دوشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۷
جدیدترین اخبار
خانه » آموزشی » سفر تجارتى رسول خدا«ص‏»براى خدیجه

سفر تجارتى رسول خدا«ص‏»براى خدیجه

اینان نوشته‏ اند روزى که رسول خدا«ص‏»عازم سفر شام ‏و تجارت براى خدیجه گردید،و هنگامى که مى ‏خواستند حرکت‏ کنند خدیجه غلام خود« میسره‏ »را نیز همراه آنحضرت روانه کردو بدو دستور داد همه جا از محمد«ص‏» فرمانبردارى کندو خلاف دستور او رفتارى نکند.

عمو هاى رسولخدا«ص‏» و بخصوص ابوطالب نیز در وقت‏ حرکت بنزد کاروانیان آمده و سفارش آن حضرت را به اهل کاروان‏ کردند و بدین ترتیب کاروان بقصد شام حرکت کرد و مردمى که‏ براى بدرقه رفته بودند بخانه‏ هاى خود بازگشتند.

وجود میمون و با برکت رسول خدا« ص‏» که بهر کجا قدم می گذارد برکت و فراخى نعمت را با خود بدانجا ارمغان مى‏ بردموجب شد که اینبار نیز کاروان مکه مانند چند سال قبل،ازآسایش و سود بیشترى برخوردار گردد و آن تعب و رنج و مشقت هاى‏سفرهاى پیش را نبیند،و از اینرو زودتر از معمول بحدود شام‏ رسیدند.
مورخین عموما نوشته‏ اند:هنگامى که رسول خدا«ص‏»بنزدیکى شام-یا همان شهر بصرى-رسید از کنار صومعه‏ اى عبورکرد و در زیر درختى که در آن نزدیکى بود فرود آمده و نشست.

صومعه مزبور از راهبى بود که‏« نسطورا »نام داشت،و با«میسره‏»که در سفرهاى قبل از آنجا عبور می کرد آشنائى پیدا کرده‏ بود.

« نسطورا»از بالاى صومعه خود قطعه ابرى را مشاهده کرده‏ بود که بالاى سر کاروانیان سایه افکنده و هم چنان پیش رفت‏تا بالاى سر آن درختى که محمد«ص‏»پاى آن منزل کرد ایستاد.

میسره که بدستور بانوى خود همه جا همراه رسول خدا«ص‏» بود،و از آنحضرت جدا نمى‏ شد ناگهان صداى نسطورا را شنید که‏ او را بنام صدا میزند!
میسره برگشت و پاسخ داده گفت:«بله‏»!
نسطورا- این مردى که پاى درخت فرود آمده کیست؟
میسره-مردى از قریش و از اهل مکه است!

نسطورا بمیسره گفت:بخدا سوگند زیر این درخت جز پیغمبرفرود نیاید،و سپس سفارش آن حضرت را به میسره و کاروانیان‏ کرد و از نبوت آنحضرت در آینده خبرهائى داد.

کار خرید و فروش و مبادله اجناس کاروانیان بپایان رسیدو آماده مراجعت بمکه شدند، میسره در راه که بسوى مکه‏ مى‏آمدند حساب کرد و دید سود بسیارى در این سفر عائد خدیجه ‏شده از اینرو بنزد رسول خدا«ص‏»آمده گفت:ما سالها است براى ‏خدیجه تجارت مى ‏کنیم و در هیچ سفرى این اندازه سود نبرده‏ایم،و از اینرو بسیار خوشحال بود و انتظار می کشید هر چه زودتر بمکه ‏برسند و خود را بخدیجه رسانده و این مژده را به او بدهد.

و چون به پشت مکه و وادى‏«مر الظهران‏»رسیدند بنزدرسول خدا آمده گفت:خوب است‏ شما جلوتر از کاروان بمکه‏ بروید و جریان مسافرت و سود بسیار این تجارت را به اطلاع‏ خدیجه برسانید!

نزدیک ظهر بود و خدیجه در آنساعت در غرفه‏ اى که مشرف‏بر کوچه ‏هاى مکه بود نشسته بود ناگاه سوارى را دید که از دورب سمت‏ خانه او مى ‏آید و لکه ابرى بالاى سر او است و چنان است‏که پیوسته بدنبال او حرکت مى ‏کند و او را سایبانى مى ‏نماید.

سوار نزدیک شد و چون بدر خانه خدیجه رسید و پیاده شد دید محمد«ص‏»است که از سفر تجارت باز مى ‏گردد.

