پنج شنبه , ۳۰ شهریور ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » زمینه چینی برای دستگیری امام کاظم ع(امام هفتم شیعیان)

زمینه چینی برای دستگیری امام کاظم ع(امام هفتم شیعیان)

هارون پسرش (محمّد امین ) را نزد جعفر بن محمد بن اشعث (که از شیعیان و معتقدان به
امامت امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام ) بـود) گذارد، تا آموزگار او باشد و در تعلیم و تربیت او
بکوشد)).
یـحـیـى بن خالد برمکى ، به جعفر بن محمّد بن اشعث ، حسادت ورزید و با خود گفت اگر خـلافـت
بـعد از هارون به پسر او (محمد امین ) برسد، دولت من و فرزندانم (یعنى دولت برمکیان در
دستگاه هارون ) نابود خواهد شد.
یـحیى در مورد جعفر بن محمّد، به نیرنگ دست زد (و از راه دوستى وارد شد تا جعفر را به دام
هـارون بـیـنـدازد) یـحـیـى در ظـاهر رابطه دوستى با جعفر برقرار کرد و با او انس و الفـت گـرفـت و
بـسـیـار بـه خـانـه جـعـفـر مـى رفـت و کـارهـاى او را بـا کمال مراقبت ، پیگیرى مى نمود و
مخفیانه همه آنها را به هارون گزارش مى داد و چیزهایى هـم خـودش مـى افـزود تـا هـارون را بر
ضدّ جعفر تحریک کند. تا اینکه روزى یحیى به بعضى از نزدیکان مورد اطمینانش گفت :((آیا شما
کسى را از دودمان ابوطالب مى شناسید که فقیر باشد تا (او را تطمیع کرده و) به وسیله او به
جستجو و تحقیق بپردازیم ؟)).
آنان ((على بن اسماعیل بن جعفر صادق )) (نوه امام صادق (علیه السلام ) و برادرزاده امام کاظم
(علیه السلام ) ) را به این عنوان معرّفى کردند.
عـلى بـن اسـمـاعـیـل در مدینه بود، یحیى براى او مالى (مبلغى هنگفت ) فرستاد و او را به آمـدن
نـزد هـارون تـشـویـق کرد و وعده احسانهاى دیگر به او داد و او آماده براى رفتن به بغداد گردید.
امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام ) از مـوضـوع آگـاه شـد، عـلى بـن اسماعیل را طلبید و به او فرمود:
((اى برادرزاده ! مى خواهى کجا بروى ؟)).
او گفت : مى خواهم به بغداد بروم .
فرمود:((براى چه قصد مسافرت دارى ؟)).
او گفت : مقروض و تنگدست هستم (مى روم بلکه پولى به دست آورم ).
امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام ) فـرمـود:((من قرضهاى تو را ادا مى کنم و باز به تو نیکى خواهم
کرد)).
عـلى بـن اسـماعیل به سخن امام کاظم (علیه السلام ) توجّه نکرد و تصمیم گرفت تا به بغداد برود
.
امام کاظم (علیه السلام ) او را طلبید و به او فرمود:((اکنون مى خواهى بروى ؟!)).
او گفت : آرى .
امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام ) فـرمـود:((بـرادرزاده ام ! خـوب تـوجـه کـن و از خدا بترس و فـرزنـدان
مـرا یـتـیـم مـکـن )). سـپـس امـام کـاظـم (عـلیه السلام ) دستور داد سیصد دینار و چـهارهزار
درهم به او دادند، وقتى که او از حضور امام کاظم (علیه السلام ) برخاست ،امام بـه حـاضرین
فرمود:((سوگند به خدا در ریختن خون من ، سعایت مى کند و فرزندانم را یتیم مى نماید)).
حـاضـران عـرض کـردنـد: فـدایـت گـردیـم ! شـمـا ایـن را مـى دانـیـد و در عـیـن حال به او کمک مى
کنید و نیکى مى نمایید؟!
امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام ) فـرمـود:((آرى طـبـق نـقـل پـدرانـم رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله
و سلّم ) فرمود: وقتى که رشته خویشى بریده شد و سپس پیوند یافت و بار دوّم بریده شد،
خداوند آن را خواهد برید)).
من مى خواهم بعد از بریدن او، آن را پیوند دهم تا اگر بار دیگر او آن را برید، خداوند از او ببرد.
* * *
گویند: على بن اسماعیل به بغداد مسافرت کرد و با یحیى برمکى ملاقات نمود و یحیى آنـچـه
دربـاره امـام کاظم مى خواست از او پرسید و آنچه از او شنیده بود، چیزهاى دیگرى بـر آن افـزود و
بـه هـارون خـبـر داد و سـپـس خـود عـلى بـن اسماعیل را نزد هارون برد.
هـارون از عـلى بـن اسـمـاعـیـل ، در مـورد عـمـویـش مـوسـى بـن جـعـفـر (عـلیـه السلام ) سؤ ال
کـرد. او بـه سـعـایـت و بـدگـویـى از امـام پـرداخـت و بـه دروغ گـفـت :((پـولهـا و اموال از شرق و
غرب جهان براى موسى بن جعفر (علیه السلام ) مى آورند و او مزرعه اى بـه سـى هـزار
دیـنـارخـریـده که نامش ((یسیر)) است ، وقتى پولها را نزد صاحب مزرعه بـردنـد، او گـفـت کـه من
از این نوع پولها نمى خواهم و نوع دیگر مى خواهم ، به دستور موسى بن جعفر (علیه السلام )
سى هزار دینار دیگر براى او بردند)).
وقتى که هارون (این دروغها را) از او شنید دستور داد دویست هزار درهم به او بدهند تا به بعضى
از نواحى برود و با آن به زندگیش ادامه دهد.

