جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » کوه راه های الموت (اوان، دریاچه ای بر بام قزوین )

کوه راه های الموت (اوان، دریاچه ای بر بام قزوین )

روز پنج شنبه قصد داشتم به باغچه سر بزنم و سه اصله درخت گلدانی انجیر را بکارم اما خواهرزاده گرامی ام جناب مهندس خلیل بابایی زنگ زد و گفت آماده شوید تا از قلعه الموت دیدن کنیم. من نیز برنامه را عوض کردم، با این تصور که در مسیر به سمت قزوین خواهم توانست این اصله درخت را هم بکارم. بالاخره ساعت ۱۶ راه افتادیم ولی چون ترافیک سخت سنگین بود در نتیجه نتوانستیم بکاریم و یک راست رفتیم به سمت قزوین اما نرسیده به قزوین به سمت راست پیچیدیم به طرف قلعه الموت. بالاخره راه افتادیم و من تصور نمی کردم که در راه رفتن از بالای کوه ها خواهیم رفت. همین که وارد مسیر شدیم متوجه شدیم که هم راه طولانی در پیش داریم و هم راه بسیار سختی. اتفاقاً همینطور هم شد و در راه با پیچ های بسیار زیاد حال به زن مواجه شدیم و در عین اینکه با این پیچ ها مجبور بودیم کنار بیاییم در هر پیچی چند متری بالاتر می رفتیم و مانند هواپیما شیب نسبتاً تندی به طرف بالا داشتیم و درست از جایی به بعد بالای بالای کوه راه می رفتیم و چون به پایین نگاه می کردم واقعاً بدنم می لرزید و لحظه ای تصورش را می کردم که اگر لختی خطا کنیم هیچ چیز از ما باقی نخواهد ماند اما خواهرزاده گرامی با مهارت خویش مدیریت جاده را به عهده داشت و به خوبی توانست از عهده آن برآید و سالم رفتیم و سالم برگشتیم بحمدلله. اینکه گفتم بالای کوه راه می رفتیم مبالغه نیست چون اساساً در بخش های پایینی کوه جا برای درست کردن جاده نبود و اگر بگویم با ماشین کوه نوردی می کردیم سخن گزافی نگفته ام.

البته از بس که مارپیچی رفتیم طی مسافت به درازا کشید و به شب خوردیم و با احتیاط بیشتری به راهمان ادامه دادیم. هر از گاهی مقصد را می پرسیدیم و بالاخره رسیدیم به دریاچه کوچک و بسیار زیبای اوان که توصیفش خارج از وصف است. مردم زیادی آمده بودند و ما نیز مثل بقیه که چادر زده بودند چادر زدیم و پس از خوردن غذایی که با آتش هیزم پختیم ساعت ۱۲ شب در داخل چادر به خواب رفتیم. اما باید بگویم که من با وجود بهره اندک از نعمت زیبایی خدادادی و بهره بردن از زیبایی های چشمی نتوانستم در برابر آسمان دل انگیز زبان به وصف نگشایم؛ زیرا تا زمانی که هنوز ماه به طور کامل طلوع نکرده بود آدم تصور می کرد که ستاره ها به زمین می ریزند. آسمان بسیار صاف و ستارگان قابل شمارش بودند. شب را در کنار دریاچه بیتوته کردیم و البته با کمبود شدید پتو مواجه بودیم و البته من تا صبح نمی گویم از سرما یخ زدم اما چندین بار به خاطر سرما بیدار شدم. ساعت شش صبح برای نماز صبح بیدار شدم و بعد از اقامه نماز رفتم بالای تپه…

[ جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ ] [ ۲۳:۹ ] [ رضا بیقرار ]

منبع : وبلاگ بی قرار

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


2 × 4 =