جمعه , ۲۹ شهریور ۱۳۹۸
جدیدترین اخبار
خانه » تاریخ » فرعون این امت ابو جهل پسر هشام و مرگ او

فرعون این امت ابو جهل پسر هشام و مرگ او

و در روایت دیگری دارد که رسول خدا (صلی‏ الله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏)فرمود : شما زندگان آنچه را که من گفتم بهتر و روشن‏تر از این مردگان نشنیدید ، چیزی که هست ایشان نمی‏توانند جواب مرا بدهند .علامه طباطبایی

مورخ نامبرده سپس اضافه می‏کند که : هزیمت قریش در هنگام ظهر بود ، رسول خدا (صلی‏ الله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏) آن روز را تا به آخر ، در بدر ماند و عبد الله بن کعب را فرمود تا غنیمت‏ها را تحویل گرفته و به مدینه حمل کند ، و چند نفر از اصحاب خود را فرمود تا او را کمک کنند ، آنگاه نماز عصر را در آنجا خواند و حرکت کرد ، هنوز آفتاب غروب نکرده بود که بسرزمین اثیل رسید و در آنجا بیتوته فرمود ، چون بعضی از اصحابش آسیب دیده بودند – البته جراحاتشان خیلی زیاد نبود – ذکوان بن عبد قیس را فرمود تا نیمهشب مسلمین را نگهبانی کند ، نزدیکی‏های آخر شب بود که از آنجا حرکت کرد .

و در تفسیر قمی در خبری طولانی دارد : ابی جهل ( در جنگ بدر ) از صف مشرکین بیرون آمد و در میان دو صف صدا زد پروردگارا محمد از میان ما بیشتر از ما قطع رحم کرد ، و برای ما دینی آورد که ما آن را نمی‏شناسیم پس او را در همین بامداد هلاک کن ، خدای تعالی هم آیه إِن تَسْتَفْتِحُواْ فَقَدْ جَاءکُمُ الْفَتْحُ وَإِن تَنتَهُواْ فَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ وَإِن تَعُودُواْ نَعُدْ وَلَن تُغْنِیَ عَنکُمْ فِئَتُکُمْ شَیْئًا وَلَوْ کَثُرَتْ وَأَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُؤْمِنِینَ ﴿۱۹﴾را نازل کرد .

آنگاه رسول خدا (صلی‏ الله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏) مشتی ریگ برگرفت و به جانب آنان پاشید و فرمود : شاهت الوجوه – زشت باد این روی‏ها و خداوند بادهایی را مامور کرد که بر روی

ترجمه المیزان ج : ۹ص :۳۸

کفار قریش می‏کوبیدند ، و به همین وسیله آنان را مجبور به هزیمت کرد .

رسول خدا (صلی‏ الله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏) عرض کرد : بارالها ! فرعون این امت ابو جهل پسر هشام ، جان به در نبرد ، آنگاه شمشیر در آنان گذاشت و هفتاد نفرشان را کشت و هفتاد نفر را اسیر گرفت .

عمرو بن جموح با وی روبرو شد و ضربتی بر ران او زد ، ابو جهل هم ضربتی بر دست عمرو زد و دست او را از بازو جدا کرد ، بطوری که به پوست آویزان شد ، عمرو آن دست را زیر پای خود قرار داد و خود بلند شد و دستش را از بدن خود جدا کرده انداخت .

عبد الله بن مسعود می‏گوید : در این موقع گذار من به ابو جهل افتاد ، دیدم که در خون خود می‏غلطد ، گفتم : حمد خدای را که ذلیلت کرد .

ابو جهل سربلند کرد و گفت : خداوند برده برده زاده را ذلیل کرد وای بر تو بگو ببینم کدام طرف هزیمت کردند ؟ گفتم خدا و رسول شما را هزیمت دادند ، و من اینک تو را خواهم کشت ، آنگاه پای خود را روی گردنش گذاشتم تا کارش را بسازم ، گفت : جای ناهمواری بالا رفتی، ای گوسفندچران پست ! اینقدر بدان که هیچ دردی کشنده‏تر از این نیست که در چنین روزی کشتن من به دست تو انجام شود ، چرا یک نفر از دودمان عبد المطلب و یا مردی از هم پیمانهای ما مباشر قتل من نشد ؟ من کلاهخودی را که بر سر داشت از سرش کنده و او را کشتم .

و سر نحسش را نزد رسول خدا (صلی‏ الله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏) آورده عرض کردم : یا رسول الله بشارت که سر ابی جهل بن هشام را آوردم ، حضرت سجده شکر کرد .

ترجمه المیزان ج : ۹ص :۳۷ تا ۳۸

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


هفده − 4 =