پنج شنبه , ۲۳ آذر ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » اخبار » پدر و باغ ویلا

پدر و باغ ویلا

شبدکتر-بخشعلی-قنبری دویست استاندارد1 یکشنبه مورخ ۷ آبان ۱۳۹۶ دم دمای صبح درست ساعت ۵ بیدار شدم و لختی اندیشیدم تا خوابی مرحوم حاج عباس قنبری 1را که دیده بودم به یاد بیاورم. در خواب دیدم که با پدر گرامی رفتیم به باغی که قبلاً باغ زردآلو بود. رسیدیم به آنجا دیدیم که همسایه سمت راستمان دانشگاهی درست کرده و از بچه‌های روستا خواسته تا در آنجا درس بخوانند و شب‌ها را نیز در آنجا بمانند. یک‌باره به ذهنم رسید که این چه کاری است! خوب برگردند به منازلشان اما در همان لحظه تصور این را کردم که چه صفایی خواهند کرد بچه‌هایی که توفیق درس خواندن در اینجا را به دست می‌آورند. شب را تصور کردم که اینان چه حالی خواهند داشت وقتی تاریکی شب آنان را به عالم دیگری ببرد. آنان به افق‌های دوردست خواهند نگریست؛ دوردست‌هایی که جز در دل شب و جز در دل تاریکی به دست نمی‌آید؛ شبی که تو را به عمق تنهایی‌ات خواهد برد؛ تنهایی که جز تو و خدایت هیچ نیست هیچ هیچ و تو در همانجا و در دل همان تاریکی خود را می‌یابی و درک می‌کنی و نیک می‌آموزی که در این تنهایی فقط و فقط خدا با توست و بس و حتا می‌توانی به سلوکت نیز نقبی بزنی، سلوکی که با خدایت آغاز خواهی کرد؛ سلوکی بی‌انتها.

القصه این همه را در ذهنم مرور می‌کردم و لختی هم به پدرم نگریستم؛ پالتویی بر تن داشت و بسیار باوقار بود و بسیار اصرار داشتم که یک قدم از پدر عقب‌تر راه روم تا ادب را به‌جا آورده باشم. خوابم آنقدر طبیعی می‌نمود که تصور نمی‌کردم که خواب می‌بینم.

بیقرار ۷ آبان ۱۳۹۶

[ یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۶ ] [ ۲۱:۲۱ ] [ رضا بیقرار ] نظر بدهید

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


نوزده − چهارده =