دوشنبه , ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » مقالات » بخشعلی قنبری » زمین های شلتوکی (چلتی یرلری)

زمین های شلتوکی (چلتی یرلری)

روستای ما خشک نیست اما آن اندازه هم مرطوب نیست که بتوان در آن برنج کاشت اما نمی دانم به چه دلیلی قسمتیدکتر 1قنبری-بخشعلی200 از زمین های آن به نام زمین های شلتوکی/ چلتی یرلری مشهور شده اند؟ اما هر چه باشد بخشی از خاطرات کودکی من در همین زمین ها دفن شده اند. هیچ فراموش نمی کنم که گوسفندانم را برای چرا به این زمین ها برده بودم و یکی از همسالان من به نام هاشم بابایی هم گوسفندانش را آورده بود و چون به ساعت ده رسیدیم گفت گرسنه مان است باید فکری بکنبم و پیشنهاد داد برویم گوسفندان را در کاسه هامان بدوشیم و بگذاریم روی آتش تا بپزد و بخوریم. البته یکی از بچه ها گفت که من به طور مستقیم پستان گوسفند را می مکم تا سیر بشوم و همین کار را هم انجام داد. اما من و دو نفر دیگر پیشنهاد هاشم را انجام دادیم و داخلِ شیر داغ شده نان ترید کردیم و حسابی خوشمزه شده بود و نوش جان کردیم. شیر داغ با نان خشک چه مزه ای دارد آن هم در هوای نمناک بهاری و در زمین های شلتوکی! البته به همراه گوسفندان و چند سگ و چند نفر هم چوپان! که غم تنهایی را از یادمان می برد و بهشت دل انگیزی را برایمان به ارمغان می آورد بی آنکه معنای درد و رنج زیستن در سایه شوم فقر را درک بکنیم و حتا بیندیشیم که پدران ما با سختی زندگی را اداره می کنند؟! اما خوش خوش زندگی می کردیم چونان بی غمان عالم و آدم و همه دل غمین را از دست داده بودیم و جز اینجا و اکنون شیر خوردن و نفس کشیدن در هوای بهاری را نداشتیم.

گویی همین دیروز بود که به همراه هم ولایتی هایم در این زمین ها گوسفند می چراندیم . گاه می شد که نم نم باران خوش بهاری نوازشمان می داد و ما در زیر درختان سنجد پناه می گرفتیم تا اندکی از نم باران که سخت خیسمان می کرد در امان بمانیم . عجب روزگاری بود و ما بی غمان تاریخ دورهم و به دنبال گوسفندانی بی زبان گرد هم آمده بودیم. غافل از اینکه چرخ فلک برای هر یک از ما سرنوشتی تعیین کرده بود. اکنون که بیش از ۲۸ سال از آن ایام می گذرد از هیچ کدام از آن افراد خبری در دست نیست و حلقه هایی که ما را به هم پیوند می داد سخت از هم جدا گشته اند و به بیگانگان مبدل شده ایم که گویی هیچکدام در هیچ برهه ای از تاریخ همدیگر را ندیده بوده اند.

گویی که همین دیروز بود که با پدر همین جا نشسته بودیم و گوسفند می چراندیم. پدر رو کرد به من گفت بخشعلی چیزی می بینم. گفتم کجاست؟ گفت: برو جلو، رفتم، دیدم چند دانه فضله بز جمع شده و روی آنها یک عدد تخم پرنده کبک بود آن را برداشتم گویی همه دنیا را به من داده بودند. البته اکنون که می اندیشم از اینکه دست به دزدی بزرگی زده بودم سخت ناراحتم و کاش این کار را نمی کردم کاش!!

از این زمین ها که بگذریم و راه مشرق در پیش بگیریم به زمینی می رسیم که برایم خاطره انگیز است. اواخر تابستان و ساعت ۶ عصر است و هوا آفتابی اما سایه آنقدر هست که من و پدرم براحتی در آن بیارامیم و لقمه ای نان و پنیر نوش جان کنیم. اینک کنار هم نشسته ایم. او که بزرگ است و غم و اندوهی عظیم بر پشت نهاده است و داغ همه آنها را بر سینه به امانت سپرده است و هر از چندگاه آهی از ته دل می کشد که بلندای آن طولانی تر از هزاران طنابی است که از چاه ۱۰۰ متری آب بیرون می کشد. در همین زمین ها و البته آن زمان ها بود که با علی مشغول گوسفند چرانی بودم. من مأمور نگهداری بره ها و او حافظ گوسفندان. یک بار غفلت کرده و ملخی توجه مرا به خود جلب کرد و این کار باعث شد گوسفندان بره هایشان را در آغوش گیرند و آذوقه خانواده که در پستان گوسفندان گرد آمده بود به کام بره ها ریخته شود و البته تاوان این غفلت به جان پذیرفتن یک عدد کلوخ نسبتاً بزرگ از سوی برادر بود این قضیه را جبران نکرده اما از تلف شدن باقی شیرها ممانعت نمود.

