یکشنبه , ۳۰ تیر ۱۳۹۸
جدیدترین اخبار
خانه » مقالات » بخشعلی قنبری » کویر؛ ساحل آینه

کویر؛ ساحل آینه

عارفان گفته‌اند جهان آینه است و همه آینه‌ایم و آینه‌ها در این کاینات به هم می‌نگرند و خود را در آن می‌بینندالگوگیری نسل جوان از رابطه اما در این میان برخی از این موجودات آینه‌ترند. زمین‌های صاف آینه‌اند اما در ظاهر تیره به نظر می‌رسند اما اگر با چشم دل بنگریم شاید هم در زلالی همپای دریا شوند.

من تا دهه ۷۰ دریا ندیده بودم و به کویر هم پای نگذاشته بودم لیکن در روستای من زمین وسیعی وجود داشت که شبیه به کویر بود و هرگاه در آن گام می‌نهادم روح کویری می‌یافتم. به این بخش از روستایم که قدم می‌گذاشتم خود را در ساحل آینه می‌دیدم و پر می‌شدم از هجوم خاطره‌ها، ماندن‌ها و رفتن‌ها و زیستن‌ها، پدرها و مادرهایی که روی این زمین گام نهادند و به سختی‌های زندگی آری گفتند و با همه آنها مبارزه کرده‌اند و زیستن را مزه کردند.

آه چقدر باصفاست این سرزمین برهنه و خالی از هر زپنی و زیبی!

و پر از تمام نادیدنی‌ها و نایافت‌ها که به چشم هر کس نیایند و همدل و هم‌زبان هر کس نشوند!

آری این همان جایی است که اولین مزار آدم(ع) بود!

آدم آنگاه که به زمین آمد گام در اینجا نهاد و به دنبال یافتن خویش در همین‌جا روان شد!

شگفتا که کویر جای خویشتن‌یابی است و نوای توبه را همین‌جا باید سر داد!

برگ‌هایی به‌سان زبان شتر، از گیاهانی که آبشان بی‌آبی است و زیبایی‌شان رنگ سفید نمک

اینان قوت موت نمای‌اند!

آیا قوت لایموت همین‌ها هستند !

شگفتا چون اینها را می‌بینم خود را همانند آن می‌یابم و درس مقاومت و ماندن می‌آموزم!

گیاهانی را می‌بینم که از فرط سرمای شدید در دل زمستان سخت آبدیده شده‌اند و در تابستان از فرط گرما و تشنگی چهره‌ای سرخ و سوخته یافته‌اند و همچنان به زیستن سلامی دوباره می‌گویند!

بسان خاکسترند اما با بودن همراه

در مسیر تندبادند اما به عشق حرکت و تکامل

در میان این شوره‌زار آنگاه مرا خواهی دید! به ظاهر بی‌رمق و در دل امیدوار؛ که من نیز همراز این زمین تفتیده‌ام!

اینجا گلستان نیست و خبری از شکفتن و گل دادن در میان نه! اما درس ماندن می‌دهد و به رهنوردان زمین و زمان درس ماندن می‌دهد.

چون در اینجا گام نهی خود را بی‌پناه می‌یابی اما چون نیک بنگری زمین تو را به ماندن و زیستن و گام برداشتن می‌خواند! آبی نیست و اگر هم باشد شور اما باید از این شوری به یمن توانت آبی شیرین بسازی که زیستن به تنهایی این همه را می‌ارزد!

در اوج بی‌پناهی چون گنجشکی گرفتار در دام صیادی

چه باید کرد؟

پناهگاه و ملاذ کجاست

بی پناهی؟

یاران ؟

… که همگی سوی محبوب در شتافتند

… و مرا در کنار دجله عشق تشنه رها کردند!

من ماندم وفادارترین دوستم، کویر، همدم، تنهایی !

جستجوگر

طالب

عین

آنگاه جوی آب

چشمه‌ساری عظیم

گلچهره و آن چهره کرده نمایان

وه چه رویایی

سلام گرم به گرمای کرسی مطبوع مادربزرگ

نسیمی به خنکی هوای دلپذیر دامنه کوه

و دیداری به صمیمیت ملاقاتی دوباره با یار دیرنیا !

اشک!

قطره‌ای زلال از آب جیحون

که شیرینی به طربناکی رقصان استقبال فرهاد !

مکتوبی از لیلی به مجنون نشسته در پرتگاه نیستی !

وعده دیدار

دیداری دوباره

امید در عین ناامیدی

فرجامی و غایتی در بدعینی

آری این همه را باید در همین کویر جستجو کرد و در همه ناتوانی‌ها ماندن را معنا کرد!

۳/ ۵/

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


19 − 15 =