دوشنبه , ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » سفر به دهه شصت (دیدار پس از ۲۰ سال با دوستان آینده‌سازان)

سفر به دهه شصت (دیدار پس از ۲۰ سال با دوستان آینده‌سازان)

چند روز پیش در دانشگاه گوشی را نگاه کردم دیدم شماره عزیزی به همراه پیامکی رسیده؛ آن را خواندم دیدم دوست عزیزم که در اواخر دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰ افتخار همراهی و احیاناً معلمی‌اش را داشتم زنگ زده و پیام گذاشته و او کسی نبود جز آقای امیرحسین رمضان شمس. در آن دوران بچه بامزه و بسیار شوخ‌طبعی بود البته به احتمال قوی از کلاس‌های من چندان خوشش نمی‌آمد البته اکنون که خود را به جای ایشان می‌گذارم حق می‌دهم اما درعین‌حال او به من لطف داشت و دارد و من نیز او را دوست می‌داشتم و دارم. بالاخره معلوم شد که قرار است در روز ۲۷ ماه مبارک رمضان همزمان با ۱ تیر در مدرسه ایثار گرد هم آییم. مدرسه‌ای که بخشی از بهترین دوران در آن شکل گرفت و هنوز بر در و دیوار آن خودنمایی می‌کنند.

به هر حال از چند روز پیش لحظه‌شماری می‌کردم تا خدمت دوستان برسم. با هر زحمتی بود ساعت ۱۸ و نیم دست از نوشتن پژوهش جدید برداشتم و راهیِ جایی شدم که قریب به ۲۰ سال پیش در آنجا تدریس می‌کردم. وارد محله کیان‌شهر که شدم تغییرات کاملاً محسوس بود. ابتدای خیابان شهید ابراهیمی پاک با آن دوران تفاوت کرده بود و در ابتدا فکر کردم اشتباهی آمده‌ام اما به تابلو نگاه کردم دیدم خود همان خیابان است و لختی که درنگ کردم مناره مسجد حضرت رقیه نمایان بود که بسیاری از اوقات وقتی مدرسه تعطیل می‌شد برای نماز به همان مسجد می‌رفتم.

گام‌ها را یکی پس از دیگری برداشتم و به درب مدرسه رسیدم و یقین کردم که خودِ خودش است. از همان دری که بارها وارد شده بودم البته در آن دهه، وارد شدم و دیدم که مدرسه دست نخورده و همان وضع پیشین را دارد. بلافاصله بعد از چاق سلامتی با برخی از دوستان چشمم به سکویی افتاد که روی آن می‌ایستادم و برای دانش‌آموزان سال سوم راهنمایی سوره لقمان را توضیح می‌دادم و بعد چشمم افتاد به اتاق دم درب که دوست گرانمایه‌ام آقای عباس حیدری که معلم تربیتی آن دوره بود مرا که خیلی با مدرسه ناآشنا بودم به آنجا برای صرف ناهار دعوت کرد.

بالاخره با دوستان عزیزی ملاقات کردم؛ آقای جاوید مهربان را دیدم و دیده‌بوسی کردیم و بعد با آقای نداف مدیر آن زمان مدرسه و آقای زینبی عزیز که محبت از سر و رویش می‌بارید حال و احوال کردم و بعد مهدی انتظاری را دیدم که مثل قبل بود تغییرناپذیر!! بعد سی‌ستار رسید که البته موی سر را به نیازمندان سپرده بود با همان لاغری پیشین و البته با محبت افزون‌تر از قبل. دوستی آمد که نمی‌شناختم و عزیزان گفتند نامش آقای عظیمی است. از وجناتش پیدا بود که بسیار درون‌گرا و در عین حال با محبت می‌نمود. بعد آقای هاشم دارستانی رسید که او هم کم و بیش درونگراست و با محبت درونی و البته او نیز بحمدالله دست نخورده باقی مانده بود و با اندکی افزایش سن!!

مدتی که سرپا بودیم دوست خوبم سلیمی سعید را دیدم که اندکی از عرض پیشرفت کرده بود و هنوز زخم تروریست‌ها بر پا داشت. او در بچگی به‌رغم درشتی قابل ملاحظه‌اش بسیار دل رئوفی داشت و آقای نداف می‌گفت که خاطرات مجسم اردوی آینده‌سازان است. بعد از او شمس عزیز آمد با اندکی تغییر در شکل و شمایلش ولی با همان مهربانی و تلاش کم‌نظیرش!!

در این میان آقای عبدلی بامزه را دیدم و جمله‌ای را بر زبان آورد که هری دلم ریخت و از درون بسیار ناراحت شدم و آن اینکه فلان آقا زیراب تو و فلانی را زده تا نتوانید در فلان جا فعالیت کنید!! دعا کردم که درست نباشد و از همین‌جا به همه عزیزان عرض می‌کنم ظرفیت‌شان را آن‌قدر بالا ببرند که هرگز در اندیشه زیراب زدن کسی نباشند و اگر هم اشکالی در کار کسی می‌بینند حتما قبل از هر چیزی به خودش بگویند آن هم با نیت اصلاح نه تخریب!!! در همین‌جا به جای همه شما عزیزان از خداوند می‌خواهم که ظرفیت دریایی به ما عنایت کند!

