دوشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۷
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » غلتیدن روی برگ‌های رنگارنگ پاییزی

غلتیدن روی برگ‌های رنگارنگ پاییزی

بچه که بودم پاییز برایم معنای شگفت‌انگیزی داشت. روزهای کوتاه پاییزی گوسفندان را برای چرا به باغچه دکتر بخشعلی قنبریمی‌بردم و چون مطمئن می‌شدم که گوسفندان جایی نمی‌روند با بچه‌هایی که در همسایگی باغ‌مان به چراندن چارپایان‌شان مشغول بودند بازی‌های شیرینی می‌کردم که یکی از آنها این بود که درختی را روی دیوار می‌گذاشتیم و در طرفین آن می‌نشستیم و الاکلنگ بازی می‌کردیم تا جایی که دیوار فرومی‌ریخت و بعدها از همانجا گوسفندانمان به باغ‌های همدیگر به صورت دزدکی می‌رفتند.

القصه پاییز برایم فصل قشنگ رنگ‌ها و در عین‌حال فصل ترس از گرگ هم بود. زیر درختان باغمان آن قدر برگ جمع می‌شد که اگر روی آنها می‌افتادیم به هیچ وجه دردمان نمی‌آمد. گویی که خدا هم از بازی ما خشنود و با برگ‌های درختانش از ما پذیرایی می‌کرد. در کنار اینها از هوای سرد پاییز هم بهره‌ی لازم را می‌بردیم برای رهایی از آن اتشی روشن می‌کردیم که خود این کار هم بازی بود و هم تنوع و هم در عین‌حال گرمابخش وجودمان. ضمن اینکه پاییز زیستن در دلهره جذاب را نیز به من می‌آموخت به سبب اینکه گاه با پدر هم همراه می‌شدم و بودن او مرا قوت می‌داد به گونه‌ای که هیچ ترسی به دل راه نمی‌دادم اما گاه نیز اتفاق می‌افتاد که برای انجام کاری جایی رود و برای مدتی مرا تنها گذارد تا من دوباره به زندگی دلهره‌آمیز وارد شوم و هر لحظه به زاغان بنگرم که آیا بانگ می‌زنند یا نه که بانگشان ترس مرا دوچندان می‌کرد؛ زیرا که از وجود گرگ یا درنده‌ای خبر می‌داد.

عالی‌ترین زمان دلخوشی من آن هنگام بود که شب فرا می‌رسید و با پدر به سوی روستا و خانه عازم می‌شدم. همراهی پدر مرا به سلامتی امیدوار می‌کرد و ترس را به کل از وجودم دور می‌کرد. بیقرار ۱۱ آبان ۱۳۹۷

موضوعات مرتبط: خاطرات
برچسب‌ها: پاییز

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


پنج × دو =