پنج شنبه , ۲۷ مهر ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » مقدمات هجرت به مدینه

مقدمات هجرت به مدینه

[…] در تفسیر قمی می‏گوید : سبب نزول این آیه آن بود که وقتی رسول خدا (صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏) در مکه دعوت خود را علنی کرد دو قبیله اوس و خزرج نزد او آمدند ، رسول خدا (صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏)به ایشان فرمودند : آیا حاضرید از من دفاع کنید و صاحب جوار من باشید ، و من هم کتاب خدا را بر شما تلاوت کنم و ثواب شما در نزد خدا بهشت بوده باشد ؟ گفتند : آری ، از ما برای خودت و برای پروردگارت هر پیمانی که خواهی بگیر ، فرمود : قرار ملاقات بعدی شب نیمه ایام تشریق ، و محل ملاقات عقبه ، اوس و خزرج از آنجناب جدا شده و به انجام مناسک حج پرداختند آنگاه به منی برگشتند ، و آن سال با ایشان جمع بسیاری نیز به حج آمده بودند .

روز دوم از ایام تشریق که شد رسول خدا (صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏)به ایشان فرمود : وقتی شب شد همه در خانه عبد المطلب در عقبه حاضر شوید ، و مواظب باشید کسی بیدار نشود ، و نیز رعایت کنید که تک تک وارد شوید ، آن شب هفتاد نفر از اوس و خزرج در آن خانه گرد آمدند ، رسول خدا(صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏)به ایشان فرمود : آیا حاضرید از من دفاع کنید و مرا در جوار خود بپذیرید تا من کتاب پروردگارم را بر شما بخوانم و پاداش شما بهشتی باشد که خداوند ضامن شده ؟ .

از آن میان اسعد بن زراره و براء بن معرور و عبد الله بن حزام گفتند : آری ، یا رسول الله ، هر چه می‏خواهی برای پروردگارت و برای خودت شرط کن .

حضرت فرمود : اما آن شرطی که برای پروردگارم می‏کنم این است که فقط او را پرستش کنید ، و چیزی را شریک او نگیرید ، و آن شرطی که برای خودم می‏کنم این است که از من و اهل بیت من به همان نحوی که از خود و اهل و اولاد خود دفاع می‏کنید ، دفاع کنید .

گفتند : پاداش ما در مقابل این خدمت چه خواهد بود ؟ فرمود : بهشت خواهد بود در آخرت ، و در دنیا پاداشتان این است که مالک عرب می‏شوید و عجم هم به دین شما درمی‏آیند ، و در بهشت پادشاه خواهید بود .

گفتند : اینک راضی هستیم .

حضرت فرمود : دوازده نفر نقیب را از میان خود انتخاب کنید تا بر این معنا گواه شما باشند ، همچنانکه موسی از بنی اسرائیل دوازده نقیب گرفت .

به اشاره جبرئیل که می‏گفت : این نقیب ، این نقیب ، دوازده نفر تعیین شدند ، نه نفر ازخزرج ، و سه نفر از اوس ، از خزرج اسعد بن

ترجمه المیزان ج : ۹ص :۱۰۲

زراره ، براء بن معرور ، عبد الله بن حزام ( پدر جابر بن عبد الله ) ، رافع بن مالک ، سعد بن عباده ، منذر بن عمر ، و عبد الله بن رواحه ، سعد بن ربیع و عباده بن صامت و از اوس ابو الهیثم بن تیهان که از اهل یمن بود ، اسید بن حصین و سعد بن خیثمه تعیین گردیدند .

وقتی این مراسم به پایان رسید و همگی با رسول خدا (صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏) بیعت کردند ، ابلیس در میان قریش و طوایف دیگر عرب بانگ برداشت که ای گروه قریش و ای مردم عرب ! این محمد است و این بی دینان مدینه‏ اند که در محل جمره عقبه با وی برای محاربه با شما بیعت می‏کنند ، و فریادش چنان بود که همه اهل منی آن را شنیدند ، قریش به هیجان آمده و با اسلحه به طرف آن حضرت روی آوردند ، رسول خدا (صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏) هم این صدا را شنید ، و به انصار دستور داد تا متفرق شوند ، انصار گفتند : یا رسول الله ، اگر دستور فرمایی با شمشیرهای خود در برابرشان ایستادگی کنیم ، رسول خدا (صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏) فرمود : من به چنین چیزی مامور نشده‏ام ، و خداوند اذنم نداده که با ایشان بجنگم ، گفتند : آیا تو هم با ما به مدینه می‏آئی ؟ فرمود : من منتظر امر خدایم .

