پنج شنبه , ۳۰ شهریور ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » مقالات » بخشعلی قنبری » من و انقلاب

من و انقلاب

تا اردیبهشت سال ۱۳۵۶ از مفاهیم مربوط به انقلاب هیچ چیزی نمی دانستم ولی در این زمان از پسر پسرعموی پدرم ابوالفضل عیسی زاده شنیدم که برخی از دانش آموزان مدارش شهری سر کلاس ها حاضر نمی شوند پرسیدم چرا؟ توضیحاتی داد که خیلی چیزی متوجه نشدم. روزگار اینگونه می گذشت و من تقریباً در بی اطلاعی کامل از زندگی شهری و انقلاب به سر می بردم تا اینکه در پاییز سال ۱۳۵۷ وقتی در مدرسه راهنمایی شیخ هلال یک تکه روزنامه را از روی زمین خیس خورده با باران پیدا کردم و چشمم به عکس یک روحانی افتاد و بلافاصله از ابوالفضل پرسیدم این کیه؟ در جواب گفت این آقای خمینی!! است. اطلاعات من درباره امام خمینی همین اندازه بود. و بعدها دانستم که حتی اسمش را درست نمی دانستم.

زمان همچنان می گذشت و من بی آنکه جستجویی بکنم روزگارم را سپری می کردم تا اینکه در یک روز زمستانی با برخی از بچه های هم سن و سالم بازی می کردم که متوجه شدم که برخی از بچه ها مثل آقای دکتر ناصر رحمدل علیه شاه حرف می زنند اما چون برادر من سرباز بود من بنوعی از شاه حمایت می کردم البته نه شاه را می شناختم و نه امام خمینی را و نه از سیاست سر در می آوردم.

روزها به همین صورت می گذشت تا اینکه به بهمن نزدیک شدیم و در روستای ما هم مانند سایر جاهای کشور تظاهرات برگزار می شد اما من هنوز نمی دانستم چه کار کنم و البته به خاطر سربازی برادرم در تظاهرات شرکت نمی کردم بلکه هر روز و شب که جوانان روستا تظاهرات می کردند و آقای لطف الله فضل اللهی شعار می داد که به نزدیکی منزل ما رسیدند که یک باره آقای فضل اللهی به ترکی گفت « دورون » که من تصور کردم که می گویند « وورون » که سراسیمه به منزل آمدم و گفتم می خواهند به منزل ما حمله کنند که پدرم خندید و … یادم می آید که آقای فضل اللهی با صدای بلند شعار می داد: « بختیاری استمریح والسلام ؛ یک کلام بختیار را نمی خواهیم ».

بالاخره به ۲۱ بهمن نزدیک شدیم که با گوش های خود از رادیو شنیدم که می گفت حکومت نظامی از ساعت ۱۴ در تهران اجرا می شود و بعد از آن چیزی متوجه نشدم تا اینکه پیروزی انقلاب اسلامی را از رادیو شنیدم و بشدت خوشحال شدم و کلی اندیشه جدید به ذهنم رسید و از آن روز به بعد من هم یکی از طرفداران شدید این انقلاب شدم و یواش یواش شروع به کار کردم. این بحث را تا سال ۱۳۹۴ ادامه خواهم داد.

منبع : وبلاگ بی قرار

——————————-

نظر

سلام
باتوجه به نوشته های گرانبارجناب دکتر بخشعلی قنبری ، لازم است چند جمله ای برای تکمیل نوشته های ایشان اضافه نمایم:
۱- من از اوایل سال ۱۳۵۶ تا حدی با استبداد و خفقان دولت وابسته پهلوی آشنایی یافته بودم ولی پدرم برای حفاظت از من ،جانب احتبات رعایت می کردند و خود را طرفدار رژیم نشان می داد و به ویژه در دوران خدمت سرباری بنده .
ولی باید ببگویم من ازدوران دبیرستان با الفبای استبدادی رژیم پهلوی تا حدی از سخنان تلویحی دبیر ادبیّات وتاریخ، آشنایی یافته بودم البته این امر داستانی شنیدنی دارد :

«آقای قدسیان دبیر فوق الذکر در عین اینکه دبیر ادبیات بودند دبیر تاریخ هم بودند به طوزی که روزی در تدریس تاریخ به تدریس کودتای ۲۸ مرداد پرداختند در اثنای درس از اهمیت کودتای گودتای ۲۸ مرداد سخن به میان آوردند البته باید اعتراف کنم که آقای قدسیان از گفته هایش و از رفتارش ،معلوم بود که دل خوشی از رژیم پهلوی ندارذ .

وشاهد آن رابه عنوان مثال(سال ۱۳۵۳) اضافه کنم:

من به دلیل حس کنجکاوی لای کلامش رفتم، بلافاصله از آقای دبیر محترم پرسیدم : آقای قدسیان اگر این حادثه تاریخی مهم است! چرا کتاب به آن کمتر پرداخته است ، ایشان سعی کردند از توضیح سؤال تفره بروند ولی من توضیح بییتر سؤال را پی گرفتم ؛ ایشان بشدت عصبانی شده و اظهار داشتند «آقا نمی توانم بیشتر توصیح بدهم ! پرسیدم چرا؟چون علت را پرسیدم ؛ گفتند در کلاس بیسیم وجو دارد….».
۲- باید اضافه کنم در دوران خدمت سربازی این شناخت از رژیم در من عمیق تر شد و دوران اوج آن درپنج ماه مانده به پیروزی انقلاب بود،البته باید بگویم که طعم شکنجه های عمومی را در دوره آموزش سربازی (سال ۱۳۵۶) و ادامه خدمت سربازی در شهرستان مهاباد به جان چشیده بودم.

 ازجمله ؛در پادگان مهاباد سربازان متن نوشته ی یک تراکت را عوض کرده بودند (یعنی بجای کلمه شاه  کلمه خمینی  نوشته بودند ۱) وبخاطر این امر گروهان مابه طور دسته جمعی مورد غضب رکن ۲ (ساواک ) قرار گرفته بود ….

پی نوشت :

۱- شها مهر تو آئین وکیش ماست    پرستیدن نام تو آئین ماست (یا قریب به همین مضمون)

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


دو × 2 =