خدیجه مشتاقانه او را بخانه درآورد و حضرت با بیان شیرین ‏و سخنان دلنشین خود جریان مسافرت و سود بسیارى را که عائدخدیجه شده بود شرح داد و خدیجه محو گفتار آنحضرت شده بودو پیوسته در فکر آن لکه ابر بود و چون سخنان رسولخدا«ص‏» تمام شد پرسید:
-میسره کجاست؟
-فرمود:بدنبال ما او هم خواهد آمد.

خدیجه:که مى ‏خواست به بیند آیا آن ابر براى سایبانى اودوباره می آید یا نه.گفت:خوبست بنزد او بروى و با هم بازگردید!

و چون حضرت از خانه بیرون رفت‏ خدیجه بهمان غرفه رفت‏ و بتماشا ایستاد و با کمال تعجب مشاهده کرد که همان ابر آمدو بالاى سر آنحضرت سایه افکند تا از نظر پنهان گردید.

بدنبال این ماجرا میسره هم از راه رسید و جریان مسافرت‏ و آنچه را دیده و از نسطوراى راهب شنیده بود براى خدیجه شرح‏ داد و با مشاهدات قبلى خدیجه و چیزهائى که از مرد یهودى‏ شنیده بود او را مشتاق ازدواج با رسول خدا«ص‏»کرد و شوق‏ همسرى آنحضرت را به سر او انداخت.

خدیجه بعنوان اجرت چهار شتر به رسول خدا داد میسره را نیز بخاطر مژده‏ اى که به او داده بود آزاد کرد و آنگاه بنزد ورقه بن نوفل‏ که پسر عموى خدیجه بود و بدین مسیح زندگى می کرد و مطالعات‏ زیادى در کتابهاى دینى داشت رفت و داستان مسافرت‏محمد«ص‏»را بشام و آنچه را دیده و شنیده بود همه را براى ‏او تعریف کرد.

سخنان خدیجه که تمام شد ورقه بن نوفل بدو گفت:اى ‏خدیجه اگر آنچه را گفتى راست باشد بدانکه محمد پیامبر این‏امت‏خواهد بود،و من هم از روى اطلاعاتى که بدست آورده‏ام‏منتظر ظهور چنین پیغمبرى هستم و میدانم که این امت را پیامبرى‏است که اکنون زمان ظهور و آمدن او است.

این جریانات که بفاصله کمى براى خدیجه پیش آمده بود اورا بیش از پیش مشتاق همسرى با محمد«ص‏»کرد و با اینکه‏بزرگان قریش آرزوى همسرى او را داشتند و بخواستگارانى که ‏فرستاده بودند پاسخ منفى داده و همه را رد کرده بود در صدد برآمدتا بوسیله ‏اى علاقه خود را به ازدواج با محمد«ص‏»باطلاع‏آنحضرت برساند،و از اینرو بدنبال‏«نفیسه‏»-دختر«منیه‏»که ‏یکى از زنان قریش و دوستان خدیجه بود-فرستاد و بطورخصوصى درد دل خود را به او گفت و از او خواست تا نزدمحمد«ص‏»برود و هرگونه که خود صلاح می داند موضوع را بآنحضرت بگوید.
نفیسه بنزد محمد«ص‏»آمد و به آنحضرت عرض کرد:
-اى محمد چرا زن نمى ‏گیرى؟
حضرت پاسخ داد:
-چیزى ندارم که به کمک آن زن بگیرم!
نفیسه گفت:

اگر من اشکال کار را برطرف کنم و زنى مال دار و زیبااز خانواده‏اى شریف و اصیل براى تو پیدا کنم حاضر به ازدواج‏ هستى؟
فرمود:از کجا چنین زنى مى ‏توانم پیدا کنم؟

گفت:من اینکار را خواهم کرد و خدیجه را براى اینکار آماده‏ مى ‏کنم سپس بنزد خدیجه آمد و جریان را گفت و قرار شدترتیب کار را بدهند.

موضوع از صورت خصوصى بیرون آمد و به اطلاع عموهاى‏ رسولخدا«ص‏»و عموى خدیجه عمرو بن اسد و دیگر نزدیکان رسید و ترتیب مجلس خواستگارى و عقد داده شد.

