دوشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۷
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » همراه سعدی به یاد جلال‌الدین و حسام‌الدین

همراه سعدی به یاد جلال‌الدین و حسام‌الدین

صبح که برای نماز صبح بیدار شدم دیدم کارهای نوشتاری همه مانده‌اند و چشم‌انتظار من هستند. از این‌جهت به رغم اینکه دلم می‌خواست استراحت کنم اما بر خواب غلبه کردم و دو ساعتی کار کردم و بعد رفتم برای خانواده محترم کله‌پاچه بخرم و در حین رفتن به یادم افتاد که مدت‌هاست با سعدی بزرگ سخن نگفته‌ام و سخن شیرینش را نیوش نکرده‌ام. لذا غزلیاتش را برداشتم و در حین راه رفتن برخی از غزلیات را زمزمه می‌کردم و به غزلی رسیدم که سخت دلم را برای برخی عزیزان تنگ کرد که یکی از آنها دوست کم‌نظیر از دست رفته جناب حاج عباس حیدری است که به روحش صلوات می‌فرستم. در همین زمان بود که نمی‌دانم چرا دلم از سعدی به یاد مولانا و حسام‌الدین زیبایش افتاد و به جای مولانا دلم سخت برای حسام‌الدین نازنیش تنگ شد و آرزوی آن را کردم که کاش مولانا می‌شدم و حسام را می‌دیدم و در آغوشش می‌کشیدم که گوش سحرانگیزی داشت که باعث سروده شدن مثنوی شد و ما را این همه بهره‌مند ساخت. از همین جا درودش می‌فرستم که به حق مولانا را از قوه به فعل در آورد و باعث سروده شدن مثنوی گشت.

شگفتا! داشتم از سعدی می‌گفتم باز مثل همیشه دلم به مولانا و حسام‌الدینش کشیده شد! شگفت‌انگیزتر اینکه هیچ وقت سخن گفتن از مولانا و حسام‌الدین نازنیش پایانی ندارد و چون به یاد این دو می‌افتم واژگان در برابر ذهنم صف می‌کشند و التماس نگارش دارند؟!

القصه چند غزل را در مسیر خواندم و این غزل را به شما عزیزان و عاشقان و ادب‌دوستان حسام‌گونه تقدیم می‌کنم:

نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی که به دوستان یک دل سر دست برفشانی

دلم از تو چون برنجد که به وهم در نگنجد که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی

غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی

عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟

دل عارفان ببردند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی

تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی

نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی

مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم که به کار درنبندم تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی

مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی

بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی

دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی بیقرار

۲ آذر ۱۳۹۷

برچسب‌ها: سعدی, جلال الدین, حسام الدین
[ جمعه دوم آذر ۱۳۹۷ ] [ ۹:۵۸ ] [ رضا بیقرار ]

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


12 + 1 =