در این میان قریش همگی با اسلحه روی آوردند ، حمزه و امیر المؤمنین (علیه‏ السلام‏) در حالی که شمشیرهایشان همراهشان بود بیرون شده و در کنار عقبه راه را بر قریش گرفتند ، وقتی چشم قریشیان به آن دو نفر افتاد گفتند : برای چه اجتماع کرده بودید ؟ حمزه گفت : ما اجتماع نکردیم و اینجا کسی نیست ، و این را هم بدانید که به خدا سوگند احدی از این عقبه نمی‏گذرد مگر اینکه من به شمشیر خود او را از پا درمی‏آورم .

قریش این را که دیدند به مکه برگشته و با خود گفتند : ایمن از این نیستیم که یکی از بزرگان قریش به دین محمد درآمده و او و پیروانش به همین بهانه در دار الندوه اجتماع کنند ، و در نتیجه مرام ما تباه گردد – و قانون قریشیان چنین بود که کسی داخل دار الندوه نمی‏شد مگر اینکه چهل سال از عمرش گذشته باشد – لذا به منظور پیشگیری از چنین پیشامدی بی درنگ در دار الندوه مجلس تشکیل داده و چهل نفر از سران قریش گرد هم جمع شدند ، و ابلیس به صورت پیری سالخورده در انجمن ایشان درآمد ، دربان پرسید تو کیستی ؟ گفت : من پیری از اهل نجدم که هیچ گاه رأی صائبم را از شما دریغ نداشته‏ام و چون شنیده‏ام که در باره این مرد انجمن کرده‏اید آمده‏ام تا شما را کمک فکری کنم .

دربان گفت : اینک در آی ، ابلیس داخل شد .

بعد از آنکه جلسه وارد شور شد ابو جهل گفت : ای گروه قریش ! همه می‏دانند که هیچ طایفه از عرب به پایه عزت ما نمی‏رسد ، ما خانواده خدائیم ، همه طوائف عرب سالی دو بار بسوی ما کوچ می‏کنند ، و ما را احترام می‏گذارند ، علاوه ، ما در حرم خدا قرار داریم کسی را

ترجمه المیزان ج : ۹ص :۱۰۳

جرأت آن نیست که به ما طمع ببندد ما چنین بوده‏ایم تا اینکه محمد بن عبد الله در میان ما پیدا شد ، و چون او را مردی صالح و بی سر و صدا و راستگو یافتیم به لقب امین او را ملقب کردیم ، تا آنکه رسید به آنجا که رسیده ، ما همچنان پاس حرمتش را داشتیم ، ولی از این رفتار سوء استفاده کرد و ادعا کرد که فرستاده خدا است ، و اخبار آسمان را برایش می‏آورند ، عقاید ما را خرافی دانست ، و خدایان ما را ناسزا گفت و جوانانمان را از راه بیرون کرد ، و میان جماعت‏های ما تفرقه انداخت ، هیچ لطمه‏ای بزرگتر از این نبود که پدران و نیاکان ما را دوزخی خواند و من اینک فکری در باره او کرده‏ام ، گفتند : چه فکری کرده‏ای ؟ گفت : من صلاح می‏بینم مردی از میان خود انتخاب کنیم تا او را بکشد ، اگر بنی هاشم به خون خواهی او برخاستند به جای یک خونبها ده خونبها به ایشان می‏پردازیم .

خبیث ( ابلیس ) گفت : این رأی ناپسند و نادرستی است ، گفتند : چطور ؟ گفت : برای اینکه قاتل محمد را خواهند کشت ، و آن کدامیک از شما است که خود را به کشتن دهد ؟ ، آری اگر محمد کشته شود بنی هاشم و هم سوگندان خزاعی ایشان به تعصب درآمده و هرگز راضی نمی‏شوند که قاتل محمد آزادانه روی زمین راه برود ، و قهرا میان شما و ایشان جنگ واقع خواهد شد و در حرمتان به کشت و کشتار وادار می‏گردید .

