پنج شنبه , ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
جدیدترین اخبار
خانه » مقالات » شب، جنگل، تاریکی و خدا

شب، جنگل، تاریکی و خدا

… و خدایی که در این نزدیکی است

لای این جنگل‌ها

پای آن سرو بلند

… و صدایی که در برکه آب

پای آن کوه از آب و گیاه

و خدایی که شب‌هاست

… و چه احساس عجیب است: تنهایی

روز یک‌شنبه مورخ دوم تیر ۱۳۹۸ به‌رسم هر ماه برای تدریس نهج‌البلاغه در شهر زیبای قایم‌شهر بودم. البته در مورخ سی‌و‌یک خرداد به این شهر رسیدم به‌همراه خانواده‌ام. باز مثل دفعات قبل مهمان مؤسسه ره‌پویان حق و دوست بسیار عزیزم جناب آقای عظیمی بودیم که بسان اسمش روح عظیمی دارد و همسر بزرگوارشون سرکارخانم لشکری که به واقع لشکری از ظرفیت و محبت را در خود ذخیره کرده و هماره آدمی را به ایثار و محبت در دریای شرمندگی غرق می‌سازد.

خلاصه قرار بر این شد که در ساعت ۱۸ و ۳۰ دقیقه برای تفریح راهی باغ آقای عظیمی در روستای قادی‌کلا بشویم. راه‌های پر پیچ و خم را در نوردیدیم و ساعت ۱۹ و ۴۵ دقیقه به باغ رسیدیم و پس از انجام کارهای لازم با گفتن اذان مغرب نماز خواندیم و بعدش اندکی آبیاری کردیم و بعد از آن هم مشغول جوجه زدن شدیم و به‌دنبال آن هوا که خوب تاریک شد به منزل و پشت‌بام واقع در باغ رفتیم. البته قبل از آن اندکی در تاریکی باغ گام زدم و با تمام وجودم درک کردم که انسان در دل طبیعت تاریک چه اندازه تنهاست! شگفتا تو که این اندازه احساس تنهایی می‌کنی اگر نیم‌نگاهی به آسمان داشته باشی خوب درک می‌کنی که ستارگان چه اندازه به ما نزدیک‌اند و به‌همان اندازه نزدیکی ستارگان می‌توان نزدیکی خدا را نیز درک کرد.

خبری از ماشین و دود و دم نیست و صدای ناهنجار اصلاً به گوش نمی‌رسد. تنها چیزی که می‌شنوی صدای جیرجیرک‌ها و جین‌جلاقی‌هاست. البته نباید فراموش کرد که به‌محض اذان مغرب شغال‌ها یک صدا زوزه می‌کشند و صد البته که درست دقایقی بعد صدایشان پاک خاموش می‌شود و دیگر صدایی از آنها به گوش نمی‌رسد. بعد از مدتی گو اینکه می‌خواهند نماز عشا بخوانند یک‌بار دیگر یک صدا زوزه می‌کشند. البته ناگفته نماند که من هم در جواب زوزه این حیوانات بی‌آزار ذکرخوانِ خدا، سوتی کشیدم بلند به‌گونه‌ای که در جواب من سکوت محض را تجربه کردند.

القصه در پشت‌بام، خدا را خیلی نزدیک دیدم البته باید اعتراف کنم که با قرار گرفتن در تاریکی شب بیش‌تر به کوچکی بلکه هیچ بودن خود بیش‌تر از گذشته پی بردم. در پشت‌بام چای آتشین بود و سیب‌زمینی در آتش پخته و آش‌رشته و صمیمیتی بی‌لک و تاریکی هوا و ذکر شغالان. بر این باید اضافه کرد دو رکعت عشق نماز و نمازی از عشق.

لختی تصور کردم که در میان درختان این باغ تنها و تنها نشسته‌ام و صدای زوزه شغالان می‌آید به گوش و تو تنها در میان تاریکی درختانی و در همان لحظه شغالی از راه می‌رسد بی‌خبر!! چه خواهم کرد؟؟؟ اینجاست که خدا حضور می‌یابد و تو نگاه می‌کنی به عمق وجود عمق تنهایی و عمق خدا!! … و همه در این باغ قشنگ رخ دادند و ما نیز بهره‌ها بردیم و پس از گذراندن لحظاتی خوش با نغمه‌های دل‌انگیز شغالان برگشتیم و در میانه راه خود این شغالان را دیدیم.

… و درود می‌فرستم به روان پاک پدر و مادر حاج‌آقا عظیمی و حاج‌خانم لشکری که ما را بردند به دریای وجود. درودشان می‌فرستم.

۲ تیر ۱۳۹۸ قایم‌شهر منزل حاج آقا عظیمی

موضوعات مرتبط: خاطرات، زیستانه
برچسب‌ها: شب, تاریکی, جنگل, قادی کلا, قایمشهر
[ چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۸ ] [ ۲۲:۵۲ ] [ رضا بیقرار ]

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


10 − هفت =