مرگ نکبتبار على بن اسماعیل
((عـلى بـن اسـمـاعـیـل )) به ناحیه اى از مشرق بغداد رفت (بر اثر عیّاشى ) پولش تمام شـد،
کـسـانـى را نـزد هـارون بـراى گرفتن پول فرستاد، آنان به دربار هارون براى گـرفـتـن پـول رفـتـنـد،
او در انـتـظار رسیدن پول ، دقیقه شمارى مى کرد و در همین ایّام روزى بـه مستراح رفت ، آنچنان
به اسهال مبتلا شد که روده هایش بیرون آمد و خودش به زمـین افتاد، همراهانش آمدند و هرچه
کردند که آن روده ها را به جاى خود بازگردانند، ممکن نـشـد، نـاگـزیـر او را بـا همان حال از مستراح
برداشته و بیرون آوردند و در همان وضع (زشـت و وخـیـم ) کـه در حـال جـان کـنـدن بـود، بـراى او از
جـانـب هـارون پـول آوردنـد، او نـگاهى به آن پولها کرد و گفت :((ما اَصْنَعُ بِهِ وَاَنَا فِى الْمَوْتِ؛ من که
در حال مرگ هستم ، این پولها را براى چه مى خواهم ؟!)).
هارون و دستگیرى امام کاظم (ع )
هـارون الرّشید همان سال عازم مکّه براى انجام حجّ شد، نخست به مدینه رفت و در همین وقت
دستور دستگیرى امام کاظم (علیه السلام ) را داد.
نقل شده : وقتى که هارون وارد مدینه شد، امام کاظم (علیه السلام ) با جمعى از بزرگان مـدیـنـه
بـه اسـتـقـبـال او رفـتـنـد، سـپـس امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام ) طـبـق معمول به مسجد رفت .
هارون شبانه کنار قبر پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد و (ریـاکـارانه ) گفت : اى رسول
خدا! من در مورد تصمیمى که دارم از تو معذرت مى خواهم ، تصمیم دارم موسى بن جعفر را
زندانى کنم ؛ زیرا او مى خواهد ایجاد اختلاف و پراکندگى بین امّت تو نماید و خون مردم را بریزد.
سپس هارون دستور داد امام موسى بن جعفر (علیه السلام ) را گرفتند و نزدش بردند، آن حضرت
را (به دستور او) به زنجیر بستند، دو هودج ترتیب دادند، آن حضرت را در یکى از آن هـودجـهـا کـه بـر
پشت استر بود، سوار کردند و هودج دیگرى بر پشت استر دیگر بـود و همراه هر دو هودج ،
سوارانى فرستاد و سپس (در بیرون مدینه ) سواران ، دودسته شدند یک دسته به سوى بغداد و
دیگرى به سوى بصره روانه شدند، امام کاظم ( علیه السلام ) در هودجى بود که به سوى بصره
حرکت مى کرد و هارون با این کار مى خواست مردم از اینکه امام کاظم (علیه السلام ) به سوى
بصره رفت یا بغداد، بى خبر بمانند و سـواران هـمـراه آن حضرت را نشناسند و به سوارانى که امام
کاظم (علیه السلام ) را مى بـردنـد، دسـتور داد که وقتى به بصره رسیدند، امام کاظم (علیه
السلام ) را در بصره بـه ((عیسى بن جعفر بن منصور)) تحویل دهند و او در آن روز (به عنوان رئیس
زندان ) در بصره بسر مى برد.

منبع :

http://www.sarbazaneislam.com/imam-kazem-zandeginameh.html

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


6 + 20 =