یکی دیگر از ایشان گفت : من رأی دیگری دارم ، ابلیس گفت : رأی تو چیست ؟ گفت : او را در خانه‏ای زندانی کنیم و قوت و غذایش دهیم تا مرگش برسد ، و مانند زهیر و نابغه و امرء القیس بمیرد .

ابلیس گفت : این از رأی ابو جهل نکوهیده‏تر و خبیث‏تر است .

گفتند : چطور ؟ گفت : برای اینکه بنی هاشم به این پیشنهاد رضایت نمی‏دهند ، و در یکی از موسم‏ها که همه اعراب به مکه می‏آیند نزد اعراب استغاثه برده و به کمک ایشان محمد را از زندان بیرون می‏آورند .

یکی دیگر از ایشان گفت : نه ، و لیکن او را از شهر و دیار خود بیرون نموده و خود به فراغت بتهایمان را پرستش می‏کنیم .

ابلیس گفت : این از آن دو رأی نکوهیده‏تر است .

گفتند : چطور ؟ گفت : برای اینکه شما زیباترین و زبان‏آورترین و فصیح‏ترین مردم را از شهر و دیار خود بیرون می‏کنید ، و او را بدست خود به اقطار عرب راه می‏دهید ، و او همه را فریفته و به زبان خود مسحور می‏کند ، یک وقت خبردار می‏شوید که سواره و پیاده عرب مکه را پر کرده متحیر و سرگردان می‏مانید .

بناچار همگی به ابلیس گفتند : پس تو ای پیرمرد بگو که رأی چیست ؟ ابلیس گفت : جز یک پیشنهاد هیچ علاج دیگری در کار او نیست ، پرسیدند آن پیشنهاد چیست ؟ گفت : آن

ترجمه المیزان ج : ۹ص :۱۰۴

این است که از هر قبیله‏ای از قبائل و طوائف عرب یکنفر انتخاب شود ، حتی یک نفر هم از بنی هاشم ، و این عده هر کدام یک کارد و یا آهن و یا شمشیری برداشته و نا بهنگام بر سرش ریخته همگی دفعتا بر او ضربه‏ای وارد آورند ، تا معلوم نشود به ضربه کدامیک کشته شده ، و در نتیجه خونش در میان قریش متفرق و گم شود ، و بنی هاشم نتوانند به خون خواهی او قیام کنند ، چون یک نفر از خود ایشان شریک بوده ، و اگر بناچار مطالبه خونبها کردند شما می‏توانید سه برابر آن را هم بدهید ، گفتند : آری ، ده برابر می‏دهیم ، آنگاه همگی رأی پیرمرد نجدی را پسندیده و بر آن متفق شدند ، و از بنی هاشم ابو لهب عموی پیغمبر داوطلب شد .

از طرفی جبرئیل به رسول الله (صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏) نازل شد و برای وی خبر آورد که قریش در دار الندوه اجتماع نموده و علیه تو توطئه می‏کنند ، خداوند این آیه را نازل کرد : و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوک و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین .

آن شبی که قریشیان می‏خواستند آن حضرت را به قتل برسانند اجتماع کرده به مسجد الحرام درآمدند ، و شروع کردندبه سوت زدن و کف زدن و دور خانه طواف کردن ، خداوند در این باره آیه و ما کان صلوتهم عند البیت الا مکاء و تصدیه را نازل کرد ، که منظور از مکاء سوت زدن و منظور از تصدیه کف زدن است ، و این آیه بدنبال آیه و اذ یمکر بک الذین کفروا نازل شده ، هر چند بعد از آیات بسیاری در قرآن نوشته شده است .

وقتی خواستند بر آن حضرت درآمده و به قتلش برسانند ، ابو لهب گفت : من نمی‏گذارم شبانه به خانه او درآیید ، برای اینکه در خانه زن و بچه هست ، و ما ایمن نیستیم از اینکه دست خیانت‏کاری به آنان نرسد ، لذا او را تا صبح تحت نظر می‏گیریم وقتی صبح شد وارد شده و کار خود را می‏کنیم ، به همین منظور آن شب تا صبح اطراف خانه رسول خدا(صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏)خوابیدند .

