پنج شنبه , ۳۰ شهریور ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » معارف » تفسیر » زنان و ایتام قبل از اسلام چه حالى داشتند و در اسلام چه وضعى پیدا کردند ؟ (۵)

زنان و ایتام قبل از اسلام چه حالى داشتند و در اسلام چه وضعى پیدا کردند ؟ (۵)

اما یتیمان در اسلام ارث مى‏برند همانطور که مردان قوى به ارث مى‏ رسند ، و نه تنها صاحب ارث شدند بلکه مالى که به ایشان منتقل مى‏ شد در تحت ولایت اولیا یعنى پدر و جد و یا عموم مؤمنین و یا حکومت اسلام ترقى مى‏ کرد ، و  نامبردگان تا زمانیکه که ایتام بحد رشد برسند اموال آنان را به جریان مى‏ اندازند تا بیشتر شود ، بعد از آنکه به حد رشد رسیدند ، اموالشان را بدست خودشان مى‏ سپارند ، تا چون سایر افراد بشر و مانند اقویا بطور استقلال روى پاى خود بایستند و این عادلانه‏ترین روشى است که مى‏ توان در مورد ایتام تصور کرد .

و اما زنان گو اینکه بر حسب یک نظریه عمومى مالک ثلث ثروت دنیایند ، ولى بر حسب آنچه در خارج واقع مى‏ شود در دو ثلث اموال دنیا تصرف مى‏ کنند ، ( براى اینکه یک ثلث آن ملک خود آنان است ، و یک ثلث دیگر هم نیمى از دو ثلث مردان است ، که به مصرف ایشان مى‏ رسد ، چون گفتیم مخارج زنان به عهده مردان است ) و زنان در یک ثلث سهم خود مستقل در تصرفند و تحت قیمومت دائمى یا موقت مردان نیستند مردان هم مسؤول تصرفات آنان نیستند ، البته این تا زمانى است که آنان آنچه در باره خود مى‏کنند بطور پسندیده باشد .

پس زن در اسلام داراى شخصیتى است مساوى با شخصیت مرد ، و مانند او در اراده و خواسته‏اش ، و عملش از هر جهت آزاد است و وضع او هیچ تفاوتى با مرد ندارد ، مگر در آنچه که مربوط به وضع خلقتى او است ، و روحیه خاص به خود او ، آنرا اقتضا مى‏کند که در اینگونه امور البته وضعش با وضع مرد مختلف است ، زندگى زن زندگى احساسى و از مرد زندگى تعقلى است ، و به همین جهت اسلام از ثروت روى زمین دو ثلث را در اختیار مرد قرار داد ، تا در دنیا ، تدبیر تعقل ما فوق تدبیر احساس و عاطفه قرار گیرد ، و نواقصى که در کار زن و تدبیر احساسیش رخ مى‏دهد ، – چون مداخلات زن در مرحله تصرف بیش از مرد است – بوسیله نیروى تعقل مرد جبران گردد .

و نیز اگر اطاعت از شوهر را در امر همخوابگى بر زن واجب کرده ، این معنا را با صداق – مهریه – جبران و تلاقى کرد .

و اگر قضا و حکومت و رزمندگى در جنگها را بر زنان تحریم کرد ( که اساس اینگونه امور بر نیروى تعقل است نه احساس ) این معنا را با یک تکلیف دیگر که بر مردان کرد جبران نمود ، و آن این است که بر مردان واجب کرد از زنان حمایت و از حریم آنان دفاع کنند ، و نیز بار سنگین کسب و کار و طلب رزق و پرداخت هزینه زندگى خود و فرزندان و پدر و مادر را از دوش آنان بینداخت ، و علاوه بر این پرداخت حق حضانت را – البته در صورتى که زن داوطلب آن باشد به گردن مرد افکند ، علاوه بر این تمامى این احکام را با دستوراتى دیگر که به زنان داده تعدیل کرد ، از قبیل اینکه زنان خود را به غیر محارم نشان ندهند و حتى الامکان با مردان مخالطت نکنند ، و به تدبیر امور منزل و تربیت اولاد بپردازند .

