چهارشنبه , ۱ آذر ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » مقالات » شخصیت های علمی » پلورالیسم دینى(۱)

پلورالیسم دینى(۱)

اندیشه قم

پلورالیسم دینى(۱)
گفتگو با دکتر محمد لگن هاوزن
لطفاً به عنوان اوّلین سؤال، تاریخچه اى از بحث پلورالیسم دینى را ارایه بفرمایید.
پاسخ این سؤال به خاطر طولانى و پیچیده بودن تاریخ موضوعِ مورد بحث، کمى مشکل است. به هر حال سعى مى کنم خلاصه اى از آن را بگویم. بحث پلورالیسم دینى یا کثرت گرایى دینى از زمانى در اروپا آغاز شد که فرقه هاى مختلف مسیحیان با عدم پذیرش مسیحیت از جانب مهاجرینى روبه رو شدند که بعد از جنگ جهانى دوم و در نیمه دوم قرن بیستم از کشورهاى مختلف به اروپا مهاجرت کرده بودند. این در حالى بود که مسیحیان، قرن ها شعار «بیرون از کلیسا هیچ نجاتى وجود ندارد» را سر داده بودند و معتقد بودند، همه آن هایى که مسیحى نیستند اهل جهنم اند. این موضوع چالشى بود براى متکلّمان مسیحیت. چون بعضى از آن ها مى دیدند که در میان غیر مسیحیان افراد خوبى پیدا مى شوند، به همین خاطر راجع به این تعلیم کلیسا بدگمان شدند و چند پیشنهاد براى کنار گذاشتن این شعار مطرح کردند. اوّلین عکس العمل در نوشتار کارل رانر دیده شد. او که متکلّمى کاتولیک بود، هم زمان با جنگ جهانى دوم و پس از آن، پیشنهاد کرد که مسیحیان مى توانند قبول کنند کسى رسماً مسیحى نباشد و خدا به خاطر طرز زندگى و اخلاقش او را مسیحى حساب کند. آنان در حقیقت مسیحى هستند، ولى در ظاهر مسیحى نیستند. این اوّلین تلاش بود. بعد از آن بعضى از نویسندگان گفتند این کافى نیست و دیدگاه منصفانه نسبت به این مسئله این است که بگوییم نجات یافتن شخص به خاطر اعمال ناخودآگاهانه اش که شبیه به اعمال مسیحیان مى باشد، نیست، بلکه به خاطر پاک شدنش به وسیله دین خودش مى باشد، پس ما باید قبول کنیم که براى نجات، راه هاى مختلفى وجود دارد و منحصر به دین مسیح نیست. این بیان که راه نجات منحصر به دین مسیح نیست، کاملا مخالف آن چیزى است که براى قرن ها در دین مسیح بود و اکثر متکلّمان و متفکّران دین مسیح نیز این طرز فکر را قبول نمى کنند و در میان مسیحیان بحث است که اگر این را قبول نکنیم، چه باید بگوییم .
ما معمولا در میان اندیشمندان کثرت گرا در حوزه دین بیش تر با نام جان هیک آشنا هستیم، آیا غیر از ایشان کس دیگرى هم این نظر را دارد؟
جان هیک یک پروتستانِ کالوِنى است که در امریکا تدریس مى کند، ولى اصالتاً انگلیسى است. هم زمان با او ویلفرد کنت ول اسمیت، که یک کشیش کانادایى است، همین دیدگاه را مطرح کرد. دیدگاه این دو نفر بسیار نزدیک به هم بود و شاید بتوان گفت مهم ترین افرادى که در دین مسیح، این دیدگاه را مطرح کردند، این دو نفر بودند.
