سه شنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » داستان زندگی پدر و فرزندانش

داستان زندگی پدر و فرزندانش

در روزگاران نه چندان دور در روستای کوچکی از توابع شهرستان مرند (قراجه فیض الله) کودکی به دنیا آمده بود.در حالی که  چهار سال بیشتر نداشت ، مادرش را از دست داد ، تا اینکه روزگاران دشوار زندگی را در کنار پدر مهربان و دیندارش را می  گذرانید.

پدرش او را به مکتبخانه روحانی محل ، به نام ملّا صمد ؛ سپرد ،او در این دوره دروس چندی مانند (سعدی ، حافظ و…) را  در مکتب مرحوم  ملّا صمد سپری کرد . ولی از آنجائیکه روش مکتبخانه قدیم  در سواد آموزی بر مینای « سومکی منیم ، اتی سنین» استخوانش مال من و گوشتش مال تو ، استوار بود ، بر این اساس روزی پدرش برای سر کشی به فرزندش ، به مکتبخانه ملا صمد،  می رود .

ملا صمد

این سرزدن، مصادف می شودبا تنبیه شاق مرجوم ملا صمد از فرزندش ، این تنبیه به قدری شدید و دلخراش بود که عاطفه پدر جریحه دارمی شود و ناجار می شود فرزندش را برای همیشه ، از مکتبخانه بیرون ببرد و از ادامه تحصیلات فرزندش برای همیشه منصرف شود. .. .

در سالها ی حاکمیت فرقه ی دمکرات حزب توده در آذربایجان ، به دلیل عدم اطاعت پدرش (مرحوم علیرضا) ازسرکردگان حزب توده در روستای قراجه فیض الله مرند ، پدرش مدتی از روستا فراری شد و مخفیانه به روستا های قمیش آغل، و سپس به روستای محبوب آباد پناه برد ؛ در روستای فوق، تفنگ (بدانگا) ی خود را از دست داد … .

در هر صورت،  پس از سرکوبی فرقه ی دمکرات (حزب توده ) ، در۲۱ آذر ۱۳۲۵  به سرکردگی سیّد جعفر پیشه وری از جانب نیرو های دولت مرکزی ایران، به خانه و کاشانه ی خود باز گشت.

او در زمان پدر مبارزش  ازدواج می کند ولی از ابتدای ازدواج تاسال ۱۳۳۴ به دلایلی صاحب فرزند نشد و از سال ۱۳۳۴ تا ۱۳۴۳ صاحب شش فرزند می شود؛ در بدنیا آمدن فرزند ششم خود همسر محبوب خود را ، از دست می دهد .

ایشان ، علی رغم مال و دارایی فراوان به ویژه آرد کندم در منزل ، به دلیل فوت همسرش

2lمرحوم عباس قنبری

 زندگی بسیار سختی را می گذراند ؛ به طوریکه گاهگاهی به دلبل تما م شدن نان در منزل ،  فرزندانش در منزل از گرسنگی در رنج وعذاب بودند ..

من یادم می آید ؛ روزی نان در منزل تمام شده بود ، پدرم شخصی را برای پخت نان نتوانست پیدا کند ، وخودش اقدام به پخت نان بر روی پیرموس (نان سازی، بر روی بشقاب فلزی روی پیرموس) کرد ولی توفیق چندانی نداشت و من که بسیار گرسنه بودم برای سد جوع به باغ زردآلو رفتم تا از طریق خوردن میوه زردالو ، شکم خودم را سیر کنم و چنین کردم ولی دل درد شدیدی گرفتم وحالم بسیار به هم حورد تا اینکه ، همه آنجه خورده بودم  را بالا آوردم و اندکی حالم بهتر شد. از کنار دیوار همسایه (الحاج احمد  ابراهیزاده بی طاقت بلند شدم) وبه طرف منزل رفتم و در ورودی حیات به  من خبر دادند چند تا نان از همسایه ها (از مرحم  دختر عم قیزی ) قرض گرفته ایم …Scan1

روزگار زندکی پدرم و فرزندانش  به دلیل بی مادری خیلی سخت می گذشت تا اینکه پدرم در سال ۱۳۴۴ برای فرزندانش نامادری به منزل آوردند . با آمدن نا مادری تا حدی زندگیمان بهتر شد.

نه ماه بعد ازآن ، به پیشنهاد نامادری برادر م (بخشعلی) را از منزل عمو به منزل پدری آوردیم … .

قدر پدر ومادر را بدانیم  که نبود هرکدام، مصیبت بزرگی در زندگی فرزندان است. با گذری بر داستان،  نتیجه معلوم است …

ادامه دارد

علی قنبری

یک نظر

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


1 + 5 =