و در پاره ‏اى از نقل‏ها مانند روایت ابن اسحاق در سیره نامى از«نفیسه‏»و وساطت او در اینباره ذکر نشده،و پیشنهاد آن پس از این سفر،از طرف خود خدیجه و بدون واسطه نقل گردیده،و عبارت سیره اینگونه است:

«…و کانت‏ خدیجه امراه حازمه شریفه لبیبه،مع مااراد الله بها من کرامته،فلما اخبرها میسره بما اخبرها به‏ بعثت الى رسول الله صلى الله علیه و سلم،فقالت له- فی مایزعمون- یابن عم:انى قد رغبت فیک لقرابتک،وسطتک فی ‏قومک،و امانتک و حسن خلقک و صدق حدیثک،ثم عرضت‏ علیه نفسها،و کانت‏ خدیجه یومئذ اوسط نساء قریش نسباو اعظمهن شرفا،و اکثرهن مالا،کل قومها کان حریصاعلى ذلک منها لو یقدر علیه‏» (۸)

یعنى:خدیجه زنى دور اندیش و شریف و خردمند بود،گذشته‏ از آنکه خداى سبحان نیز اراده بزرگوارى آنزن را فرموده بود،و بدین جهت بود که چون میسره آن گزارش را بدو داد بنزد رسول‏خدا«ص‏»فرستاد و چنانچه گفته‏ اند پیغام داد که اى عموزاده:

من بخاطر خویشاوندى و شرافت‏ خانوادگى شما و امانت و حسن‏ خلق و راستگوئى که در شخص شما وجود دارد به ازدواج با شماعلاقمند شده‏ ام..و بدین ترتیب خود را بر آنحضرت عرضه‏ داشت،و خدیجه در آنروز از نظر نسب در میان زنان قریش از دیگران برتر و شرافتمندتر و از نظر ثروت ثروتمندتر بود،و همه‏ مردان مکه علاقمند به ازدواج با او بودند…

که البته این روایت با نقلهاى دیگر قابل جمع است که ‏در آغاز براى استمزاج و نظر خواهى نفیسه را نزد آنحضرت فرستاده،و پس از جلب رضایت رسول خدا«ص‏»خود او مستقیما پیشنهاد ازدواج را داده باشد،چنانچه برخى گفته‏ اند.

و این بود اصل داستان و دنباله آن تا مراسم مجلس عقد،ولى ‏تذکر چند مطلب بعنوان نقد و بررسى در این داستان لازم است:

نقد و بررسى این داستان

۱-نخستین مطلبى که مورد بحث واقع شده،صحت و سقم ا‏صل این داستان و اثبات وقوع آن از نظر تاریخى است،زیرا این‏داستان نیز همانند داستان سفر قبلى رسولخدا«ص‏»بهمراه‏ابوطالب مورد خدشه و تردید است و روایت  متقن و مسندى دراین باره بدست ما نرسیده جز همان روایاتى که یا بدون سند و یابصورت مرفوع از ابن اسحاق و جابر و خزیمه نقل شده که از نظرحدیث‏ شناسان چندان اعتبارى ندارد،چنانچه بر اهل فن پوشیده‏ نیست،و همان خدشه‏ هائى که در حدیث بحیراى راهب و سفرقبلى رسول خدا«ص‏»بود در اینجا نیز وجود دارد،و خلاصه این داستان در حدیث معتبرى نقل نشده…

۲-در عموم این روایات این جمله به چشم مى ‏خورد که‏ خدیجه رسول خدا«ص‏»را اجیر کرد…و همین ماجرا سبب این‏ ازدواج گردید در صورتى که در حدیث دیگرى که از عمار بن یاسرنقل شده و یعقوبى در تاریخ خود آنرا روایت نموده،عمار بن یاسرگوید:داستان ازدواج ربطى به سفر رسول خدا«ص‏»و اجیرشدن آنحضرت براى خدیجه نداشته،و اساسا رسول خدا«ص‏»
در طول زندگى خود نه اجیر خدیجه و نه اجیر احدى از مردم دیگرنشد…
و روایت عمار بن یاسر اینگونه است که مى‏ گوید:

«انا اعلم بتزویج رسول الله‏«ص‏»خدیجه بنت‏ خویلد،کنت‏ صدیقا له فانا لنمشى یوما بین الصفا و المروه اذ بخدیجه بنت‏ خویلدو اختها هاله،فلما رات رسول الله‏«ص‏»جائتنى هاله اختها،فقالت:

یا عمار ما لصاحبک حاجه فی خدیجه؟قلت:و الله ما ادرى!فرجعت‏ف ذکرت ذلک له،فقال:ارجع فواضعها وعدها یوما تاتیها…»

یعنى-من از داستان ازدواج رسول خدا«ص‏»با خدیجه دخترخویلد آگاه‏ترم من که با آنحضرت دوست نزدیک بودم روزى‏بهمراه رسول خدا میان صفا و مروه مى‏رفتیم که ناگهان خدیجه‏و خواهرش هاله پدیدار شدند،و چون خدیجه رسول خدا«ص‏» را دیدار کرد خواهرش هاله بنزد من آمد و گفت:
اى عمار دوست تو را در خدیجه نیازى نیست؟(و علاقه به‏ازدواج با او ندارد؟)

گفتم:بخدا سوگند اطلاعى ندارم.و پس از این گفتگوبازگشته و مطلب را براى آنحضرت باز گفتم،رسولخدا«ص‏»

فرمود:برگرد و(براى گفتگو در اینباره)با او وعده دیدارى را درروزى قرار بگذار تا نزد او برویم. ..
و در پایان این روایت اینگونه است که مى ‏گوید:
«…و انه ما کان مما یقول الناس انها استاجرته بشى‏ء و لا کان‏ اجیرا لاحد قط‏»

یعنى:جریان اینگونه که مردم مى ‏گویند نبود و خدیجه رسول‏خدا«ص‏»را براى کارى اجیر نکرد،و آنحضرت هیچگاه اجیرکسى نشد.