بحثى را مى خواندم که بین دکتر نصر و جناب آقاى جان هیک بود. آیا آقاى نصر هم دیدگاه مشابهى با دیدگاه جان هیک دارد یا این که پلورالیسم را با تقریرى دیگر مطرح مى کند؟
دکتر نصر دیدگاه خاصّى دارد که چیز تازه اى نیست، یعنى دیدگاه ایشان در این موضوع صرفاً عکس العملى به بحث هاى مسیحیان نیست. منشأ دیدگاه او را مى توانیم در نوشتار فرچاوشُن پیدا کنیم. فرچاوشُن که یک مسلمان سوییسى بود، اوّلین کتابش در باره گوهر و صدف دین بود. خود او صوفى مسلک بود و ادعایش این بود که گوهر همه ادیان یکى است، فقط صدَفَش متفاوت است و دکتر نصر هم کم و بیش این نظر را قبول مى کند، ولى وقتى که با دیدگاه جان هیک روبه رو شد و بحث بین مسیحیان شدت یافت، نظر ایشان روشن تر و عمیق تر گردید. دکتر عدنان اصلان، اندیشمند ترک، گفت و گویى در منزل آقاى هیک در دامین هن انگلستان با آقاى هیک و دکتر نصر داشت که در این گفت و گو تفاوت دیدگاه آن ها خیلى روشن شد. جان هیک مى خواهد به گونه اى بى طرفانه در باره خدا بحث کند، پس به نظر او نمى توان گفت خدا، باید از اصطلاح «واقعیت نهایى» استفاده کرد، چون بعضى از ادیان، خدا را نمى شناسند. ایشان مى گوید این واقعیت نهایى چیزى است که قابل توصیف نیست، ولى انسان فطرتاً نوعى عکس العمل نسبت به آن دارد. پس انسان خودش به عنوان عکس العمل به این احساس درونى که به حقیقت یا واقعیت نهایى دارد، ادیان را مى سازد. دکتر نصر این مطلب را نمى پذیرد. دیدگاه ایشان این است که خدا ادیان مختلف را براى انسان فرستاده است و ادیان چیزى نیستند که بگوییم صرفاً آن ها را انسان ساخته است
وقتى خداوند به زبان هر قوم و گروهى با آن ها صحبت کرده و براى هر قوم، دین خاص خودشان را نازل کرده است. آیا تبلیغ دین، دیگر معنایى مى تواند داشته باشد، مثلا مسلمانان، مبلّغانى را به چین بفرستند و بخواهند آن ها را مسلمان کنند و…. اگر دیدگاه آقاى دکتر نصر را بپذیریم، آیا این تبلیغ ها لغو نیست؟
اشکالى که خودم در باره دیدگاه دکتر نصر دارم همین موضوع است. ادعاى دکتر نصر این است که خدا ادیان مختلف را فرستاد، چون انسان ها فرهنگ هاى مختلف دارند و هر کسى که به دنیا مى آید، در فرهنگى که خودش انتخاب نمى کند، پا به عرصه وجود مى گذارد و دینش باید مناسب آن فرهنگ باشد. ولى اگر این طور است، خیلى چیزهاى دین را نمى توانیم تبیین کنیم، مانند عوض کردن دین. اگر ادیان مناسب فرهنگ خودشان هستند، چه طور با تبلیغات، دین پخش مى شود، یعنى ادیان مناسب و سازگار با یک فرهنگ بودند ولى ادیان دیگرى آمدند و مردم یکى را کنار گذاشتند و یکى دیگر از ادیان حاکم شد. روشن نیست که این نوع تحولات را چه طور توانسته است تبیین کند.
پلورالیسم دینى داراى چه ابعادى است و از دیدگاه اسلامى کدام یک از این ابعاد قابل پذیرش است؟
وقتى که مى خواهیم پلورالیسم دینى را نقد کنیم، باید مواظب باشیم که جواب مناسب به یک بُعد داده شود و این پاسخ به بُعد دیگر سرایت نکند، زیرا مناسبِ آن نیست، مثلا در ابتدا در میان مسیحیان، انگیزه اوّل براى مطرح نمودن پلورالیسم دینى، ارتباط بین مردم بود. درباره چگونگى اخلاق و رفتار باید با هم دیگر بود. در تاریخ دین مسیحى، رفتار مسیحیان با غیر مسیحیان، بسیار بد بود، به خاطر این که مى گفتند به هر حال این ها اهل جهنم هستند و فرق نمى کند چه رفتارى با آن ها داشته باشیم، این نگرش در رفتار مسیحیان خیلى مؤثر بود، مانند رفتار با سرخ پوست ها در امریکاى شمالى و جنوبى مى توان گفت، آغاز بحث در باره پلورالیسم دینى بر این اساس است که چه رفتارى باید با پیروان دیگر ادیان و مذاهب داشته باشیم. پلورالیسم اخلاقى یا هنجارى اوّلین محورى است که پلورالیسم دینى جان هیک و کنت ول اسمیت و دیگران، دور آن مى چرخد.
دومین مسئله، مسئله نجات است. مسیحیان معتقدند که فقط آن هایى که در فرقه خودمان هستند، اهل بهشت اند، این بحثى است که به آن اشاره کردیم. یک سؤال دیگر که از نظر بنده خیلى مهم است و نباید با دو سؤال دیگر خلط شود، این است که حقیقت در دین را کجا پیدا کنیم؟ دین خودمان حقیقت دارد، امّا آیا همه ادیان دیگر کاملا باطل هستند و هیچ بهره اى از حقّانیّت ندارند؟
مسئله دیگر که بیش تر فیلسوفان در رشته فلسفه دین به آن پرداخته اند، مسئله معرفت شناختى است خیلى از فیلسوفان (مخصوصاً فیلسوفان مسیحى در غرب) مى خواستند بگویند که بر اساس تجربه دینى مى توانیم بدانیم که دین خودمان درست است و بعد متوجه شدند که آن هایى که اهل سایر ادیان اند نیز مى توانند چنین ادعایى داشته باشند. سؤال پیش آمد که پس تجربه دینى چه نقشى مى تواند در توجیه اعتقاداتمان داشته باشد؟ اگر فرض کنیم که تجربه دینى مى تواند اعتقادات خودمان را توجیه کند، در باره ى آن هایى که اعتقاداتى مخالف آن دارند و تجربه دینى هم دارند چه باید گفت؟ در باره این بحث مى توانیم بگوییم نوعى کثرت گرایىِ دینىِ معرفت شناختى مطرح است.