از طرفی رسول خدا (صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏)فرمود تا بسترش را بگستردند ، آنگاه به علی بن ابی طالب (علیه‏السلام‏) فرمود : جانت را فدای من کن ، عرض کرد : چشم یا رسول الله ، فرمود : در بستر من بخواب و پتوی مرا به سر بکش ، علی (علیه‏السلام‏) در بستر پیغمبر (صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏)خوابید و پتوی آن حضرت را بر سر کشید .

آنگاه جبرئیل آمد و دست رسول خدا (صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏)را گرفت و از منزل بیرون برد ، و از میان قریشیان که همه در خواب بودند عبور داد ، و این در حالی بود که رسول خدا(صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏)آیه  وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ

ترجمه المیزان ج : ۹ص :۱۰۵

یُبْصِرُونَ ﴿یس ۹﴾

[و (ما)فراروى آنها سدى و پشت‏سرشان سدى نهاده و پرده‏اى بر (چشمان) آنان فرو گسترده‏ایم در نتیجه نمى‏توانند ببینند (۹)]

را می‏خواند .

جبرئیل گفت : راه ثور را پیش گیر ، و ثور کوهی است بر سر راه منی و از این جهت ثور ( گاو ) نامیده‏اند که کوهانی نظیر کوهان گاو دارد ، و رسول خدا (صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏) وارد غار ثور شده و در آنجا چه شد بماند .

وقتی صبح شد قریش به درون خانه ریختهو یکسره بطرف بستر رفتند ، علی (علیه‏ السلام‏) از رختخواب پرید و در برابرشان ایستاد و گفت : چکار دارید ؟ گفتند : محمد کجا است ؟ گفت : مگر او را به من سپرده بودید ؟ شما خودتان می‏گفتید : او را از شهر و دیار خود بیرون می‏کنیم ، او هم ( قبل از اینکه شما بیرونش کنید ) خودش بیرون رفت ، قریش رو به ابی لهب آورده و او را به باد کتک گرفته و گفتند : این نقشه تو بود که از سر شب ما را به آن فریب دادی .

به ناچار راه کوه‏ها را پیش گرفته و هر یک بطرفی رهسپار شدند ، در میان آنان مردی بود از قبیله خزاعه به نام ابو کرز که جای پای اشخاص را خوب تشخیص می‏داد ، قریشیان به او گفتند : امروز روزی است که تو باید هنرنمائی کنی ، ابو کرز به در خانه رسول خدا (صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏)

آمد و به قریشیان جای پای رسول خدا (صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏) را نشان داد و گفت : به خدا سوگند این جای پا مانند جای پائی است که در مقام است – منظور جای پای ابراهیم (علیه‏ السلام‏) است .

مترجم – و چون آن شب ابو بکر به طرف منزل رسول خدا (صلی‏ لله‏ علیه‏ و آله‏ و سلّم‏)می‏آمد و حضرت او را برگردانید و با خود به غار برد ابو کرز گفت : این جای پا مسلما جای پای ابی بکر و یا جای پای پدر او است ، آنگاه گفت شخص دیگری غیر از ابی بکر نیز همراه او بوده ، و همچنان جلو می‏رفت و اثر پای آن حضرت و همراهش را نشان می‏داد تا به در غار رسید .

آنگاه گفت از اینجا رد نشده‏اند ، یا به آسمان رفته و یا به زمین فرو شده‏اند ، چون احتمال نمی‏داد وارد غار شده باشند ، زیرا خداوند عنکبوت را مامور کرد تا دهنه ورودی غار را با تار خود بپوشاند ، علاوه سواره‏ای از ملائکه در میان قریشیان گفت : در غار کسی نیست ، لذا قریشیان در دره‏ های اطراف پراکنده شدند ، و خداوند بدین وسیله ایشان را از فرستاده خود دفع که ، آنگاه به رسول گرامی خود اجازه داد تا مهاجرت کند .

ترجمه المیزان ج : ۹ص :۱۰۱ و  ۱۰۶

یک نظر

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


1 + 1 =