جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » پدر مهربان؛ به یاد مردی که ساده زیست

پدر مهربان؛ به یاد مردی که ساده زیست

یادی از پدر و مادر آسمانی همسرم

مرد هر روز لوازم برقی را بر می داشت و به شهر می رفت تا از کله سحر با تمام وجود کار کند تا بتواند برای شش دختر و دو پسر و یک همسر روزی فراهم آورد. شگفت اینکه هیچ وقت دست خالی به خانه نمی آمد و هر چه داشت بی آنکه سهمی برای خود قایل شود و دار و ندارش را نثار خانواده می کرد و عجیب تر اینکه در برابر همسرش بسیار صبور بود و هیچ نمی گفت جز لبخند و این همه می شد از او درس خوب زیستن آموخت. به هر حال وقتی سر کار می رفت اسبابش را جلو مغازه ای می گذاشت تا آنان که کاری مربوط به برق دارند به او رجوع کنند. همه مغازه داران به راستی و صداقتش قسم می خوردند چون ذره ای کلک و حرام در کارش نبود و حاضر بود از گرسنگی تلف شود اما هرگز زبانش را به تملق و دروغ نیالاید و با وجود این همه سختی که در زندگی داشت او را هرگز عبوس نمی دیدی و هماره لبخند به لب بود و خیلی از خنده هایش مواظبت هم می کرد گویی که هر روز آنها را حضور و غیاب می کرد تا مبادا از میزان خنده اش کاسته شود. و هر از گاهی هم شوخی های ملیحی می کرد و تو از اینکه در کنارش باشی هرگز احساس خستگی نمی کردی بسیار سبک و بی شیله پیله و رو راست بود در حد غیر قابل وصف. من آدم های زیادی به عمر نیم قرنی خود دیده ام اما اعتراف می کنم به صداقت و سادگی و تدین و اخلاق او ندیده ام. اما یک احساس و اعتراف تلخ دارم اینکه قدردانش نبودم.

او در همین ماه شهریور آرام جان داد واقعاً آرام بی آنکه حتا یک مورچه هم از او برنجد و انصافاً انسان بسیار بی آزار و سخت دوست داشتنی بود و مهربانی از سر و رویش می بارید. و تو می توانستی برایش هدیه دهی و او آنقدر سپاس می گفت تا به تو بفهماند که چقدر برای هدیه و وجود تو ارزش قایل است. آری او آرام و بی دغدغه رفت و به ما مانده ها آموخت که می توان حلال خورد و ساده زیست و در نهایت نیز ساده و ساده به تمام معنا از این دنیا رخت بر بست. بی آنکه دینی بر گردن داشته باشد دیدگان دوست داشتنی اش را آرام بست و برای همیشه از همه ما خداحافظی کرد و رفت چنانکه گویی از ابتدا در این دنیا نبود. آری او بود پدر همسر مهربان من! روحش شاد باد. ۹ شهریور ۱۳۹۴

در فقدان مادرخانم سبک سیر

پدر که رفت همسر نیز راه او را در پیش گرفت و او هم در شهریور ماه رفتن آغاز کرد تا از قافله رفتگان عقب نماند.

امروز در حالت خواب و بیداری سخنانی به گوشم رسید که غیرمترقبه بود و از فحوای آن شنیدم که می گفت: دیروز با او تماس گرفتم حالش خوب بود اما ظاهرا وضع از خوبی و بدی حال گذشته و به همین دلیل آن سوی تلفن گویی که خبرهایی بود ولی… مدتی گذشت و ناله های همسرم بالا گرفت: «مادرم رفت» خبر کوتاه ولی سنگین و بحت آور! مادر رفت و البته من که تجربه مهر مادری نداشتم درک نکردم ولی با فقدان مهربان پدرم مقایسه کردم و اندکی درکم شد که «مادر رفت یعنی چه» و عجب آن بود که من این مادر را ۱۳ سال بود که می شناختم ساده ی ساده بود و بی ریا. از دار دنیا هیچ کلک نیاموخت؛ آنقدر ساده که وقتی به شوخی هم چیزی می گفتی او جدی می گرفت گویی که در زندگی اش شوخی نداشت. آری هرچه داشت می گفت و هرچه می گفت همان را داشت.