آخرین مسئله مهم در باره پلورالیسم دینى، وظیفه ى ما در برابر خدا است، یعنى خدا نسبت به دین از ما چه مى خواهد؟ آیا خدا فقط مى خواهد که ما یک دین را انتخاب کنیم و هر دینى که بیش تر سازگار با فرهنگ و با امیال خودمان است بهتر است و براى خدا فرقى ندارد که کدام دین را انتخاب کنیم یا نه، خدا در ادیان، برنامه و قصد خاصّى براى انسان دارد و به ما امر مى کند و ما طبق آن امر، وظیفه پیدا مى کنیم.
آیا کثرت گرایى دینى را با تمام این ابعادش نمى پذیریم یا این که بعضى از ابعادش را مى پذیریم، مثل پلورالیسم اخلاقى یا رفتارى را که شما فرمودید قبول مى کنیم و بعضى دیگر مثل پلورالیسم در حقّانیّت را نمى پذیریم؟ آیا تفکیک در این جا قائل مى شوید؟
این مسئله خیلى مهمى است. اشتباه در مباحث کثرت گرایى دینى به خاطر این است که این پنج نوع سؤال یا بعضى از این ها را با هم خلط کردند یعنى وقتى که براى درستى یکى از آن پرسش ها دلیل پیدا کردند، گفنند که ما باید کثرت گرایى یا پلورالیسم دینى را به طور کامل قبول کنیم، زیرا درستى و صحّت یکى از این بُعدها به همه ى بُعدها، سرایت خواهد کرد و این درست نیست.
از دیدگاه اسلامى ما کدام یک را مى توانیم بپذیریم؟
در دین اسلام مى توانیم برخى از انواعِ پلورالیسم را قبول کنیم. وقتى ما به قرآن و آیات و روایات مربوط به این مسئله نگاه کنیم، چیزى که قابل ذکر است این است که دین اسلام بیش از هر دین دیگر به ادیان مختلف توجه دارد مى بینیم که خدا یک برنامه براى انسان دارد و خاتم الانبیا را براى همه ى انسان ها و براى هدایت جهانى فرستاده است. پس از این جهت، نمى توانیم پلورالیسم دینى را قبول کنیم، یعنى نمى توانیم بگوییم که فقط یک مسئله مربوط به فرهنگ و سلیقه ى افراد است، ولى از جهات دیگر مثلا در رفتار با آن ها که غیر مسیحى هستند، اسلام مى گوید: آیا آن ها دشمن هستند؟ اگر دشمنى نمى کنند ما باید نسبت به آن ها اخلاق خوب داشته باشیم و در باره ى آن ها آداب و رسوم و… را رعایت کنیم.
از کلام شما استفاده کردم که کثرت گرایى دینى در زمینه ى حقّانیّت ادیان را هم مى پذیرید. اگر حقّانیّت را بپذیریم، در دین اسلام که به عنوان آخرین دین مطرح شده، چه طور مى توانیم هم حقّانیّت سایر ادیان را بپذیریم، هم این که بگوییم خدا از ما مى خواهد که مسلمان باشیم؟ این ها را چگونه مى توانیم با هم جمع کنیم؟
این مشکل نیست. قرآن مى فرماید که خداوند، خودش ادیان دیگر را براى انسان فرستاده است. فرض ما این است که خدا هیچ دینى را بدون حقّانیّت نفرستاده، پس ادیان مختلف، حقّانیّت دارند، البته مى توانیم در باره ى درجه ى حقّانیّت ادیان دیگر بحث کنیم که کدام کامل تر بودند؟ اعتقاد ما در اسلام این است که وقتى خدا اسلام را فرستاد، آن پیغامى را که با پیامبران دیگر فرستاده بود تکمیل کرد، امّا وقتى دین تکمیل شد، یک درجه اى از کمال هم که در ادیان قبلى بود باطل شد، مثلا در دین یهود، لا إِلهَ إِلاّ اللّه هست، وقتى که اسلام آمد این باطل نشد، بر عکس، اسلام این پیغام را امضا مى کند، پس حقّانیّت هنوز هم در ادیان دیگر پیدا مى شود. در نوشتار ابن عربى دیدم ایشان مى گویند: ادیان دیگر مثل ستارگان هستند که هر کدام نور خودشان را دارند. وقتى که خورشید آمد، این قدر روشن است که کسى نمى تواند آن ستارگان را ببیند، امّا این طور نیست که ستارگان دیگر وجود ندارند، ولى آن قدر تفاوت در تکمیل نور آن ها هست که ما نمى توانیم ستارگان را ببینیم، یعنى دیگر نمى توانیم از آن ستارگان در پرتو خورشید استفاده کنیم، بلکه باید به این خورشید توجه کنیم. این در رابطه با ادیان طولى آسمانى که همگى حق اند و البته دین بعدى کامل تر از دین قبلى است ولى در رابطه با ادیان عرضى، سخن دیگر مطرح است که بعد عرض مى کنم.