و اگر کسى بخواهد روشن‏تر ارزش این احکام را بدست آورد ، و روشن‏تر بفهمد که چرا اسلام زنان را از مداخله در امور اجتماعى از قبیل دفاع و قضا و حکومت منع کرد ، باید نتائج تلخ و ناگوارى را که سایر مجتمعات بشرى از مداخلات بى‏جاى زنان مى‏چشند در نظر بگیرد .

در اسلام زمام عاطفه و احساس بدست زن – و زمام تعقل و تفکر بدست مرد سپرده شده ، و در جوامع بشرى عصر حاضر در اثر غلبه احساس بر تعقلکار را وارونه کردند .

و اگر خواننده محترم در باره جنگهاى بین المللى که از ره‏آوردهاى تمدن امروز است و نیز در اوضاع عمومى که فعلا بر دنیا حکومت مى‏کند مطالعه کند ، و همه این حوادث را بر دو نیروى تعقل و احساس عاطفى عرضه بدارد آنوقت مى‏فهمد که نقطه شروع انحراف و خطا کجا و سر منشا درستى‏ها کجا است ( و الله الهادى) .

از این هم که بگذریم ، ملت‏هاى به اصطلاح متمدن غربى با کوشش و حرصى ناگفتنى از صدها سال پیش به این سو در صدد بر آمدند دختران و پسران را در یک صفت تربیت کنند ، و در تربیت آنان فرقى بین پسر و دخترنگذارند ، تا استعدادهاى نهفته در هر دو طایفه را از قوه به فعل در آورند ، مع ذلک وقتى از نوابغ سیاست و مغزهاى متفکر در امر حقوق و قضا ، و قهرمانان جنگها و فرماندهان لایقى که در این سالهاى متمادى طلوع کرده‏اند آمار بگیریم یعنى نوابغى که در فن تخصصى سلطنت و دفاع و قضا که اسلام زنان را از آنها منع کرده را برشماریم خواهیم دید که در این سه فن نابغه‏اى از طایفه زنان برنخاسته مگر بسیار اندک که قابل قیاس با صدها و هزاران نوابغ از جنس مردان نیستند ، و این خود بهترین و صادق‏ترین شاهد است بر اینکه طبیعت زنان قابل رشد و ترقى در این فنون ( که حاکم در آنها تنها نیروى تعقل است ) نیست ، و این فنون هر چه بیشتر دستخوش دخالت عواطف گردد زیان و خسران آن از سودش بیشتر مى‏شود .

این محاسبه و امثال آن قاطع‏ترین پاسخ ، و رد است بر نظریه‏اى که مى‏گوید : یگانه عامل عقب‏ماندگى زنان در جامعه ضعف تربیت صحیح است ، که زنان از قدیم‏ترین دورانهاى تاریخ بشرى گرفتار آن بوده‏اند ، و اگر بطور پى‏گیر تحت تربیت صالحه و خوب در آیند ، با احساسات و عواطف رقیقه‏اى که در آنها است اى بسا در جهت کمال از مردان هم جلو بزنند ، و یا حداقل به حد مردان برسند .

و این استدلال نظیر استدلالهائى است که نقیض مطلوب را نتیجه مى‏دهد ، براى اینکه اختصاص زنان به داشتن عواطف رقیقه ، و یا زیادتر بودن آن در زنان باعث تاخرشان در امورى است که محتاج به نیروى تعقل است ، نه تقدم آنان ، و بر عکس باعث تقدم طایفه‏اى است که چنین نیستند ، یعنى مردان که از جهت عواطف روحى و رقیق عقب‏تر از زنان ، و از حیث نیروى تعقل قوى‏تر از ایشانند ، چون تجربه نشان داده که هر کس در صفتى از صفات روحى قوى‏تر از دیگران است ، تربیتش در کار مناسب با آن صفت نتیجه‏بخش‏تر خواهد بود ، و لازمه این تجربه این است که تربیت کردن مردان براى مشاغلى امثال حکومت و قضا و رزمندگى نتیجه‏بخش‏تر باشد از اینکه زنان را براى این مشاغل تربیت کنیم ، و نیز تربیت کردن زنان براى مشاغلى مناسب با عواطف رقیقه از قبیل بعضى از شعب علم طب ، و یا عکسبردارى یا موسیقى ، و یا طباخى و یا تربیت کودکان و پرستارى بیماران و شعبى از آرایشگرى و امثال آن نتیجه‏بخش‏تر است از اینکه مردان را براى این مشاغل تربیت کنیم ، بله در غیر این دو صنف شغل معین ، مشاغلى که نه نیروى تعقل بیشتر مى‏خواهد و نه عواطف رقیق‏تر ، تفاوتى بین مردان و زنان نیست .

