سه شنبه , ۲۸ شهریور ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » شناخت توحیدی در نهج البلاغه (تفسیر المیزان) قسمت ۱

شناخت توحیدی در نهج البلاغه (تفسیر المیزان) قسمت ۱

[…] پس از این دو مقدمه این نتیجه گرفته می ‏شود که کمال معرفت خدای تعالی پی بردن به این است که وحدتش مانند وحدت سایر موجودات ، وحدت عددی نیست ، و برای وحدت او معنای دیگری است ، و مراد امام امیر المؤمنین (علیه ‏السلام‏) از ایراد این خطبه همین نتیجه است .

اما اینکه فرمود : کمال معرفت به او توصیف نکردن است ، دلیلش همان جملات قبلی است که در هر جمله مرتبه‏ ای را از ایمان بیان کرده ، نخست می‏فرماید : اول الدین معرفته –

اولین مرتبه دین شناخت خدا است و این خود واضح است ، چون کسی که خدا را نمی‏شناسد هنوز قدم در ساحت دین نگذاشته ، پس اولین قدم بسوی دین شناسائی خدا است ، آنگاه می‏فرماید : و کمال معرفته التصدیق به – و کمال معرفت خدا تصدیق و ایمان به او است این نیز روشن است ، زیرا معرفت پروردگار از قبیل معرفت‏هائی است که باید توأم با عمل باشد که از طرفی ارتباط و نزدیکی عارف را به معروف نشان داده و از طرف دیگر عظمت معروف را حکایت کند ، نه از قبیل معرفت‏هائی که توأم با عمل نیست .

و پر واضح استکه اینگونه معرفت‏ها وقتی در نفس پای‏گیر و مستقر می‏شود که به لوازم عملیش قیام شود ، و گرنه معرفت در اثر ارتکاب اعمال مخالف و ناسازگار رفته رفته ضعیف شده و سرانجام بطور کلی از بین می‏رود ، یا لا اقل بی‏اثر می‏ماند .

کما اینکه امام امیر المؤمنین (علیه‏السلام‏) همین معنا را در یکی از کلماتش که در نهج البلاغه روایت شده است متعرض شده و می‏فرماید : علم مقرون به عمل است ، کسی که علمی آموخت می‏باید به لوازم عملی آن قیام نماید ، و گرنه رخت از دلش بر بسته ( از بین می‏رود) .

پس علم و معرفت به هر چیز وقتی کامل می‏شود که عالم و عارف نسبت به معلوم و معروف خود ایمان صادق داشته باشد ، نه اینکه آنرا شوخی و بازیچه بپندارد ، و علاوه بر این ، ایمان خود را از ظاهر و باطن خود بروز دهد ، و جسم و جانش در برابر معروف خاضع شود ، و این همان ایمانی است که اگر در دل بتابد آشکار و نهان آدمی را در پرتو خود اصلاح می‏کند ، پس صحیح است که گفته شود : کمال معرفت خدا تصدیق به او است .

آنگاه می‏فرماید : و کمال التصدیق به توحیده – و کمال تصدیق و ایمان به خدا توحید او است .

جهتش این است که گر چه خضوع که همان تصدیق و ایمان به خداست و با شرک و بت‏پرستی هم محقق می‏شود ، کما اینکه مشرکین و بت‏پرستان هم برای پروردگار خضوع داشتند ، و هم برای خدایان خود ، الا اینکه این خضوع ناتمام و ناقص است ، و بدیهی است که خضوع وقتی کامل می‏شود که تمامی مراتب آن از غیر خدا به سوی خدا معطوف گردد ، چون خضوع برای معبودهای ساختگی ، خود به معنای اعراض و روگردانی از خداست ، سپس تصدیق به خدا و خضوع نسبت به مقام او وقتی کامل می‏شود که از عبادت شرکای ساختگی و دعوت آنان اعراض شود ، این است معنای جمله : و کمال التصدیق به توحیده – و کمال تصدیق او یگانه دانستن او است .

آنگاه فرمود : و کمال توحیده الاخلاص له – و کمال توحیدش ، اخلاص نسبت به او است .