شما مسئله رستگارى و نجات را هم مطرح کردید، یکى از ادعاهاى انحصار گرایان این است که نجات فقط در دین ما وجود دارد و تنها کسانى رستگار هستند که در کلیسا باشند. از دیدگاه اسلام این مسئله نجات منحصر به افرادى است که مسلمان باشند؟ یا به طور خاص شیعه باشند و باز به طور اخص شیعه ى دوازده امامى باشند یا این که ما در این جا دیدگاه وسیع ترى داریم؟
این پیچیده ترین بحث مربوط به پلورالیسم دینى است و هنوز در میان علما که با آن ها صحبت مى کردم، مى بینم که در این موضوع اختلاف نظر هست. بنده خودم از آن چیزهایى که از علما خواندم، بیش تر از استدلال شهید مطهّرى خوشم آمد. ایشان مى خواهند قاصر و مقصر را از هم تفکیک کنند. او مى گوید: مثل هر گناه دیگر، اگر کسى مقصّر است جزا و مجازات دارد و اگر کسى قاصر است و بهانه اى براى گناه کردن دارد، خدا مى تواند او را ببخشد، پس همین طور ما مى توانیم بگوییم اگر کسى امر خدا را رعایت نکرد که اسلام را قبول کند، این را نوعى گناه محسوب مى کنیم، چون خدا گفت اسلام بیاورید و اگر کسى این کار را نکند، امر خدا را اطاعت نکرده، مرتکب گناه شده است. اگر آن فرد این کار را آگاهانه مى کند، باید بگوییم مقصّر است و این نوع گناه آن قدر بد است که انسان را بدبخت مى کند و به اصطلاح دینى به خاطر این کار اهل جهنم مى شود، ولى اگر کسى اطاعت نمى کند، به خاطر این که این امر را نشنید، نمى توانیم بگوییم قابل سرزنش است. این را از احادیث پیدا مى کنیم. این نوع بحث در باره ى کسى که در گوشه اى زندگى مى کند و خبر ندارد هم جریان دارد و او را هم نمى توانیم قابل سرزنش بدانیم و گناهى براى او نیست، مانند کسى نیست که آگاهى دارد. آن کارى که شهید مطهّرى کرد، این است که مفهوم قاصر را وسیع تر کرد. ایشان نه فقط آن هایى را که هیچ خبرى نداشتند، قاصر مى دانست بلکه کسانى را که بدون نیت بد سعى مى کنند با نیت خوب ادیان را ارزش یابى کنند ولى نمى توانند به برترى اسلام پى ببرند، نیز قاصر ندانسته و آنان را سزاوار عقاب نمى داند. و این پاسخ جالبى است، ولى پذیرش این مطلب مشکل است، مثلا یکى از اساتید ما از این دیدگاه اشکال گرفت و گفت که قبول کردن یا رد کردن دین، خیلى از مواقع بر طبق احساس و شوق شخص است و بر اساس شوق و عاطفه ى خود، دین را انتخاب مى کند. و خیلى جا ندارد که بگوییم کسى چه قدر در باره ى ادیان دیگر منصفانه تحقیق مى کند. خیلى از مستشرقین مثل آقاى «آربرى» که قرآن هم ترجمه کرده اند، انصاف بیش ترى در باره ى قرآن دارند و حتّى بیش تر از خود مسلمانان، ولى هیچ تفاوتى در آمار نمى بینیم که آن هایى که این نوع انصاف را دارند، به اسلام بیش تر گرایش پیدا کرده اند، ولى در عین حال، آن ها که در باره ى اسلام اطلاعات زیادى داشتند، در مورد بسیارى از آن ها به نظر نمى رسد که از روى سرکشى اسلام را قبول نکرده باشند. آن ها مطمئن هستند که دین خودشان درست است، یعنى احساس اطمینان در دل خودشان در باره ى دین خودشان دارند. پس به نظر آن استاد، اصلا این تفاوت بین قاصر و مقصّر در بحث قبول یا ردّ دین جایى ندارد. همه، دین را بر اساس عواطف و احساسات خود قبول مى کنند، ولى بنده فکر مى کنم ما باید فرض کنیم این افراد هم نوعى از افراد قاصر هستند، یعنى اگر شاهدى پیدا نکردیم که آن ها بر اساس سرکشى اسلام را قبول نکرده اند، فرض