شنبه , ۲۷ آبان ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » نوجوانی و بلوغ عقلی من

نوجوانی و بلوغ عقلی من

جایی گفته ام که آنقدر ضریب هوشی من پایین بود که حتا امید یک معلم شدن هم معجزه محسوب به شمار می آمد. لذا اکنون که یک معلم ساده هستم می توانم بگویم که معجزه رخ داده است و عامل این اعجاز برادر گرانقدر من آقای علی قنبری است.دکتر قنبری-بخشعلی200

نوجوانی شگفت انگیزی داشتم به این صورت که به هیچ وجه احساس مسئولیت نمی دانستم بلکه حتا غصه هم نمی دانستم و یک روز خواهرم که دو سال از من بزرگتر است به من گفت من خیلی غصه می خورم و من با تعجب از او پرسیدم غصه به چه چیزی می گویند و البته او هم نتوانست معنای آن را به من بفهماند و من تا ۱۷ سالگی نه غصه می دانستم و نه احساس مسئولیت می کردم. البته وقتی انقلاب به وقوع پیوست هنوز هم نمی دانستم غصه چیست اما اندکی مسئولیت را درک کردم و آن مسئولیت فانتزی و ایده آل مبنی بر اینکه می خواستم جهان را عوض کنم و بچه های هم سن و سالم را به سمت اسلام و انقلاب جلب و جذب کنم از این جهت در مدرسه عضو انجمن اسلامی و در روستا هم عضو انجمن اسلامی و بنیانگذار پایگاه بسیج بودم. اما هیچ وقت به مخیله ام هم خطور نمی کرد که برای خانواده ام اندکی درآمد کسب کنم و به جرأت می گویم که تا ۲۷ سالگی تقریباً درآمد خاصی نداشتم و به هیچ وجه درصدد کمک به خانواده نبودم و اساساً عقلم قد نمی داد. البته از ۲۳ سالگی به بعد هزینه خودم را در می آوردم.

اما برگردم به رؤیاهای نوجوانی ام. تنها دغدغه های من در این دوران عبارت بودند از اینکه در زمانی که گوسفندان را به چرا می بردم نشانی از گرگ و روباه و سایر حیوانات دیده نشود. شگفت اینکه این قدر اندیشه ام غیرفعال بود که هرگز تصور نمی کردم اگر گرگی جایی دیده شود در آنجا نمی ماند اما هرگاه از آنجا می گذشتم فکر می کردم گرگ همانجاست و من باید با سرعت از آنجا رد شوم. دغدغه دیگر من این بود که روزی بتوانم دوچرخه پسر عمه را بگیرم و بتوانم برانم که البته چندین شب پشت سر هم دیدم که این توفیق را به دست آوردم و عاقبت نیز با همین دوچرخه دوچرخه سواری را یاد گرفتم.

بعد هم اندکی عقلم فعال شد به فکر تغییر عالم و آدم افتادم و این پروژه را دنبال کردم و اما همه این تفکرات در عالم رؤیا اتفاق می افتاد و هیچ وقت به تغییر و بهبود زندگی خانوادگی منجر نشد و حتا به فکر پیشرفت تحصیلی هم نبودم. در شگفتم که نوجوانی که نمی توانست اندکی در تحصیلش توفیق یابد چگونه می توانست جهان را عوض کند. بدین ترتیب دوره نوجوانی من در خیالبافی و پرداختن به امور غیر مفید سپری شد. بعدها که پا به عرصه جوانی گذاشتم باز هم نتوانستم به واقع نگری برسم و این اتفاق زمانی رخ داد که با آثار دکتر شریعتی آشنا شدم و تا توانستم ادای او را در می آوردم درست مثل کسانی که امروزه ادای روشنفکری در می آورند من ادای او را درمی آوردم غافل از اینکه هیچ وقت به ذهنم نمی رسید که چگونه می توان با جیب خالی از پول و دست خالی از امکانات به تغییر عالم اندیشید؟ بلکه حتا من کاستی های داخل منزل را نمی دیدم تا بتوانم در رفع آنها گامی بردارم!! اکنون جز افسوس چیز دیگری ندارم که بیان کنم. البته هم سن و سال های من به مراتب از من بهتر بودند مثلاً نوه عمویم ابوالفضل عیسازاده خیلی خوب درس می خواند و همسایه مان آقای محمود شاکر خیلی خوب کاسبی می کرد اما من نه درس می خواندم نه کار خانگی می کردم و نه درآمد کسب می کردم و در یک کلمه عاجز و بی عاری بودم که غصه خوردن هم بلد نبود.

شگفتا من حتا از خواهرانم هم درس نمی گرفتم که از راه سبدبافی برای خودشان درآمد کسب می کردند و دست کم برخی از نیازهایشان را تامین می کردند. به علاوه من تا ۲۴ سالگی حتا یک عنوان کتاب هم نخوانده بودم و ۲۴ سال از عمر مفید را بی هیچ ثمری از دست دادم.

بخشعلی قنبری ۹ فروردین ۱۳۹۶

موضوعات مرتبط: زیستانه

[ پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۶ ] [ ۲:۱۰ ] [ رضا بیقرار ]

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


یک × یک =