و البته این روایت هم در بى ‏اعتبارى همانند روایات قبلى ‏است،و یعقوبى نیز آن را به این صورت نقل کرده که‏«روى ‏بعضهم عن عمار بن یاسر…» (۹)

و در متن روایت هم جمله‏ اى هست که قابل خدشه است ولى مى‏ تواند آن روایات کم اعتبار قبلى را نیز کم اعتبارتر کندو موجب تردید بیشترى در صحت آنها گردد…
مگر آنکه کسى پاسخ دهد که کارگرى رسول خدا«ص‏»

براى خدیجه بصورت مضاربه و شرکت در سود حاصله بوده نه‏ اجاره اصطلاحى،چنانچه در برخى از روایات نیز بدان تصریح ‏شده مانند روایت کشف الغمه که در بحار الانوار نقل شده‏ و عبارت آن چنین است:

«…کانت‏ خدیجه بنت‏ خویلد امراه تاجره ذات شرف و مال‏تستاجر الرجال فی مالها،و تضاربهم ایاه بشی‏ء تجعله لهم‏ منه…» (۱۰)

که از این عبارت مى ‏توان (۱۱) استفاده کرد که تعبیر به‏«اجیر»و«استیجار»نیز در روایات دیگر ممکن است بهمین‏ معناى مضاربه باشد و به اصطلاح تسامحى از این نظر درعبارت شده باشد…

۳-چنانچه از روایات قبلى و همین روایت عمار بن یاسراستفاده شد بر فرض صحت اصل داستان،ارتباط آن با ازدواج خدیجه و آنحضرت نیز ثابت نشده،و از اینجهت نیز این روایات ‏قابل بحث و بررسى است و خالى از خدشه نخواهد بود.
پى‏نوشتها:
۱- بحار الانوار ج ۱۶ ص ۱۴۸-۱۵۵٫و سیره ابن هشام(پاورقى)جلد ۱ ص ۱۱۸
۲- بحار الانوار ج ۱۶ ص ۱۴۸-۱۵۵٫و سیره ابن هشام(پاورقى)جلد ۱صفحه ۱۸۷٫
۳- بحار الانوار ج ۱۶ ص ۱۰٫

۴- این را هم بد نیست بدانید که در این ترتیب دو شوهر که ذکر شد نیز اختلاف است‏و آنچه نقل شد طبق گفته مشهور است،ولى برخى گفته ‏اند نخست به ازدواج عتیق‏بن عائد مخزومى درآمد و پس از او همسر ابى هاله هند بن زراره گردید،چنان چه ‏در کتاب فقه السیره(ص ۶۹)و کشف الغمه اربلى(بحار الانوار ج ۱۶ ص ۱۰)نقل‏ شده است.

۵- چنانچه از روایات و تواریخ بدست مى‏ آید خدیجه این ثروت بسیار را از ارث پدرو دو شوهر و تجارتهاى بسیارى که براى او مى‏ کردند بدست آورده بود،و در مقدار آن‏رقمه اى مبالغه‏ آمیزى در تواریخ دیده مى‏ شود که سند متقن و صحیحى براى آن رقم هادر دست نیست مانند هشتاد هزار شتر و امثال آن…و الله اعلم.
۶- بحار الانوار ج ۱۶ ص ۲۲٫

۷- مناقب ابن شهر آشوب ج ۱ ص ۴۱(ط قم)و نظیر این حدیث را ابن حجر نیزدر کتاب الاصابه ج ۴ ص ۲۷۴ بسند خود از ابن عباس روایت کرده است.
۸- سیره ابن هشام ج ۱ ص ۱۸۹
۹- تاریخ یعقوبى ج ۲ ص ۱۲
۱۰- بحار الانوار ج ۱۶ ص ۹
۱۱- سیره ابن هشام ج ۱ ص ۱۸۷
Published in درسهای تاریخ تحلیلی جلد ۲

سایت تاریخ تخصصی اسلام ، تاریخ اسلام رسولی محلاتی

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


چهار − دو =