مى کنیم که آن ها قاصرند، ولى مهم ترین بهانه براى قاصر بودن، جهل است، امّا در بسیارى از موارد، نمى توانیم بگوییم به دلیل جهل، اسلام را قبول نکرده اند. لازم است بدانیم دعوت الهى به اسلام، براى همه است و قبول نکردن این دعوت براى آن فرد گناه مى باشد. چه به خاطر جهل و چه به هر دلیلى که براى خدا قابل قبول است، قبول مى کنیم که آنان قاصرند، بنا بر این مى توانیم بگوییم گناهانى هستند که قابل سرزنش نیستند. این نوع گناه، ضرورتاً کسى را به جهنم نمى کشاند، یعنى ما مى توانیم حساب کنیم خدا این نوع گناهان را مى بخشاید. هنگامى گناه قابل سرزنش است که عمداً این کار صورت پذیرد، چون وقتى کسى عمداً این گناه را مرتکب مى شود، نشان دهنده ى این است که نقصى در روح آن انسان است و آن نقص، مانعى براى نزدیک شدن به خداست. این سرکشى و عدم اطاعت از خدا، نقص قابل سرزنشى است و مانع رسیدن و نزدیک شدن به خدا مى شود. وقتى کسى از هدایتى که خدا در اسلام فراهم کرده است استفاده نمى کند، واقعاً دچار نوعى بدبختى است. ویژگى این کار این است که کسى که این کار را نکرده، از گنج هدایت محروم مى شود و این هم مانع نزدیک شدن به خداست، ولى نه تا آن حد که ما مى توانیم بگوییم اهل جهنم است، زیرا صرف نظر از آن اشتباه، ایشان کارهاى خوب دیگرى انجام مى دهد. این چیز فقط مخصوص دین نیست، مثلا فردى، فرد دیگرى را مى کشد ولى نمى خواسته و از روى عمد نبوده است و اگر این طور نبوده و روحش آن قدر سیاه نشده است که عمداً امر خدا را انجام ندهد، به طور کلّى مى گوییم خدا از زندگى اش راضى است (با صرف نظر از آن اشتباه اش)ـ همین طور آیا مى توانیم بگوییم عدم قبول تشیّع دوازده امامى گناه است؟ در حالى که نمى گوییم به خاطر این نوع گناه، کسى باید اهل جهنم شود. به خاطر این که همیشه این نوع گناه قابل سرزنش نیست و شرایطى دارد. یعنى این که باید پرسید که آیا در نپذیرفتن تشیع دوازده امامى، عمدى داشته یا نداشته است.
یعنى این جا ما باید شرایط را نگاه کنیم. این شخص باید آگاهى کامل داشته باشد و مانعى از عمل کردن این آگاهى در جان و روان اش نباشد و زمینه در این مورد آماده باشد؟
مى توانیم این عنصر عاطفى در قبول کردن دین را به عنوان چیزى که فراتر از توان اکثریت مردم است ارایه کنیم و مى توانیم فرض کنیم که این یک بهانه ى معتبر و قابل قبول است. البته آیا این عنصر عاطفى، واقعاً تحت کنترل انسان نیست و تا چه حدّى تحت کنترل انسان نیست و قابل سرزنش هست یا نه و آیا این نوعى تبعیض است یا نه؟ این را خدا مى تواند بفهمد که در قلب گناه کار چه هست. و این دیدگاه که گفتم، نوعى انحصارگرایى است. بنده کتابى در این موضوع دارم تحت عنوان «اسلام و کثرت گرایى دینى» و یکى از اساتید کتاب را خواند و گفت: عنوان دیگر کثرت گرایى اسلامىِ شما، انحصارگرایى است و فرقى با هم ندارند. از این جهت، انحصارگرایى است که قبول مى کنم اگر کسى اسلام را عمداً قبول نکند، این کار را به عنوان گناه محسوب مى کنیم و این کارى است که مستحق سرزنش به شدیدترین صورت است، یعنى فرد به خاطر این کار وارد جهنم مى شود، ولى اگر کسى عمداً این کار را نمى کند و تقصیر ندارد، این گناهان قابل بخشش است. موضوعى عمیق تر وجود دارد که چه طور گناه با نجات ارتباط دارد و چه طور بخشش خدا در نجات انسان نقش ضرورى دارد.
