سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » مقالات » بخشعلی قنبری » بدرقه برادر به سوی میدان نبرد

بدرقه برادر به سوی میدان نبرد

تنها چهار سال و ۳۸ روز از پیروزی انقلاب و دو سال و شش ماه از چنگ صدام علیه ایران می گذشت که در اواخر سال ۱۳۶۲ که من ۱۸ سال داشتم برادرم؛ علی قنبری زمزمه های رفتن به میدان نبرد را در ساعت ۱۱ شب در جاده خاکی روستای قراجه فیض اله از برادرم شنیدم در حالیکه در دل تاریکی شب پیاده قرار بود دو و نیم کیلومتر را از جاده تا روستا را پیاده طی کنیم که اخوی در طی توضیح سوره صف قرآن پرده از راز خود برداشت و زمینه را برای آمادگی من فراهم کرد و من ضمن تأیید سخنانش نمی توانستم فراق برادر را که معلوم نبود پس از رفتن چه حوادثی رخ دهد باور و تحمل کنم و در آن روزها هماره با خود می گفتم اگر به سر یکی از جمع خانواده پنج نفره ی ما بلایی بیاید زندگی همه ما از هم خواهد پاشید و این امر همیشه برای من نگران کننده بود.

بالاخره تصمیم برادر عملی شد و یکباره خبردار شدم که برادر درصدد رفتن به میدان نبرد است و البته هنگام بدرقه از طرف خانواده تنها من بودم و پدر که از اساس مخالف جبهه رفتن ماها بود به هیچ وجه برای بدرقه نمی آمد و همه بغضش را فرو می خورد و البته ناراحت و نگران بود. به هرحال برادر تصمیمش را گرفته بود و در یکی از روزها احتمالاً آذر یا دی بود که به همراه برخی از همکاران و شاگردانش عازم منطقه آموزشی شهرستان خوی شد و مدت ۴۵ روز را در آنجا و به صورت آموزشی گذراند و من در این مدت مرتب به پادگان این شهر زنگ می زدم و از همان زمان شماره ۴۲۱۱ یادم مانده است. پس از پایان دوره آموزشی به مرند بازگشتند تا بلافاصله به مناطق جنگی اعزام شوند تا بتوانند در عملیات نظامی والفجر مقدماتی که ایران سخت شکست خورد شرکت کنند.

اکنون که زمان بدرقه و خداحافظی را به یاد می آورم تنم می لرزد و نمی توانم جدایی برادر و رفتن به جایی را تصور کنم که خطر در کمینش نشسته بود. و نمی دانستم چگونه از او جدا شوم ولی هرچه بود او در تصمیمش قاطع بود و همان را نیز به مورد اجرا گذاشت. از یک طرف دلم نمی خواست به این میدان پای بگذارد و از طرفی هم بارها شنیده بودم که امام خمینی(ره) گفته بودند رفتن به میدان نبرد واجب کفایی است. به رغم آنکه تن دادن به تکلیف شرعی مرا قانع می کرد اما تاب تحمل این فراق جانسوز را نداشتم و هر جا که پا می گذاشتم جای خالیش را احساس می کردم به علاوه وقتی شنیدم که ایشان در اطلاعات و عملیات و شناسایی فعال است بر نگرانی ام افزون شد. هر چه این دوره نیز به پایان آمد و برادر در تعطیلات عید سال ۶۳ بازگشت و سخت مرا مشعوف ساخت.اما لازم است به نسل امروز که دوره جنگ را ندیدند و انشاءالله هرگز شاهد هیچ جنگی نباشند باید خاطر نشان کنم که در طی هشت سال جنگ صدام علیه ایران مردم خون دلها خورده اند تا توانستند از آب و خاک و حیثیت و شرفشان دفاع کنند. البته نباید از این نکته هم غافل شد که در حوادث روزگار کنار کشیدن و راحت طلبی در پیش گرفتن و با در و رنج مردم همراه نشدن رنج عظیمی را به می گذارد که به لحاظ وجدانی از درد و رنج ناشی از فراق عزیزان هم شاید بیشتر و شدیدتر باشد.

به هرحال دوره هشت سال جنگ هر روزش برای من که در آن دوران خوب و بد زشت و زیبا را بخوبی درک می گردم بسیار ناگوار گذشت زیرا یا خود و خانواده ام به طور مستقیم درگیر این مسأله بود و یا هر روز شاهد شهادت، اسارت و یا مجروح شدن دوستان و عزیزان و آشنایان بودم که هر کدام رنجی را بر رنج هایم می افزود. با همه اینها یک چیز می تواند آرام بخش باشد و آن اینکه به آغوشِ بی تفاوتی نخیزیدیم و با رزمندگان آن عصر همدلی کردیم و البته با صدای رسا اعلام می کنم که بر کرده ی خود افتخار می کنم و خدای ناکرده اگر روزی این سرزمین آماج تیرهای زهرآگین دشمنان شود همان روحیه تکرار خواهد شد و بسان کسانی نیستم که بعضاً از روی ناآگاهی از کرده خویش احساس پشیمانی می کنند.در یک کلام دوران جنگ برای من زیستن در دوره عشق بود به تمام معنا آنگونه که حتا برخی از امور عقلانی را درک هم نمی کردیم و البته اکنون به رغم نفرت از چنگ در حسرت آن احوال مانده ای کاش خدا آن احوال را بدون جنگ نصیبمان سازد. به یاد بیاورم که در ۵مرداد ۱۳۶۱اولین شهید روستای من یعنی یدالله شیخ علیزاده به لقای پروردگار رسید که راجع به ایشان قبلاً مطلبی نوشته ام و باز خواهم نوشت یادش گرامی باد.َ ۵مرداد ۱۳۹۳

موضوعات مرتبط: خاطرات

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


بیست − 17 =