دوشنبه , ۲۷ اسفند ۱۳۹۷
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » رابطه عاشقانه من و پدر

رابطه عاشقانه من و پدر

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادنددکتر بخشعلی قنبری 2

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند

ساعت ۱۱ شب به سریال بسیار آموزنده خورشید شب در شبکه آی‌فیلم نگاه می‌کردم که از جایی به بعد خوابم برد. گرچه می‌خواستم بیدار بمانم و کار کنم اما حتا بدون آنکه مسواک بزنم به خواب رفتم. طبق معمول خواب دیدم و آن هم خواب روستا و پدر مهربانم را دیدم. به این صورت که دیدم در روستا پیش پدرم و تا می‌توانم به پدر خدمت می‌کنم. جالب است که از روستا به شهر آمدم تا به یکی از استادانم تحقیقی بدهم اما اتفاقا بخشی از تحقیقم در روستا مانده بود، رفتم که آن را بیاورم و از پدر اجازه گرفتم تا آن را ببرم و چون بردم و دادم، استاد گفت همه را آوردی گفتم بله. شگفت‌آورتر اینکه یکی از دوستانم که اسمش جلال بود و به رغم آنکه سنش بسیار کم بود با من و به همراه من امتحان داده بود و نمرات خوبی هم گرفته بود و از او نمراتش را پرسیدم گفت مال من خیلی عالی بودند و من با خودم گفتم نمرات من چند شدند که بلافاصله با خود گفتم لابد خوب بودن وگرنه مشروط می‌شدم. القصه نوشته‌ها را به استاد دادم و به روستا برگشتم. در راه منزل پدری بودم که دیدم برخی از نوه‌های پدر به همراه برادر بزرگوارم دارند به سمت منزل پدر می‌روند. به آنان رسیدم و با هم از دم خانه دایی‌ام می‌گذشتیم که سروکله پدر پیدا شد و با خنده و شادی از من پرسید کجا بودی که ماجرای امتحان و دادن تحقیق را گفتم. بعد دیدم که پدر رفته مغازه کلی چیزهای خوراکی و مواد غذایی خریده. رو کرد به من گفت تا نمی‌آمدی خوابم نمی برد. در همین حین یکی از بچه‌ها گفت دایی چقدر بابابزرگ تو را دوست داره که می‌گفت بخشعلی نیاید هرگز خوابم نمی‌برد!! و برادزاده‌ام از آن طرف گفت وای چقدر تو را دوست که می‌گوید بدون تو اصلاً غذا از گلویم پایین نمی‌رود!! شادی را از سر و روی پدر به آسانی می‌توانستم بخوانم که با دیدن من کلی ذوق‌زده شد و واقعا در پوستش نمی‌گنجید. بالاخره رفتیم رسیدیم به منزل و با شادی و خوشی صحبت می‌کردیم و خیال من راحت بود که دوربر پدر هستیم و او تنها نیست و ما می‌توانیم ساعاتی در کنارش باشیم و او هم این اندازه شاد است و من هم به خاطر شادی‌اش شاد بودم و البته بسیار شاد!! اینجا بود که دانستم میان من و پدر عشق جاری است.

در همین زمان که یکی از نوه‌های پدرم سینی چایی را آورد و گذاشت پیش من یادم افتاد که باید این شادی پدر را یادداشت کنم و برای اینکه یادم نرود در روی کاغذی نوشتم کلمه یاتمارام ترکی را نوشتم تا اشاره ای باشد به این شعر حیدربابای شهریار: «عیوض گلیب چاتمیانجا یاتمارام؛ تا زمانی که عیوض نیاید خواب به دیدگانم نمی آید». جالب اینکه وقتی پدر محبت شدید خود را به من ابراز کردم به شدت به خود بالیدم که این اندازه در دل او حضور دارم.

اینجا بود که دانستم اگر پدر را شاد کنم و او از من راضی و خشنود باشد، شیرینی و حلاوت بی نظیری دارد.

بخشعلی قنبری ۷ آبان ۱۳۹۷

وبلاگ بی قرار

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


14 − چهارده =