وقتى آقاى جان هیک این بحث را در غرب مطرح کرد، چه واکنش هایى نسبت به این اندیشه رخ داد؟ آیا اکثریت مسیحیان این دیدگاه را پذیرفتند یا نه؟ و چه برخوردى با این نظریه داشتند؟
وقتى که جان هیک بحث پلورالیسم دینى را مطرح کرد، واکنش هاى شدیدى علیه او صورت گرفت. راهى که در باره ى اسلام گفتیم، در باره ى این که چه قدر کثرت گرایى را مى توانیم قبول نماییم، این گونه بود که عدم قبول دین اسلام، گناه است. و بررسى مى کنیم که اگر کسى عمداً گناه کند، این گناه قابل سرزنش است و اگر کسى عمداً این کار را انجام نمى دهد، قابل سرزنش نیست، البته هنوز او انسان بدى است، ولى نه تا حدّ انسانى که گناه عمدى انجام مى دهد. مسیحیان نمى توانند به این مسئله پاسخ دهند، چون بر اساس اعتقادات دین مسیح، آنان مى گویند که انسان فطرتاً و به طور ارثى گناه کار است و اصلا شایستگى براى نجات ندارد، مگر این که خدا به عنوان انسان به زمین بیاید و به صلیب کشیده شود. اگر به مسیحیان گفته شود که اصلا لازم نیست کسى به کشته شدن حضرت مسیح(علیه السلام) توجه داشته باشد و آدمى مى تواند در راه هاى خودش و به وسیله ى راه هاى مختلفى که در ادیان جهان وجود دارند به نجات برسد، واکنش نشان مى دهند. این براى مسیحیان نقص است، پس جان هیک خودش این را متوجه شد و گفت ما باید دین مسیح را اصلاح کنیم. ایشان مى گوید: ما نباید حساب کنیم که حضرت مسیح خودِ خداست و براى گناهان ما به صلیب کشیده شد. ایشان در حدود سى و پنج سال پیش کتابى را منتشر کرد با مجموعه مقالاتى با عنوان «اسطوره ى خدا که مجسد شد»، وقتى که این مطالب چاپ شد، دیگر مسیحیان مجموعه اى نوشتند.
با عنوان «اسطوره ى اسطوره ى تجسد خدا»، مثل تهافت التهافت. این جا بود که اکثریت مسیحیان جان هیک را کافر و غیر مسیحى دانستند. چون اصول دین مسیح را زیر پا گذاشته است. جان هیک در فرقه ى خود کشیش بود. سعى کردند اوّل او را از فرقه ى خودش بیرون کنند و این خیلى برایش سخت بود و هنوز ایشان در این فرقه کشیش است، ولى او را در کلیساها قبول نمى کنند. امروز بدون شک اکثریت متفکرین دین مسیحى، دیدگاه او را قبول نمى کنند.
در دیدگاه هاى انحصار گرایانه مى دیدیم که آنان عقیده داشتند که حتّى پیامبران الهى تا وقتى که حضرت مسیح این ها را غسل تعمید ندهد، وارد بهشت نمى شوند و در سرزمین لمبو نگه داشته مى شوند و بعداً که حضرت عیسى(علیه السلام)آمد و این ها را مسیحى کرد، وارد بهشت مى شوند. آیا این دیدگاه تغییرى نکرده است؟
نه، هنوز اکثریت مسیحیان مى گویند: یک راه به خدا هست و این به وسیله ى حضرت مسیح است. پس اگر کسى مسیح را نمى شناسد، مثل حضرت موسى(علیه السلام)که مى گویند نمى توانست چیزى در باره ى حضرت مسیح پیش گویى کند و با او آشنا نشده است، باید صبر کند تا حضرت مسیح برگردد و حضرت موسى را هم بیاورند تا حضرت موسى(علیه السلام)حضرت مسیح(علیه السلام) را قبول کند و بعد مى تواند به بهشت برود.
در شوراى واتیکانى دوم که در سال ۱۹۶۲ شروع شده بود و تا ۱۹۶۵ ادامه داشت، اصلى را تصویب کردند که سایر ادیان هم مى توانند نجات یابند. آیا این اصل پذیرش نوعى تکثرگرایى دینى نیست؟
چرا، ولى نه با قبول کردن دیدگاهى مثل دیدگاه جان هیک و کنت ول اسمیت. اکثریت کاتولیک ها مانند دوران قبل از قرن بیستم آن قدر انحصارگرا نیستند، ولى نوع عکس العمل شمول گرایى درست است که کارل رانر مطرح کرد و فکر مى کنم خیلى از مسیحیان چیزى مثل این را قبول مى کنند. و این درک مصیبت حضرت مسیح، شرط لازمى است براى آن هایى که حضرت مسیح را رسماً مى شناسند ولى مى گویند این هم اثرى دارد در تمام جهان که حتّى اگر کسى خیلى دور است و هیچ خبرى از آن ندارد، تحت پوشش قرار مى گیرد.
آیا مى توانیم نکات مثبتى را که ممکن است پلورالیسم دینى داشته باشد، بگیریم و خود کثرت گرایى و پلورالیسم دینى را نپذیریم و تفکیکى بین آن ها قائل شویم؟ مثلا یکى از نکاتى که پلورالیسم دینى دارد، در حوزه ى رفتار با دیگران است، آیا نمى توانیم رفتار مسالمت آمیزى با سایر ادیان داشته باشیم بدون این که حقّانیّت را براى آن ها در نظر بگیریم یا با مقدارى مسامحه، صد در صد حقّانیّت آن ها را امروز نپذیریم و حقّانیّت بالفعل را براى دین خودمان بدانیم و در کنار آن، رفتار مسالمت آمیزى با پیروان دیگر ادیان که به مبارزه علیه ما برنخواسته اند مانند پیروان ادیان مسیحى و یهودى داشته باشیم؟
بله، مهم ترین بُعد پلورالیسم دینى، این بحث عملى در باره ى کثرت گرایى ادیان است. اشکال دیدگاه هیک و کنت ول اسمیت و دکتر نصر و فرچاوشن این است که مى گویند: مى توانیم هم دیگر را بپذیریم، چون در جوهر دینمان یک چیز هست و این مشترک است بین همه ى ما و آن چیزهاى دیگر مهم نیست. آن لُب و جوهر مهم است و بر اساس آن مى توانیم هم دیگر را قبول کنیم. بنده فکر مى کنم ما باید یاد بگیریم با دیگران هم کارى کنیم، حتّى اگر هیچ اعتقاد مشترکى بین ما وجود نداشته باشد، یعنى من با کسى که اعتقادش کاملا با اعتقاد من تفاوت دارد، سعى نمى کنم به نقطه ى مشترکى از اعتقاد با او برسم، فقط بر اساس این که او با ما دشمنى نمى کند و نیز بر اساس امورى که شاید اخلاقى باشد با آن ها رفتار مى کنم. ولى این روحیه ى هم کارى، منحصراً از پلورالیسم دینى به دست نمى آید.
