپوشانند خورشید تو را

چون بخواهم کز سرت آهی کنم *** چون علی سر را فرو چاهی کنم

چون که اخوان را دل کینه‌ور است *** یوسفم را قعر چه اولی­تر است

در مقابل حسام‌الدین برای خود هیچ شأنی قایل نبود و هرچه داشت همه را مدیون مولانای خود می‌دانست. در واقع اگر حسام‌­الدین هم برای خود شأنی قایل است، آن را از عنایات مولوی می‌داند. او به‌قدری به شیخ خود عشق و ارادت می­‌ورزد که بارها و بارها بر زبان می‌آورد که جان در طبق اخلاص نهاده تا نثار مولانا سازد و چون این را بر زبان می‌آورد آورده‌اند که جلال‌الدین بارها و بارها دور او می‌چرخید تا ثابت کند که او نیز برای حسام جان می‌دهد.

یک سوی این ارادت فهمیدنی است؛ حسام‌­الدین در وجود مولانا شیخی کامل یافته و بدو گرویده است؛ اما سوی دیگر این رابطه، ارادت مولوی به این مرید جوان، چگونه شکل گرفته است؟ احتمالاً این‌همه محبت مولوی در حق حسام­‌الدین ازآنجا برخاسته که مولانا در حسام، کارکرد دوگانه‌­ای را به کمال، یافته است؛ به این صورت که او همه وجود حسام‌الدین را تحت تأثیر قرار داده است و صفاتی را که در بالا اشاره کردیم همگی باعث شده که روح و جسم مولانا هم به تسخیر حسام‌الدین درآید. در توضیح باید گفت که حسام در درجه اول مستمعی طالب، آشنا و معتمَد است که شیر سخن را از پستان جان مولانا می­‌مکد. چنان‌که اوست که از مولانا سرودن نگارش همه یافته‌ها و دانسته‌هایش را تقاضا می‌کند (همان: ۴۴ ـ ۷۳۹) و مولوی نیز بی­‌حضور او سخنی نمی‌­گوید (همان: ۷۶۹) و با حضور او ساعت‌ها به سخن می‌پردازد انگار که با دیدن او شیر سخن در پستان زبان مولانا غلیان می‌کند و اگر حسام‌الدین حال مولانا را درنیابد او بی‌هیچ توقفی سخن را دراز دامن می‌کند. این نقش حسام­‌الدین، یعنی تبدیل معارف و تجربیات مولوی به کلامی مکتوب، در بین همه نوشته‌ها و گفته‌های او نمایان است و به قول بهتر باید حسام را مخاطب خاص همه آثار مولانا بدانیم مثلاً در آغاز دفتر چهارم، مولوی حسام‌­الدین را جهت‌دهنده و کشاننده مثنوی می‌داند:

ای ضیاءالحق حسام­‌الدین تویی *** که گذشت از مه به نورت مثنوی

همت عالی تو ای مرتجا *** می‌کشد این را خدا داند کجا؟

گردن این مثنوی را بسته‌ای *** می‌کشی آن سوی که دانسته‌ای

مثنوی پویان کشنده ناپدید *** ناپدید از جاهلی کش نیست دید

مثنوی را چون تو مبدأ بوده‌ای *** گر فزون گردد تواش افزوده‌ای

در واقع اینجا مولانا جنبه انفعالی حسام، یعنی خواهش او برای سرایش مثنوی در قالبی فعالانه را نمایش می‌دهد؛ اوست که مثنوی را جهت می­‌دهد و برای همین مولوی مثنوی را متعلق به حسام‌الدین می‌­داند:

همچنان مقصود من زین مثنوی *** ای ضیاءالحق حسام‌الدین تویی

مثنوی اندر فروع و در اصول *** جمله آن تو است کردستی قبول

در قبول آرند شاهان نیک و بد *** چون قبول آرند نبود بیش رد

چون نهالی کاشتی آبش بده *** چون گشادش داده‌ای بگشا گره

قصدم از الفاظ او راز تو است *** قصدم از انشایش آواز تو است

پیش من آوازت آواز خداست *** عاشق از معشوق حاشا کی جداست؟

حسام به‌زعم مولانا به همه مطالب مثنوی واقف است؛ اما این هنر را دارد که به هر لطایف‌الحیلی، لازم‌ها و بایدها را از زبان مولانا بیرون کشد و دیگر مریدان را از این معارف بهره‌­مند کند:

چون که کوته می‌کنم من از رشد *** او به صد نوعم به گفتن می‌کشد

ای حسام‌الدین ضیاء ذوالجلال *** چون که می‌بینی، چه می‌جویی مقال؟

این مگر باشد ز حبّ مشتهی *** اسقنی خمراٌ و قل لی انّها

بر دهان تو است این دم جام او *** گوش می‌گوید که قسم گوش کو؟

قسم تو گرمی است نک گرمی و مست *** گفت: حرص من از این افزون‌تر است

نقش او در‌این‌میان تنها این نیست که از زبان مولانا کلام را بیرون کشد، بلکه باید این کلام را دوباره به اصل معنای خود بازگرداند (گونه‌­ای تأویل) و از این طریق زمین و آسمان را به اتحاد رساند:

صورت حرف آن سر خر دان یقین *** در رز معنی و فردوس برین

ای ضیاءالحق حسام‌­الدین درآر *** این سر خر را در آن بطیخ‌زار

تا سر خر چون بمرد از مسلخه *** نشو دیگر بخشدش آن مطبخه

هین ز ما صورت‌گری و جان ز تو *** نه غلط هم این خود و هم آن ز تو

بر فلک محمودی ای خورشید فاش *** بر زمین هم تا ابد محمود باش

تا زمینی با سمایی بلند *** یک‌دل و یک‌قبله و یک‌خو شوند

تفرقه برخیزد و شرک و دوی *** وحدت است اندر وجود معنوی

یا:

ای ضیاءالحق حسام‌الدین بیا *** ای صقال روح و سلطان­‌الهدی

مثنوی را مسرح مشروح ده *** صورت امثال او را روح ده

تا حروفش جمله عقل و جان شوند *** سوی خلدستان جان پران شوند

هم به سعی تو ز ارواح آمدند *** سوی دام حرف و مستحقن شدند

باد عمرت در جهان همچون خضر *** جان‌فزا و دستگیر و مستمر

این­گونه است که مولانا در دفتر پایانی، مثنوی را حسامی‌نامه می­‌خواند (همان: ۹۱۲).

دومین نقش حسام‌الدین برای مولانا، واسطه‌گری بین او و اطرفیان یا به تعبیری دیگر مدیریت مریدان و دوستداران و تنظیم مسایل پیرامون مولوی بوده است. این وساطت مانند بیرون کشیدن مثنوی از جان مولوی، جنبه عرفانی و معنوی ندارد؛ بلکه برداشتن باری روانی از دوش مولاناست.

حسام شخصیتی صادق، بی‌طمع، مخلص و مهربان دارد و در تنظیم روابط و پیشبرد امور نیز، با ‌شایستگی، امانت‌داری و درایت بسیار، خیال مولانا را آسوده می­‌دارد. به‌طور خلاصه او علاوه بر رساندن کلام مولانا به خواهندگان و برگرداندن آن به اصل معنوی خود، نقش واسطه‌­گری نیز دارد و این نقش را در تنظیم روابط دیگران با مولانا اجرا می‌کرد. به‌سبب همین توانایی حسام­‌الدین است که مولانا هرچه برایش می­‌رسید به نزد او می‌فرستاد؛ مثلاً یک‌بار هفت‌هزار درم سلطانی را برای او ارسال کرد. وقتی اعتراض سلطان‌­ولد برخاست که «در خانه ما هیچ نیست، وجه اخراجات نداریم. … فرمود که … اگر صدهزار زاهد کامل متقی را حالت مخمصه واقع شود و بیم هلاکت بود و مرا یکتا نانی باشد آن را هم به حضرت چلبی حسام‌الدین بفرستم. … از آنکه او مرد خداست و همه کار او برای خداست. … او را اسباب دنیا زیان نمی‌­کند. … بیگانگان را وبال است و او را پر و بال است». در ادامه اقدام حسام نیز نشانگر توجه و درک درست او از مناسبات معمول انسانی است؛ هزار درم به سلطان‌­ولد و هزار درم به کراخاتون و پانصد درم به امیر عالم [پسر مولانا از کراخاتون] می‌دهد (افلاکی، ۱۹۵۹م: ۷۵۱- ۷۵۲) و اجازه نمی­‌دهد این موضوع سبب کدورتی در خانواده مولانا شود.

بنابراین حسام‌الدین شاگرد پاک‌باز و مخلصی بوده که توانایی نظم امور دنیوی مولانا را داشته است؛ همچنین یار محرمی بود که معارف نهفته در وجود مولانا را بیرون می‌­کشید و برای بیرونیان کاربردی می‌کرد. در واقع حسام‌الدین باعث شد تا بانگ معنای جلال‌الدین به گوش همگان برسد و معنا و معنویت به همه آنان پیش کش کند:

بانگ آبم من به گوش تشنگان *** همچو باران می‌رسم از آسمان

برجه ای عاشق برآور اضطراب *** بانگ آب و تشنه و آنگاه خواب؟

با توجه‌ به اوصاف این دوره، پیداست که مولانا با‌ تکیه‌ بر قدرت مدیریتی حسام‌­الدین و محرمیت و آگاهی او، توانست از قالب عارف اهل سکر صرف بیرون آید و جامه شیخی و مربی‌گری بر تن پوشد. حسام­‌الدین مریدی محرم است و توانایی آن را دارد که واسطه‌­ای بین مریدان و مولوی باشد؛ سخن را در درون جان مولوی بپرورد و آن را برای دیگران بیرون کشد. این‌گونه مولانا به شیخی کامل بدل می‌­شود که بی‌دغدغه امور اطرافیان، مجال آن را می‌­یابد که یکی از تأثیرگذارترین آثار عرفانی تعلیمی تاریخ را از خود به یادگار گذارد. گمان می­‌کنم که بتوان مسئله را با توجه به سیر رشد مولانا این‌گونه تبیین کرد که اگر برهان‌­الدین آغازگر راه سلوک مولوی در مقام یک مرید است و این راه با شمس به کمال می‌رسد، صلاح‌­الدین که مرید و شاگرد برهان­‌الدین نیز بود، آغازگر راهی است که به شیخی مولوی می‌­انجامد و حسام‌الدین این مسیر را به انتها می‌رساند.

پس مولانا حق دارد که بگوید بعد از دیدار با حسام‌الدین آدمی دیگر می‌شود و به عالمی دیگر وارد می‌شود.

بیقرار ۱۱ فروردین

برچسب‌ها: مولانا, حسام الدین
[ دوشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۸ ] [ ۱۸:۲۱ ] [ رضا بیقرار ]

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


17 − دو =