آری او هم به دیگر رفتگان پیوست و ضمن آنکه دلم را رنجور ساخت سادگی اش مرا وا داشت تا در ساعت ۲ بعد از نصف شب اول شهریور که ساعاتی از درگذشتش گذشته و او هنوز در دسترس است اما در سردخانه چکامه ای بنویسم و به حواننده ی این متن بگویم که مرگ همه و حتا ساده ترین آنها که زیستشان را در بی کسی سپری کرده اند نیز مهم است. آری اهمیت مرگ از نظر من برای همگان یکسان است و در رنج آوری آن هیچ تفاوتی با دیگران نیست اما در اینجا تفاوتی وجود دارد و آن اینکه بعضی به گونه ای می میرند که دیگران را به زحمت نیندازند و او از زمره ی آنان بود. شگفت آور نیست که حتا به هنگام مرگش هیچ کس آری هیچ کس صدای آه او را هم نشنید تا رنجور شود و خاموش رفت به حدی خاموش که روز قبل که با او صحبت می کردم به آرامی گفت «حالم خوب است». همین بود و درست پس از کمتر از ۲۴ ساعت بعد بدون اینکه ناله اش به کسی رسد دم درکشید و پرواز کرد. به همین سادگی.

شاید بتوان گفت که خوب و بی دردسر مردن هم از ملاکهای خوب زیستی و نه لزوما خشنود ریستی آدمیان است. افرادی می میرند اما پرزحمت لیک مادر همسر من راحت و بی منت مرد و بی آنکه بدهکار کسی رود که به دکترش رسانند و تختی را در بیمارستان اشغال کند جان داد و آرام گرفت و از کجا معلوم که او محبوب خدا که محبوبان به گفته ی علی بزرگ کسانی اند که خلق از دست و زبان آنان در امان اند و باید در امان بودن به هنگام مرگ را نیز به اوصاف این محبوبان اضافه کرد.

اکنون او رفت و تنها برایم یک افسوس بزرگ به جا گذاشته و البته با این افسوس هیچ کاری نمی توان کرد لیک غمگینم نه از آن رو که او را از دست داده ایم بل از این رو که کاش بیشتر خدمتش می کردم و کاش دیروز زیاد با او صحبت می کردم ولی رفت و چنان رفت که فقط برای ما ماندگان فقط یک راه باقی است و آن شکیبایی و البته دل رحمی بیشتر به خلق خدا و صد البته آمادگی برای خوب مردن و با برکت رفتن به گونه ای که در روز مردن حسرت استعدادهای شکوفا نشده یمان را نخوریم و با تمام ظرفیت خود را پرورده ساخته باشیم و به گونه ای که آه شکوفا نشدنمان را بر دل عزراییل بگذاریم تا شاید با رساندن این پیغام به خدا ما هم آمرزیده شویم.

نمی دانم این مادر مهربان الان در چه حالی است اما می دانم که رنج کشید ولی سبک رفت و سادگی اش هماره درسی ماندنی شد برای من تا گول هیچ چیز را نخورم و ساحت وجودی ام را که در حصار تنهایی است هرگز فراموش نکنم.

خدایا چنان کن

بی قرار

۱/۶/۹۱ – ساعت ۲ و نیم

موضوعات مرتبط: زیستانه

 ———————————————

نظر :

 … به قصد فاتحه خوانی در مجلس ترحیم مرحوم مشهدی حیدر ؛  عازم روستای دیزج علیا شده بودم در محل ایستگاه ماشین های دیزج علیا منتظر ماشین بودم که ناگهان متوجه مردی شدم که برای خودش وجه ای شرافتمندانه داشت؛ در فروشگاه لوازم یدکیش را می بندد , پس از بستن درب  مغازه در کنار من ایستاد ؛ حساس شدم  از او پرسیدم آیا شما نیز قصد دیزج را دارید ؟ پاسخ دادند به مجلس ترحیم مردی می روم  که بسیار با غیرت بود . هر روز از این مغازه شاهد رفتن او به سر کار بودم , گرچه علائم بیماری از کشیدن پاهایش برزمین مشهود بود ولی باوجود این همه کسالت و بیماری دست از کار بر نمی داشت… بسیار شریف وبا غیرت بود . خداوند اورا قرین رحمتش سازد ….

یادش گرامی باد .

علی قنبری

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


20 + چهار =