در صدر اسلام هم ما این حالت را داشتیم، یعنى تا وقتى که یهودیان خیانت نمى کردند، در کنار مسلمانان زندگى مسالمت آمیزى داشتند و هم چنین مسیحیان، امّا وقتى آن ها به مبارزه ى عملى مى پرداختند، با آن ها به وجهى که شایسته شان بود برخورد مى شد، امّا من سؤال دیگرى دارم که مربوط به حقّانیّت است. در گفتوگویى که گذشت، شما حقّانیّت را به همه ى ادیان دادید. چه طور مى شود الآن که همه ى ادیان حقّانیّت دارند، ما باید طبق یکى از این دین ها رفتار کنیم؟ شما تفکیکى قائل شدید بین حقّانیّت و وظیفه و گفتید که ما وظیفه داریم اسلام را قبول کنیم و گفتید که در بین ادیان توحیدى که حقّانیّت دارند و از طرف خداوند هستند، نه ادیان جعلى و ساختگى، ما مأمور به انتخاب اسلام هستیم. در صورت امکان، کمى مطلب را بازتر کنید و راجع به این مسئله توضیح بیش ترى دهید.
حقّانیّت چیزى سپید و سیاه نیست و درجات مختلفى دارد و در بیش تر ادیان جهان که نگاه مى کنیم، این حقّانیّت با چیزهاى باطل مخلوط شده و حتّى در بین ادیانى که الهى نیستند مثل بودایى، نقطه هاى خوب هم در آن ها وجود دارد و حرف هاى خوب هم مى زنند و بنا بر این، هر کس چیز خوبى هم دارد، درجه اى از حقّانیّت دارد، ولى ما مى توانیم بین آن ها تفکیک کنیم، مثلا این حقّانیّتى که دین بودایى دارد، کافى نیست و نمى توانیم بگوییم این دین براى هدایت انسان کافى و درست است و بنا بر این، باید به سراغ حقّانیّت مطلق رفت.
شما یک تفسیر از حقّانیّت در دین کردید، یعنى نکات درستى در دین وجود دارد، ولى آن میزان و درجه اى که لازم است تا از آن پیروى کنیم، وجود ندارد. فقط نکات مثبت در آن ادیان دیده مى شود، یعنى حقّانیّت را به وجود سلسله نکاتى مثبت در آن ادیان تعبیر و تفسیر کردید.
مسئله در باره ى حقّانیّت در میان ادیانى است که الآن با آن ها در جهان برخورد داریم و طبق دین اسلام مى توانیم بگوییم که خدا، هم دین یهود و پیغمبران عبرى را فرستاد و هم دین مسیح و حضرت مسیح را، ولى آن چیزى که الآن در جهان به عنوان دین مسیح و یهود شناخته مى شود، چیزى نیست که خداوند فرستاده باشد، براى همین لازم شد که خداوند دوباره دین و نبىِ دیگرى بفرستد.
یعنى خداوند متعال به دلیل نقصى که در ادیان گذشته وجود داشت و به خاطر تحریفى که در این ادیان به وجود آمده بود دین جدید را فرستاد.
بنده هم همین را مى خواستم بگویم که دو عنصر در این جا داریم: یکى صرف نظر از منحرف شدن، خدا با رسالت پیغمبر ما، دین را براى انسان تکمیل کرد و یکى این است که ادیان دیگر منحرف شدند. امّا این که تا چه حدودى این ادیان منحرف شده اند و چه چیزى در ادیان مختلف را مى توان گفت که خدا فرستاد و در آن ادیان منحرف شده، مسئله اى مشکل است. چون ما به اسلام اعتقاد داریم، مى توانیم از اسلام به عنوان معیار استفاده کنیم، یعنى مى توانیم بگوییم ما وقتى مطلب متناقضى در دین یهود یا دین مسیح با اسلام پیدا مى کنیم، پس حتماً خدا آن را نفرستاده، ولى در چیزهاى دیگر که تناقض وجود ندارد مثلا تفاوت در مناسک، این خیلى مشکل است که بگوییم تا چه حدودى این ادیان منحرف شده اند. مدارک تاریخى در این جا کم هستند و نمى توانیم صد در صد بگوییم چنین چیزى وجود نداشته است. پس از این جهت ما نمى توانیم بگوییم ادیانى که خدا فرستاده است تا چه حد منحرف شده اند مگر در مواردى که با اسلام تناقض داشته باشد.
