دوشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۷
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » چوپان نوجوان

چوپان نوجوان

در دهه اول زندگی ام هرگاه فرصتی دست می داد و من مدرسه نمی رفتم مجبدکتر قنبری-بخشعلی200ور بودم گوسفندانمان را به چرا ببرم اما به شدت از گرگ می ترسیدم و در مواقع زیادی قبل از غروب آفتاب آنها را در حالی بر می گرداندم که هنوز سیر نشده بودند؛ زیرا گوسفندان وقتی سیر می شوند ایستاده یا خوابیده به نشخوار کردن مشغول می شوند اما به یاد ندارم که در زمان چوپانی من گوسفندان به این حالت رسیده باشند. اما نیک به یاد دارم که وقتی در کنار پدر به گوسفندچرانی مشغول می شدم گوسفندان کاملا سیر می شدند و نشخوار می کردند و پدر گرامی آن زمان به من می گفت باید برگردیم به منزل.

بزرگترین مزرعه و مرتع ما ۱۷ من (هر من معادل ۵۰۰ متر) بود که معمولا من گوسفندان را به آنجا می بردم اما از آنجایی که بشدت ترسو و محافظه کار بودم همه اش حواسم به همسایه ها بود تا بدانم کسی هست یا نه. در مسیر این مزرعه و دو باغچه مانده به مزرعه ما یک دختر خانمی یک راس گاو می آورد تا بچرد و من همین که مطمئن می شدم او در آنجا به چراندن گاوش مشغول است خیالم راحت می شد و بعضی وقتها هم گوسفندانم را نزد او می بردم تا از ترس در امان باشم. در مواقعی هم برای اینکه مطمئن شوم که هست او را صدا می کردم. خلاصه اینکه من به عنوان چوپانی نوجوان و بسیار ترسو به امید این دختر خانم یا سایر همسایگان دوام می آوردم اما هرگز ترس و دلهره مرا رها نمی کرد الا اینکه پدر یا برادرم پیشم باشند که با وجود آنان دیگر ترس معنایی نداشت.

بیقرار ۷ دی ماه ۱۳۹۶

[ جمعه هشتم دی ۱۳۹۶ ] [ ۱۹:۲۴ ] [ رضا بیقرار ]

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


7 + چهار =