پنج شنبه , ۲۹ شهریور ۱۳۹۷
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » جِیرانیم، تَرلانیم – هاردا قالدی گلمدی – قاش قارالدی گلمدی”!! (جیرانَم ترلانَم، کجا ماندی؟ نیامدی – هوا تاریک شد ولی نیامدی)

جِیرانیم، تَرلانیم – هاردا قالدی گلمدی – قاش قارالدی گلمدی”!! (جیرانَم ترلانَم، کجا ماندی؟ نیامدی – هوا تاریک شد ولی نیامدی)

دیداری شفاف و حیرت‌انگیز با پدر در خوابدکتر-بخشعلی-قنبری دویست استاندارد1

روز ۲۲ خرداد طبق معمول ساعت پنج و نیم صبح به خواب رفتم. با یکی از دوستان رفتیم مرند و قرار بود در آنجا تجارب عرفانی ترزا آویلایی را بنویسم و یکی از شاگردان نیز قرار بود به من کمک کند با یک لپ‌تاب دیگر و چون ایشان نداشت رفت یک لپ‌تاب بسیار کوچک گرفت و آورد و شروع کرد به تایپ کردن. بعد از مدتی گفت خیلی کوچک است و به من گفت می‌خواهم یکی دیگر اما بزرگتر داشته باشم و به مسئول بالادست خبر داد و آمدند این لپ‌تاب کوچک را بردند اما برگشتنی دیدیم که به جای آن چیز دیگری آوردند و ما تعجب کردیم و پرسیدیم چرا این را آوردی؟ در جواب گفت مگر این را نخواستید؟ گفتیم نه در جواب گفت دیگر به من نمی‌دهند باید خودتان بیایید و از مسئول تحویل بگیرید و ادامه داد که باید خود قنبری هم بیاید و من راه افتادم که بروم بگیرم در راه غلامحسین مرندی را دیدم و گفت که بیا با هم برویم؛ رفتیم دیدیم که یک فضای بزرگی است و یک عده دارند آب‌تنی می‌کنند و غلامحسین گفت یدالله ملازاده هم آنجاست. من هم خیلی راغب شدم او را ببینم و رسیدیم و دیدم و بعد معلوم شد که برادرش ابوالفضل ملازاده هم آنجاست و از آب‌تنی کردن بیرون آمد و خوش و بش کردیم و من به او گفتم الحمدلله هیچ تغییری نکرده‌اید و او هم شروع کرد به بیان برخی از خاطرات که من و غلامحسین قرار شد خداحافظی کنیم و از جایی داشتیم برمی‌گشتیم که جلو ما یک رودخانه کم‌عمق اما بسیار زلال بود و از آن رد شدیم و بعد مجبور بودیم به بالای دره برویم که در آنجا دو نردبان آهنی گذاشته بودند تا بتوانیم بالا برویم که این کار را با موفقیت انجام دادیم و بالا رفتیم و بعد در همانجا بودیم که غلامحسین گفت که دیدار با یدالله و ابمرحوم حاج عباس قنبری 1والفضل ملازاده باعث شد که فراموش کنیم که لپ‌تاپ بگیرم و باید دوباره از طریق همان نردبان‌ها برگردیم که من یک نگاهی به پایین کردم گفتم من نمی‌توانم بیایم وگرنه می‌افتم و بعد پیشنهاد کردم که برگردیم و از مسیر دیگری برویم لپ‌تاپ بگیریم. این کار را انجام دادیم و در حین برگشتن حادثه بسیار عجیبی رخ داد؛ به این صورت که غلامحسین اندکی عقب‌تر از من بود و آمد و به من رسید و دید که من دارم با پدر عزیزم صحبت می‌کنم. رسید و سلام کرد و گفت عمو مشهد عباس!؟ گفتم بله و می‌خواست بگوید که مگر او از دنیا نرفته که یک نگاهی به او کردم تا این جمله را بیان نکند و بگذارد به صحبت‌مان ادامه دهیم. من و پدر در جلو دیدگان غلامحسین گرم صحبت بودیم که پدر گفت بگذار سرم را روی سینه‌ات بگذارم پسرم!! و من هم با اشتیاق فراوان سر پدر را در آغوش کشیدم و غلامحسین نیز ناباورانه نگاهمان می‌کرد. بعد از اندکی دیدم دیدگان عسلی‌اش را بست و در آغوش من خوابید و من چند بار از پدر خواستم که می‌خواهید براتون یک دهن بخوانم؟ جواب نداد و من استنباط کردم که نظرش همین است!! و شروع کردم به خواندن این ابیات که “جیرانی ترلانیم هردا قالدی گلمدی گاش گرلدی گلمدی”!! همین را دو بار تکرار کردم و بی‌آنکه پدرم که سرش در آغوش من بود ببیند، شدیداً گریه‌ام گرفت به حدی که کل صورتم را اشک پر کرد و نتوانستم ادامه دهم و با دست به غلامحسین اشاره کردم که برایم دستمال کاغذی بیاورد و تا برگردد دیدم که پدر پرکشید و من نیز به خواب رفته‌ام البته در این رویای بزرگ.

بعد از مدتی که واقعاً از خواب بیدار شدم دست کشیدم به دیدگان و صورتم دیدم که واقعاً اشک‌آلود است. بدین ترتیب بعد از مدت‌ها توانستم پدر گرامی را به‌طور شفاف در خواب ببینم و با او صمیمانه سخن بگویم و از همه‌جا حرف بزنم البته این بار در حضور غلامحسین مرندی که باورش نمی‌شد پدر من برگشته و خیلی تعجب می‌کرد که چه می‌بیند!! خواب بسیار صمیمانه بود.

بیقرار ۲۲ خرداد ۱۳۹۶

موضوعات مرتبط: پدرانه ها

[ دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۵۸ ] [ رضا بیقرار ]

منبع : وبلاگ بی قرار

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


20 + بیست =