یکشنبه , ۲۶ خرداد ۱۳۹۸
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » گلایه‌های دل

گلایه‌های دل

زمانی فکر می کردم که اگر آدمی به مرز ۴۰ یا ۵۰ سالگی برسد برخی از احساسات را از دست می دهد همان گونه که برخی از توانمندی هایش را از دست می دهد. فکر می کردم چون به این مرز از زیستن برسم دست کم برخی از احساسات دوران نوجوانی و جوانی را نخواهم داشت. به تعبیر بهتر اگر بتوانم به مرزهای بالای خردمندی برسم و با خدای خودم نیز رابطه خوبی برقرار بکنم دیگر پاره ای از احساسات انسانی ام را از دست می دهم.

شگفتا هر چه سنم بالا می رود بر عمق احساسات من افزوده می شود به گونه ای که اکنون به ریزه کاری هایی در این حوزه دست یافته ام که قبلاً نداشته ام. اکنون دلتنگی های عجیبی دارم که قبل ها نداشتم و حتا خواهرم وقتی از این امور سخن می گفت من به درستی و راستی می گفتم نمی فهمم چه می گویی. اما اینک گونه ی دیگری شده ام و به عمق احساساتم پی می برم البته نباید این حالات را با زودرنجی های پیرمردان اشتباه کرد که آنها پاک از مقوله‌­ی دیگرند.

بگذارید راحت تر بگویم دلم تنگ می شود عجیب و چون به اوج این حالت می رسم می خواهم فریاد کنم و خدا را به فریادرسی خود بخوانم. خداوند دلم را به اولیای خود چنان وابسته کرده که تاب دوری شان را ندارم و از او می خواهم بیشتر از این آزارم ندهد. در این رابطه مانند عارف وارسته مولانا جلال الدین مولوی ام که در فراق حسام اش می سوخت و با همه رنج هایش می ساخت. خدایا مرا از خودت و اولیای بزرگوار و حسام الدین های وارسته ات دور مساز که اگر دورم سازی سخت بی تاب می شوم و دیگر کار کردن برای مولایم علی بزرگ را از دست خواهم داد. خدایا تو را می خوانم که تنهایم مگذار و وارستگانت را از من دور مساز که نیک می دانی هستی ام را وقف مولایم کرده ام و برایم نپسند که پیش مولا خجلت زده باشم و کار شرح نهج البلاغه اش را تمام نکرده از دار دنیا رخت برندم که در این صورت جایی برای رفتن نخواهم یافت؛ زیرا اگر بخواهم به آخرت روم علی را چگونه زیارت کنم و اگر به جهنم بروم نیز تاب نمی آورم و علاوه بر آتش جهنم در آتش حسرت دیدار علی نیز خواهم سوخت. پس نگذار از خوبانت دور شوم که سخت تنها می شوم. دیری است که از موهبت یارانت برخوردارم و در این دوره هرگز نگفته ام تنهایم اما رخصتم ده که همچنان با یارانت راه روم تا تنها نمانم که سخت دلهره دارد. پس تنهایی را بر من مپسند و مرا با خوبانت در آغوشت کش که سخت به مهر تو و یارانت محتاجم.

هر گاه دلنگران می شوم بی اختیار شعر مسافر سهراب خاطرم را نوازش می دهد:

دم غروب، میان حضور خسته اشیاء

نگاه منتظری حجم وقت را می‌دید.

و روی میز، هیاهوی چند میوه نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.

مسافر آمده بود

و روی صندلی راحتی، کنار چمن

نشسته بود:

“دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

تمام راه به یک چیز فکر می‌کردم

و رنگ دامنه‌ها هوش از سرم می‌برد.

خطوط جاده در اندوه دشت‌ها گم بود.

دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

و هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه نارنج می‌شود خاموش،

نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی‌رهاند.

و فکر می‌کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد.”

و عشق، تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می‌کند مأنوس.

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد،

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

– چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.

– چقدر هم تنها!

– خیال می‌کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی.

– دچار یعنی

– عاشق.

– و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.

– چه فکر نازک غمناکی!

– و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.

– خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.

دچار باید بود

و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.

و عشق

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله‌هایی که

– غرق ابهامند

– نه،

صدای فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می‌شوند کدر.

همیشه عاشق تنها{نیست}.

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.

و او و ثانیه‌ها می‌روند آن طرف روز.

و او و ثانیه‌ها روی نور می‌خوابند.

و او و ثانیه‌ها بهترین کتاب جهان را

به آب می‌بخشند.

و خوب می‌دانند

که هیچ ماهی هرگز

هزار و یک گره رودخانه را نگشود.

دلم عجیب گرفته است.

خیال خواب ندارم.”

کنار پنجره رفت

و روی صندلی نرم پارچه‌ای نشست:

“هنوز در سفرم.

خیال می‌کنم

در آب‌های جهان قایقی است

و من – مسافر قایق – هزارها سال است

سرود زنده دریانوردهای کهن را

به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم

و پیش می‌رانم.

مرا سفر به کجا می‌برد؟

کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟ کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن

و گوش دادن به

صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

عبور باید کرد

و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد.

من از کنار تغزل عبور می‌کردم

و موسم برکت بود و زیر پای من ارقام شن لگد می‌شد.

(بابل، بهار ۱۳۴۵)

بیقرار ۴ فروردین ۱۳۹۸

برچسب‌ها: دل, سهراب سپهری
[ یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۸ ] [ ۳:۳۰ ] [ رضا بیقرار ]

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


پنج × پنج =