پنج شنبه , ۲۷ مهر ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » زندانی ظرفیت

زندانی ظرفیت

آدم خیلی باظرفیتی نیستم اما چه رنج عظیمی می‌برند کسانی‌که از ظرفیت بالایی برخوردارند. اگر این ظرفیت‌داری با تعهد به دکتر بخشعلی قنبری 20حق و حق‌گویی و حق‌جویی همراه شود و بخواهی حق را بی‌ملاحظه بیان کنی آنگاه به علی بودن نزدیک می‌شوی و باید بپذیری که در عصر خود گمنام و تنها خواهی بود؛ زیرا آن‌گونه که تو می‌اندیشی دیگران درکت نخواهند کرد و آن وقت برای حفظ دوستانت ناچاری برخی حقایق را بیان نکنی و پس از گذشت ۷۰ یا ۸۰ سال باید نزدیک‌ترین کسانت نیز از عمق وجودت بی‌خبر بمانند و آنان نیز باید مانند دیگران منتظر مرگت باشند تا با خیال آسوده و بی‌واهمه در لحظات آخر عمرت ناگفته‌ها را بگویی و از پیش همه کس بروی تا هیچ‌کس به تو دست نیابد.

درد و رنج آنجا افزون‌تر می‌شود که حتا یک نفر هم نیابی که بتوانی خودِ خودت را برای او آشکار سازی و برای او نیز ناگفته‌هایی داشته باشی! آه چقدر سخت می‌شود و چه اندازه تنگ‌تر می‌شود!!

من یک انسان ان‌شاءالله حقیقت‌جو هستم اما به قدری محافظه‌کار و محتاطم که تاکنون نتوانسته‌ام ضمایر خود را حتا به نزدیک‌ترین آدم‌های خود بازگو کنم. البته مرادم این نیست که حق‌جویی به معنای آن است که هرچه داری بگویی! نه! بلکه مرادم بیان حقایق عام است. از این‌جهت من از جرأت بازگویی همین مطالب نیز عاجزم. با وجود اینها دو سه جا که برخی نکات را بیان کرده‌ام آن هم با احتیاط زیاد حتا گروهی که به کلاس‌هایم علاقه داشتند از آن به بعد دیگر نیامدند. البته من چیزی جز فرمایشات نهج‌البلاغه را نگفتم ولی باز به برخی‌ها بر خورد و به خاطر آنها کلاس را رها کردند. به نظر شما آیا اینگونه رفتارها اجازه ترویج حق‌جویی را به آدمیان می‌دهد؟ نمی‌دانم چه باید کرد؟ آیا کتمان‌ حق برخلاف مشی امیرمؤمنان نیست؟ البته خود را عددی نمی‌دانم منتها یک شیوه زیست را از امام علی(ع) آموخته‌ام و آن اینکه در میان همه جماعت‌ها و جمعیت‌ها حق‌مردان و حق‌جویان را تشخیص دهم و به قدردانی از آنان بپردازم بی‌آنکه سر سوزنی در اندیشه سود خود باشم. کاش می‌توانستم این روش را در میان آدمیان رواج دهم اما فکر می‌کنم در این زمینه توفیق چندانی کسب نکرده‌ام.

حال فکر کنید چنین آدمی چه عذابی متحمل می‌شود و چه درد و رنجی به جان می‌خرد.

“دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

تمام عمر به یک چیز فکر می‌کردم

و رنگ تنگناها هوش از سرم می‌برد.

دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

و فکر می‌کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد

و من در اسارت ظرفیت جان خواهم داد

چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.

– چقدر هم تنها!

نه یکی هست که می‌رهاندم

خیال می‌کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ‌های اسارت‌بارم.

دچار یعنی عاشق.

– و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.

و چه اندازه در این وسعت تنهاست!!

چه فکر نازک غمناکی!

– خوشا به حال گیاهان که ندانسته عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.

من اسیر وسعت بی کرانه و سیال ذهنم

نه، رهایی ممکن نیست،

همیشه تنگنایی هست.

دچار باید بود

و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.

و فکر، چه ابعاد ساده‌ای دارد!

لیک اسیر جزم بودن ایم!

دلم عجیب گرفته است.

“هنوز در سفرم.

خیال می‌کنم

در آب‌های جهان قایقی است

و من و تنها تو مسافر قایق – هزارها سال ایم

کجاست سمت حیات؟

درست فکر کن

کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟

… و من تنگی جهان را می‌دانم، چه تنگنای عجیبی! هماره حرف‌های کوچک اسیرم می‌خواهند و باید سکوت کنم هر چند که می‌دانم که نگفتن هم گناه است و کتمان حقیقت!

… و تو از هراه در این تنگنای وجو انکیدوی باش که گیل گمش تنها نماند و گرنه نه که به مرز جاودانگی نخواهد رسید که اسیر رودخانه‌ای خواهد شد که به دریا نمی‌رسد!

آه ای اسارت‌آور ظرفیتم!!

بیقرار ۲۴ دی ۱۳۹۵

موضوعات مرتبط: نیایش ها و نجواها، زیستانه

[ جمعه بیست و چهارم دی ۱۳۹۵ ] [ ۱۱:۱۱ ] [ رضا بیقرار ]

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


دوازده + بیست =