باید دانست که توحید دارای مراتبی است که بعضی فوق بعضی دیگر قرار دارند ، و آدمی به مرتبه کامل آن نایل نمی‏شود مگر آنکه معبود یکتا را آنچنان که شایسته است یعنی بنحو انحصار بپرستد ، و تنها به گفتن الها واحدا اکتفا نکرده و در برابر هر کس و ناکسی به خاک ذلت نیفتد و دل خوش نباشد ، بلکه براستی و از روی حقیقت هر چیزی را که بهره‏ای از کمال و وجود دارد همه را به خدا نسبت دهد ، خلقت عالم ، و روزی روزی‏خواران و زنده کردن و میراندن آنان و خلاصه دادن و ندادن و همه چیز را از او بداند ، و در نتیجه خضوع و تذلل را به خدای تعالی انحصار دهد ، و جز برای او برای هیچکس و به هیچ وجه اظهار ذلت نکند .

بلکه امیدوار جز به رحمت او و بیمناک جز از غضب او نباشد ، و طمع جز به آنچه در نزد اوست نبندد ، و سر جز بر آستان او نساید ، و به عبارت دیگر هم در ناحیه علم و هم در ناحیه عمل ، خود را خالص برای خدا کند ، از این جهت است که امام فرمود : و کمال توحیده الاخلاص له ، وقتی معرفت آدمی نسبت به خداوند به این پایه رسید و خدای تعالی آدمی را به چنین شرافتی مفتخر ساخت و او را تا درجه اولیاء و مقربین درگاه خود بالا برد آنوقت است که با کمال بصیرت به عجز خود از معرفت حقیقی خدا پی برده و می‏فهمد که نمی‏تواند خدای را آنطوری که لایق کبریا و عظمت اوست توصیف کند ! و نیز بخوبی درک می‏کند که هر معنائی که بخواهد خدا را به آن توصیف کند بطور کلی معنائی است که آنرا از مشهودات ممکن خود که همه مصنوع خدایند گرفته و با همانها خدای را توصیف کرده است .

با اینکه این معانی عموما صورتهایی هستند ذهنی و محدود و مقید ، صوری هستند که با هم ائتلاف ندارند و یکدیگر را دفع می‏کنند ، مثلا علم و قدرت و حیات و رزق و عزت و غنا و امثال اینها مفاهیمی هستند که هر کدام غیر دیگری است ، و واضح است که علم ، غیر قدرت است ، و قدرت ، غیر علم است ، هر مفهومی خودش ، خودش است ، ما وقتی مفهوم علم را مثلا بنظر آوریم ، در آن لحظه از معنی قدرت منصرفیم ، و در معنای علم ، قدرت را نمی‏بینیم .

و همچنین وقتی معنای علم را از نظر اینکه وصفی است از اوصاف ، تصور می‏کنیم ، از ذاتی که متصف است به آن غفلت داریم .

از اینجا می‏ فهمیم که این مفاهیم و این معلومات و ادراکات قاصر از اینند که با آفریدگار منطبق شوند ، و او را آنچنان که هست حکایت کنند ، لذا کسی که به درجه اخلاص رسیده خود را محتاج و ملزم می‏بیند که در توصیف خدای خود به نقص و عجز خود اعتراف کند ، آنهم چه نقصی ؟ ! نقصی علاج ناپذیر و عجزی غیر قابل جبران ، و نیز خود را ناچار می‏بیند راهی را که تاکنون در این وادی پیموده به عقب بر گردد ، و از هر چه که تاکنون به خدا نسبت

داده استغفار کند و آن اوصاف را از او نفی نماید ، و در نتیجه خود را سرگردان در چنان حیرتی ببیند که خلاصی از آن نیست ، این است مراد امام (علیه‏السلام‏) از اینکه فرمود : وَ کَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَهِ کُلِّ صِفَهٍ أَنَّهَا غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَهِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَهِ – و کمال اخلاصش زبان بستن از توصیف او است چون هر صفتی خود شهادت می‏دهد که غیر موصوف است ، کما اینکه هر موصوفی گواهی می‏دهد که غیر صفت است . […]

ترجمه المیزان ج : ۶ص :۱۳۵ تا ۱۳۸

    ادانه دارد

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


هفده + 11 =