پنج شنبه , ۲۳ آذر ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » مدفن بخشی از عمرم

مدفن بخشی از عمرم

CREATOR: gd-jpeg v1.0 (using IJG JPEG v62), quality = 90

CREATOR: gd-jpeg v1.0 (using IJG JPEG v62), quality = 90

بر روی کتاب جدیدی که قرار است به زودی چاپ شود با عنوان تبلیغ در نهج‌البلاغه در بستر نظرات کار می‌کردم تامدفن بخشی از عمرم2 3برای بازبینی نهایی بفرستم دست ویراستار و ناظر چاپ، دراز کشیدم و دو ساعتی خوابم برد. در خواب دیدم که به همراه خواهر کوچکم معصومه به مزرعه بزرگ پدرم رفتیم که به این مزرعه بزرگ مشه (در ترکی: جنگل) می‌گفتیم. در قسمتی از آن مشغول بازی فوتبال بودیم. بغل خواهرم پسر بچه‌ی نازی بود هر کاری کردم بغلم بیاید نیامد ولی دوست داشت در بغل خواهرم باشد اما مرا نیز از دست ندهد. بالاخره توپ به من رسید یکی دو نفر دریبل کردم تا رسیدم گوشه راست دروازه نزدیک بود که بیرون رود نگاه کردم دیدم هنوز نرفته یک پاسی دادم به یکی از بازیکنان تیم خودی تا به دروازه بزند و به هر ترتبیبی بود توپ وارد دروازه شد. بعد دیگر بازی نکردم و با خواهر رفتیم به انتهای همین مزرعه و به او گفتم اینجا درختانی کاشته بودم اما نمانده بودند اما دقیق‌تر که نگاه کردم دیدم درخت سیبی که کاشته بودم دوباره روییده بود. نظرم را جلب کرد رفتم روی دیوار نشستم تا به مزرعه و اطراف بنگرم دیدم که مرزعه همسایه و پشت آن که باغ دختر عموی پدرم فاطمه صغرا بسیار سرسبز شده و میوه هم داده. روی درخت حس و حال غمگینی به من دست داد خواستم با خودم زمزمه کنم یک‌باره به ذهنم رسید کاش رکوردر را آورده بودم و صدای خودم را ضبط کرده بودم تا می‌دادم به مدیران کانال اما… خواهرم جای دیگر را نگاه می‌کرد که شروع به زمزمه کردم و با صدای حزینی می‌خواندم: وای بخشی از عمرم را در اینجا دفن کردم … و چنان ناله‌ی سوزناکی می‌کردم که با صدای ناله‌ام از خواب بیدار شدم و دیدم که اشک در دیدگانم حلقه زده است. البته برای امتحان دست روی دیدگانم کشیدم دیدم کاملاً خیس‌اند و داشتم به عمر از دست رفته و خاطرات دفن شده‌ام گریه می‌کردم. پس از بیداری واقع رویایی را به نگارش درآوردم.

۲ تیر ۱۳۹۶

موضوعات مرتبط: خاطرات

[ جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ ] [ ۱۸:۳ ] [ رضا بیقرار ]

منبع وبلاگ بی قرار

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


2 × پنج =