سه شنبه , ۲۸ خرداد ۱۳۹۸
جدیدترین اخبار
خانه » مقالات » هدیه من (شعر فریدون مشیری)

هدیه من (شعر فریدون مشیری)

وقتی این شعر را می خوانم قطرات اشک روی گونه هایم به رقص در می آیند و دلم نرم، لطیف، هوایی و معنوی می شود و بی درنگ به یاد رابطه مولانا و حسام الدین می افتم و زیبایی رابطه شان را در دلم مجسم می کنم. به ویژه آن زمان که این شعر زیبا را اساتید موسیقی سنتی ایران بخوانند که هوش از سرم می پرد و خود در وادی حیرت گم می کنم و چنان داغ می شوم که داغ بودن خورشید نمی فهمم و بی اختیار خورشید را با همه وجودش در آغوش می گیرم. من از این شعر بسیار خوشم می آید حیفم آمد که شما را در این لذت زیبا شریک نکنم:

بگذار که بر شاخه ی این صبح دلاویز بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه، به صد شوق، چو مرغانِ سبکبال پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور، از آن قله ی پر برف آغوش کند باز، همه مهر، همه ناز

سیمرغ طلایی پر و بالی است که ـ چون من ـ از لانه برون آمده، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امید است پرواز به آنجا که سرود است و سرور است،
آنجا که، سراپای تو، در روشنی صبح رویای شرابی است که در جام بلور است

آنجا که سحر، گونه ی گلگون تو در خواب از بوسه ی خورشید، چو برگ گل ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد، چشمم به تماشا و تمنای تو باز است!

من نیز چو خورشید، دلم زنده به عشق است راه دل خود را، نتوانم که نپویم
هر صبح، در آیینه ی جادویی خورشید چون می‌نگرم، او همه من، من همه اویم !

او، روشنی و گرمی بازار وجود است در سینه ی من نیز، دلی گرم‌تر از اوست

او یک دل آسوده به بالین ننهادست من نیز به سر می‌دوم اندر طلب دوست

ما هر دو، در این صبح طربناک بهاری از خلوت و خاموشی شب، پا به فراریم
ما هر دو، در آغوش پر از مهر طبیعت با دیده ی جان، محو تماشای بهاریم

ما، آتش افتاده به نیزار ملالیم ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم

بگذار که – سرمست و غزلخوان – من و خورشید: بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

فریدون مشیری بیقرار ۱۲ فروردین ۱۳۹۸

برچسب‌ها: فریدون مشیری
[ سه شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۸ ] [ ۱:۲۷ ] [ رضا بیقرار ]

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


بیست − هفت =