بعد از مدتی دوست عزیزم جناب حاج آقا عباس‌زاده مشرف شدند که هم خاطراتی با ایشان دارم و هم در حوزه علمیه با هم بودیم و همو بود که مرا با این عزیزان آشنا ساخت. علی مرسولی عزیز رسید که محبتش مرا شرمنده کرد و بعد جعفر سلیمانی رسید که در میان بچه‌های آینده‌سازان سر و سری با هم داشتیم و به اتاقم در حوزه می‌آمد و گاه نهج‌البلاغه می‌خواندیم. محمودی یکتا را نیز نمی‌توانم از قلم بیندازم که بنده خدا از کلاس‌های من دل خونی داشت که چقدر ریاضت کشیده تا توانسته آنها را تحمل کند البته اینکه بحمدلله ترقیات عالیه دارد بخشی مربوط به همان ریاضت‌هاست!!

از بزرگان قوم آقای مطیعی عزیز را دیدم که در آشپزی ید طولایی داشت و دارد و یاد پدر بزرگوارش را نیز گرامی داشتیم که او هم در کرامت و بزرگواری چیزی کم نداشت. قاسم یکله با آن موهای بلندش از همه‌جا خودنمایی می‌کرد و من مدیون محبت او نیز شدم. مهران سرمستی هم به همان قد بلندی سابقش باقی مانده و هر چه کردم تا با بلند کردن پاهایم انتهای سرش را ببینم نتوانستم. خاطرات شگرفی با او دارم زیرا یکی از کسانی که به شعرخوانی ناقص من گوش می‌داد و در پارک شهر نیز هر از گاهی قرار شعرخوانی می‌گذاشتیم، همو بود. باز یاد کنم از سید محمد موسوی که از مهربانی و محبتش هرچه بگویم کم است. وقتی دیدمش کلی خاطره با خود آورد و مثل قبل مهربان بود و صد البته که بر آنها خیلی افزوده شده. مهدی مشیری با بچه خردینه‌اش آمده بود و بحمدلله موفق بود و با او در صندوقی کلی کار کردیم و البته از آن صندق نه نامی مانده و نه نشانی اما آنجا بود که دانستم مهدی عزیز چقدر منظم و دوست داشتنی است و اکنون مشغول تحصیل در دوره دکتری است. از دوست مهربانم جناب جلال ملکی هم نمی‌توانم یاد نکنم که شهره همگان است اما از نزدیک از مهرورزی‌اش بهره‌مند نشده بودم.

به هر حال رمضان شمس به خواسته‌اش رسید و افطار صرف شد و قرار شد دوستان گرد بنشینند تا من چند کلمه‌ای از نهج‌البلاغه مولا علی(ع) را بگویم البته از قبل آماده بودم اما تنها به خواندن حکمت ۴۲۴ که درباره حلم بود بسنده کردم و با لطف و عنایت آقای عباس‌زاده به منزل برگشتم. البته دوستان زیاد بودند ببخشید که نتوانستم همه را با نام یاد کنم.

اما عزیزان به تعبیر اخوان ثالث عمر چه زود می‌گذرد و حقیقتاً عمر آینه بهشت اما آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه! انگار همی دیروز بود که من از همین مدرسه بیرون می‌آمدم و تنهای تنها به خیابان فداییان خیره می‌شدم و تنهایی را مویه می‌کردم و بعد برمی‌گشتم مدرسه و آقای نداف را می‌دیدم که در نظم مدرسه تمام توانش را به کار می‌بست.

دو نکته

۱) آیا به من حق می‌دهید که از این جمع با عنوان آرامشگاه دل‌ها یاد کنم؟

۲) با توجه به کوتاهی عمر آیا جا دارد که دل همدیگر را مکدر سازیم آن هم به خاطر چیزی که همه می‌دانیم که ماندنی نیست؟ پس بگذاریم دلهایمان نوازش یابند با دیدار یاران مهرورز! بگذاریم روحمان نفسی تازه کند از یادکرد همدیگر. بگذاریم وجود صیقل یابد به دیدار همراه با طرب و فرحمان. … و بیاییم با قدردانی از رهبر عزیزمان و از نیروهای امنیتی‌مان که آرامش ما را صیانت می‌کنند و به یمن این نعمت عظما بر دیدگان و دلهامان بوسه زنیم و هرگز کدورت را به میانه خود راه ندهیم.

به همه شما قلبم را نثار می‌کنم پذیرا باشید.

بخشعلی قنبری- ۲ تیر ۱۳۹۶

موضوعات مرتبط: خاطرات

[ جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ ] [ ۲:۴۵ ] [ رضا بیقرار ]

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*