سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » مقالات » بخشعلی قنبری » نگاه امیدبخش

نگاه امیدبخش

مرا ملامت نکنید که چرا این اندازه در اندیشه پدر از دنیا رفته ی خود هستم و با وجود آنکه نزدیک به پنج سال از فراقش می گذرد همه حوادث مربوط به او پویا و زنده اند. این حق را به من بدهید که بیشتر از این هم به او و خاطرات به یاد مانده بپردازم به دلیل اینکه او هم پددر بود برایم و هم مادر زیرا مرخوم الحاچ عباس قنبری 3من همان لجظه که چشم به دنیا باز کردم مادرم از دنیا رفت و این وضعیت به قدری در من اثرگذار بود که من اصلاً حس مادری را درک نمی کنم زیرا هیچ گونه تجربه ای راجع به آن ندارم در نتیجه من همه چیز را در چهره پدر می دیدم و بس و از این جهت او همه چیز من بود و وقتی از دستش دادم گویی که همه چیزم را از دست دادم.

از ساعت هشت صبح روز سه شنبه مورخ ۸ مرداد ۱۳۹۳ برابر با عید فطر به خواب رفتم و طبق معمول خوابهای من پر است از رویاهای متعدد، طولانی و در عین حال گوناگون. یکی از این  خوابها به این صورت بود که پدر مریض و در خانه ما بود و من مراقبش اما پس از مدتی به خواب رفت ولی در حقیقت از هوش رفته بود. با خودم گفتم پدر یک بار از دنیا رفته بود و چون به طرز معجزه آسایی به این دنیا برگشته و چون به یاد داشتم که در دفعه قبل هم ابتدا به خواب عمیق و در واقع به حالت بیهوشی فرو رفته بود و در عین حال انتظار داشتیم که بعد از سپری شدن اثر مورفینی که تزریق شده بود دوباره بیدار شود این بار هم همین انتظار را داشتیم و چون در دفعه قبل همسرم زیارت عاشورا را خواند و پدر به طور شگفت آوری دیدگانش را باز کرد این بار هم چنین خواهد بود و باز به او گفتم ییاید و دوباره زیارت عاشورا را قرائت کند و او آمد و دوباره دیدگانش را گشود من خیره شدم به دیدگان عسلی اش و چنان شاد شدم که در پوستم نمی گنجیدم و در اثنای شادی ام یکباره به یادم آمد که نکند این بار هم مثل دفعه قبل این دیدار تنها چند لحظه دوام بیاورد اما از حرکاتش دانستم که این بار مثل قبل نیست و در همان شیرینی دیدار مبهوت بودم که از خواب بیدارم کردند و باز دیدم همه رویا بود و من در رؤیای آن غوطه ور. کاش دیرتر بیدار می شدم و سیر می دیدم و از دیدار امید می یافتم اما حیف خوش آمد و رنجورم کرد و رفت و چنان شفافش دیدم که هرگز نتوانستم خود را مردد کنم و دیدار را به رویاهای بعدی موکول کرد.

من پدر را اولین بار نبود که می دیدم اما این بار بسیار شفاف دیدم آن اندازه که زنگ دیدگانش و ملاحت نگاهش را نیز لمس کردم. تصورش را بکنید آدم بسیار جدی بخندد و تبسم زند چه حالی پیدا می کنید و چسان امیدوار می شوید من نیز چنان شدم  که پدر به هنگام خنده بسیار دوست داشتنی تر می شد.

اما ای عزیز که از نعمت پدر برخورداری به دیدگانش چشم بدوزید  وقت وصال را غنیمت شمارید تا آنگاه که به فراق دچار شدید خود را ملامت نکنید که برخی نعمت ها حقیقتاً تکرار ناپذیرند و در رأس آنها پدر و مادرت. به روح همه پدران درود می فرستم و روح پدرم را می خوانم و می گویم که ای عزیز لختی فراموشمرحوم حاج عباس قنبری 1ت نکرده ام آیا از کوتاهی هایی که در حق تو کرده ام گذشته ای؟

دریغا ای عزیز گذشت والدین حد و حصری ندارد یادم آمد که روزی در محضرش بودم و پرسیدم پدر از من رضایت بر دل داری؟ گفت: آری. گفتم: من که خدمتی نکرده ام. بیدرنگ در جواب گفت: مگر فلان کار برایم نکردی. گفتم: آن که چیزی نیست و گفت به همان نیز راضیم! و دریغا که چه اندک بود خدمت من و چه افزود خدمتش و چه شگرف بود قناعت و گذشتش و چه ستودنی بود قدردانی اش. کاش بود خاک پایش می گشتم. (وبلاگ بی قرار)

یک نظر

  1. سلام و احترام و سلامتی خدمت استاد فرزانه
    قالب جدید مبارک باد
    خیلی عالیه

    ” به یاد مادران روستایم” دلنوشته ای از دکتر بخشعلی قنبری در وبلاگ نجوای بی قرار

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


5 × سه =