این برادرم از ابتدای زندگی اش کارهای شگفت انگیزی می کرد. یکی از ویژگی هایش به همراه داشتن غضب و رأفت همزمان است به این صورت که وقتی خطایی مرتکب می شدم با ضربتی مرا می نواخت اما دلش امانش نمی داد که به گریه و زاری من رضایت دهد در نتیجه بسرعت درصدد جبران برمی آمد اما جبران به مراتب دلپذیر بود به گونه ای که همه نواخت هایش را به فراموشی می سپردم و رفته رفته به این نتیجه می رسیدم که بد نیست خطایی بکنم و نواختی دریافت کنم و بعد از همه اینها پاداشی درخور یابم!! نمی دانم چه رمزی نهفته است در فرج بعد از شدت، راحتی بعد از عذاب، در مرهم پس از زخم! و بالاخره در دوست داشتن پس از گناه! عجیب است که کارهای علی عزیز من خدایی بود؛ تهدیدم می کرد، سیلی ام می زد اما من باامید تمام

همه را پذیرا می شدم چون می دانستم همه آنها در بطن و متن خود نوازش عظیم دارد که عن قریب نثارم خواهد شد:

گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم که نهانش نظری با من دلسوخته بود

بد نیست این خاطره را هم به یاد آورم که در ایام طفولیت که سخت به خانه سازی علاقه مند بودم، خانه ای ساختم از گل و از فرط شادی به او نشان دادم. نگاه کرد و پس از مدتی همه را ویران کرد و چشمان مرا سخت گریان نمود. مدتی گذشت اشکم که روان شد دلش سوخت برایم پول داد و خانه نوینی برایم بنا کرد.

توجه گوسفندان به یک سو

گوسفندچرانی را ادامه دادیم و رسیدیم به مزرعه جعفر علیزاده مشهور به انجمن جعفر که به ما اجاره داده بود، ناگهان چشمم به گوسفندان افتاد که در حین علف چرانی همگی به طور هماهنگ به یک سمت در حرکت بودند! کدام سو ؟ نمی دانم؟ شاید رمزی، رازی ناگفته و… را فهمیده بودند؟ شگفتا که گوسفندان الهامی یافته بودند تا به اتفاق و هماهنگ با هم به سمتی شاید سمت خدا حرکت کنند من که جز ملخ و چند حشره دیگر به چیزی توجه نمی کردم متوجه حرکت شگفت انگیزشان شدم و مات و مبهوت در آنها نگریستم.

گرگ ترس

اکنون بعد از گذشت سالیانی به همین زمین ها پا نهاده ام و چون نیک می نگرم پیش رویم باغ آلو و زردآلوی دخترعموی پدرم حاج فاطمه صغرا قرار دارد. در گذشته های دور که به اتفاق برادرم گوسفندها را به اینجا آورده بودیم چشممان به این باغ افتاد و حرکت بی خیال و آرام گرگی نظرمان را جلب کرد. آه چه اندازه ترس آور بود گذشتن از کنار این باغ! اکنون هم که از کنار این باغ می گذرم دلم با یادآوری این حادثه هری می ریزد!!!

خار چالی و ابتکار برادرم علی

بارها نوشته ام که متأسفانه در دوره های کودکی و نوجوانی و جوانی ام از هیچ مهارت و هوش چندانی برخوردار نبودم از این نظر، بودونبود من به لحاظ اقتصادی تأثیر چندانی در خانواده نداشت. اکنون درک می کنم که پدر و برادرم از دست من چها که نکشیده اند. این در حالی است که از هر بند انگشت برادرم هنری می بارید که در اینجا به یکی از آنها اشاره می کنم. وقتی اینگونه کارها را می بینم به یاد تلاش و ابتکار علی می افتم که از فرصت های به عمل آمده نهایت استفاده را می کرد و پشم های کنده شده ی گوسفندان را جمع می کرد و با استفاده از میله ای که از قاشق های آلومینیومی درست می کرد برای خود و من و حتا پدر گرامی دستکش و کلاه می بافت؛ او با این کار علاوه بر آنکه نیازهای خود را تأمین می کرد گاه درآمد اندکی هم حاصل می کرد. وه چه پشتکار و تدبیری!

او البته تنها به انجام این کار اکتفا نمی کرد بلکه هرگاه از گوسفندان خیالش راحت می شد به چیدن خار و تلنبار کردن آنها می پرداخت تا خوراک زمستانی گوسفندان را ذخیره نماید و اگر زیادتر بیاید به خاندان بزرگ حاج حسن می فروشد تا درآمدی هم برای منزل فراهم آید. در بیابانی قدم می زدم که ذره ذره آن با من قصه می گویند، خاطرات را به خاطر می آورند؛ زیر آسمان آبی از زبان شور و شیرین ایام گذشته با من سخن می گوید. وه چه اندازه عظیم و مواج است ذهن خاطراتی من.

وقتی خارمغیلان را می بینم چه دریا و چه دنیایی عظیم در روحم حاضر می شود؛ از این سرزمین روحم را به سوی دیار من می برد که موانع زمین روستای من در آن قرار دارد. چه، آنجا نیز خارهای مغیلان وجود داشت جای دست های پر تلاش او را به یاد می آورد. وقتی آنها را می بینم به یاد تلاش و ابتکار علی می افتم که چه سان نیکو از فرصت های بدست آمده نهایت استفاده را می کرد و پشم هایی را که خارهای مغیلان با زحمت و البته با رنج گوسفندان حاصل کرده بود با دقت تمام دوباره می کند و جمعشان می کرد و… و با استفاده از میله های دستکش بافی که آن را نیز از ناشتاهای آلومینیومی شکسته درست می کرد، دستکش و کلاه می بافت و با این کار هم نیاز خود را بر طرف می ساخت و هم اندک پولی برای مخارج دیگر فراهم می کرد.

عجب روزگاری است! عجب خلقت و فکرتی است که فکرت آموز شیر؛ خداوند، پدید آورده است. برادر بزرگم که اکنون پایان نامه فوق لیسانش را با سختی تمام، تمام کرده در کودکی شگفت انگیزتر بوده است؛ زرنگ، مبتکر، خلاق و پرکار.

باز نوشته مطلب نوشته شده در تاریخ ۸/۱/۱۳۸۰

موضوعات مرتبط: خاطرات، روستای من
برچسب‌ها: روستا
[ شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۶ ] [ ۲:۸ ] [ رضا بیقرار ]

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*