بعضى از مخالفین ما در این مساله گفته‏اند : عقب‏ماندگى زنان در مساله حکومت و قضا و دفاع مستند به اتفاق و تصادف است .

ما در جواب آنان مى‏گوئیم اگر چنین بود باید حداقل در بعضى از این قرنهاى طولانى که مجتمع بشرى پشت سر گذاشته و آن را به میلیونها سال تخمین زده‏اند خلاف این تصادفات مشاهده شده باشد ، یعنى در حداقل یک قرن زنان در امور تعقلى برابر مردان و یا جلوتر از آنان باشند ، و مردان در مسائل عاطفى جلوتر از زنان و یا حداقل برابر آنان باشند .

و اگر جایز باشد ما و همه انسانها مانند شما مسائل روحى و غریزى را اتفاقى و تصادفى بدانیم ، و کارهائى که به خاطر بنیه‏هاى مختلف روحى بشر دسته‏بندى شده مستند به تصادف بدانیم دیگر نمى‏توانیم به هیچ صفت طبیعى و خصلت فطرى دست یابیم ، و دیگر نمى‏توانیم بگوئیم مثلا : میل بشر به زندگى اجتماعى و یا بگو به تمدن و حضارت ، فطرى است ، و یا میل و علاقه بشر به علم و کنکاشش از اسرار حوادث ، میلى فطرى است ، چون یک شنونده‏اى مانند شما بر مى‏گردد و به ما مى‏گوید : خیر ، همه این میلها تصادفى است ، همچنانکه شما گفتید تقدم زنان در کمالات ذوقى و مستظرف ، و تاخرشان در امور تعقلى و امور هول انگیز و دشوار چون جنگ و امثال آن تصادفى است ، و تقدم مردان در این مسائل و تاخرشان در آن امور نیز تصادفى است .

نتیجه این قضاوت شما چه مى‏شود ؟ نتیجه‏اش این مى‏شود که وقتى به زنان بگوئى شما در کارهاى ظریف و عاطفى استعداد پیشرفت دارید و مردان در کارهاى تعقلى و سنگین ناراحت مى‏شوند ، و مى‏گویند شما بجنس زنان توهین مى‏کنید ، اما اگر نظریه اسلام را به زن تفهیم کنیم چنین چیزى پیش نمى‏آید براى اینکه اسلام این تفاوت را نشانه کمال مرد و نقص زن نمى‏داند ، و تنها کرامت و حرمت را ناشى از تقوا مى‏داند ، اگر طبقه مردان در زندگى و کارهاى روزمره خود که به منظور به فعلیت رساندن استعدادهاى خاص به خودش انجام مى‏دهد رعایت تقوا را بکند محترم است و اگر نکند نیست هر چند که در مسائل قضا بزرگترین حقوقدان ، و در مساله دفاع رستم دستان ، و در مساله حکومت سر آمد دوران باشد و همچنین طبقه زنان در زندگى روزمره خود که به منظور بفعلیت رساندن استعدادهاى خاص بخود – که همان صفات روحى ناشى از عواطف است – رعایت تقوا را بکند محترم است ، هر چه بیشتر ، بیشتر و گرنه احترامى ندارد .

 ادامه دارد

ترجمه المیزان ج : ۴ص :۳۶۲ تا ۳۶۶

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


هجده + بیست =