شنبه , ۲۷ آبان ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » مقالات » بخشعلی قنبری » نجوای شبانه

نجوای شبانه

 شب از نیمه می گذرد، خواب به دیدگانم نمی آید تمام ستارگان آسمان به خواب فرو رفته اند من مانده ام و خدایی که در این نزدیکی است. شب سرد است و من غمگین! می روم کنار پنجره امشب چقدر تاریک است! نگاهم به طرف آسمان می رود همان جایی که هرگاه دلم برای پروردگارم تنگ می شود نگاهش می کنم؛ او را می بینم! او که در همه احوال با من است؛ بقچه دلم را می گشایم درد دل های دلم را شمارش می کنم زیرا می دانم که او با من است در تمامی لحظات زندگی، اما گاهی حضورش را حس نمی کنم. از خودم سخت دلگیرم و ناراضی و نگرانم تو نیز اینگونه باشی نسبت به من!

خدایا! احساس می کنم عباداتم همه شده رفع تکلیف! و آنطور نیستم که تو توقع داری؟ خیلی فاصله دارم تا رسیدن به طریقت اولیا و عارفان…

خدایا بلندم کن تا برسم به آنچه تو می پسندی که اگر رهایم کنی اسیر دست روزگار می گردم و از این قفس دنیا هیچ گاه آزاد نخواهم گشت و عمرم را در امروز و فردا کردن ضایع می کنم.

ای خدای با عطای با وفا رحم کن بر عمر رفته در جفا

پروردگارا! مرا چنان کن که تو می خواهی نه آنطور که خودم یا دیگران دوست دارند باشم! چون آن دیگرانی که گاهی برای ما آنقدر مهم می شوند که تو را از یاد می بریم تا نقطه ای همراهند که سودشان اقتضا می کند و تنها تویی که همواره می مانی.

نمی دانم چه کنم خودت هدایتم کن، راه را نشانم ده و مرا دریاب… تا قدم هایم را محکمتر از همیشه بردارم و به تماشا بنشینم….(وبلاگ نجوای بی قرار)

سالک رهایی تهران ۱۷/۸/۹۳

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


4 × چهار =