آقاى دکتر شما در تبیین ابعاد کثرت گرایى دینى، هنوز به بحث و بُعد معرفت شناختى اشاره نکردید. اگر مى شود به طور خلاصه و مجمل توضیحى مختصر در این رابطه بفرمایید.
این هم بحث مشکلى است. من در کتاب «اسلام و کثرت گرایى دینى» مطرح کرده ام که مشکل ترین بحث، در مورد بُعد معرفت شناختى است. این بحث مشکل است، چون باید یک آشنایى با بحث معرفت شناسى در غرب و این که چه اثرى در فلسفه ى دین در غرب دارد پیدا کنید، ولى بنده سعى مى کنم به طور کلّى مطلب را ساده کنم، به این بیان که در سى سال پیش این گرایش در بین فیلسوفان مسیحى پیدا شد که مى خواستند بگویند بر اساس تجربه دینى و درونى، به طور عاقلانه دین را قبول مى کنیم، حتّى اگر نتوانیم اعتقادات را اثبات کنیم، ولى این تجربه اى که ما داریم پایه ى کافى اى براى اعتقادات است. این مسئله به پلورالیسم آمد و این نوع توجیه را براى عاقلانه بودن اعتقاد خودشان مطرح کردند و گفتند: اگر بر اساس تجربه مى توانیم دین خودمان را توجیه کنیم، دیگران هم مى توانند این کار را بکنند، پس همین طور که ما مى توانیم از این روش براى عاقلانه نشان دادن اعتقادات خود استفاده کنیم، هر کسى مى تواند مسیحى، هندو، بودایى و…شود و با این روش، اعتقادات خودش را توجیه کند، حتّى براى عاقلانه نشان دادن خرافات محض مى توانیم همیشه از این روش استفاده کنیم. این بحث جدید، الآن در فلسفه ى دین در غرب خیلى داغ است. بعضى از آن ها که مى خواستند عملا هر چیزى را بر اساس تجربه دینى بنیان بگذارند، اعتراف کرده اند که این نوع تجربه الآن کافى نیست. ما باید بر استدلال و براهین دیگر، براى اثبات عقلانیت دین خودمان تکیه کنیم. بعضى ها گفتند: نه، آن ها حقّ دارند بر خرافات خود اعتقاد داشته باشند، ما هم حقّ داریم به دینِ خود اعتقاد داشته باشیم. ما اعتقاد داریم آن ها اشتباه مى کنند. آن ها هم اعتقاد خودشان را دارند که ما اشتباه مى کنیم، اشکالى ندارد و تناقضى به وجود نمى آید، ولى مى توانیم به هرحال بگوییم که اعتقاد خودمان عاقلانه است و این خیلى مهم است. به دلیل این که بعد از جنگ جهانى دوم در امریکا و غرب به طور کلّى یک گرایش پوزیتیویستى خیلى شدید وجود داشته که مى گفت: دین اصلا معنا ندارد و پوچ محض است و کسى نمى تواند به طور عاقلانه دین را قبول کند. عکس العمل به آن، این گرایش بود که مى گفت شما علم تجربى را بر اساس تجربه حسّى مى پذیرید، ما مى گوییم که تجربه ما، فقط منحصر به تجربه حسّى نیست، بلکه تجربه درونى هم داریم و همین طور که شما براى فیزیک بر اساس تجربه حسّى نظریه ى علمى درست مى کنید، ما دین داران مى توانیم بر اساس تجربه درونى، دین درست کنیم و آن را توجیه کنیم. پس این نوع زمینه در این بحث بود ولى در غرب هنوز در باره ى آن موضوع که باید در باره ى دیگران چه بگوییم که مثل ما تجربه دارند و اعتقاد آن ها به همان اندازه قابل توجیه است. البته این روى کرد تجربى دینى در جاى خودش قابل نقد است.
ما واژه ى پلورالیسم دینى را، هم در حوزه ى مباحث فلسفه ى دین مى بینیم، هم در حوزه ى مباحث علوم سیاسى و مباحث جامعه شناسى. این ها چه تفاوتى با یک دیگر دارد؟ آیا همان مفهومى که از کثرت گرایى دینى در فلسفه ى دین هست، در علوم سیاسى هم همان مفهوم و معنا وجود دارد یا تفاوت هایى بین این ها مطرح است؟
این سؤال، بسیار مهم است، چون بنده بیش تر به مسئله الهیات توجه دارم که در باره ى اسلام چه مى گوید و در برابر ادیان دیگر، ما چه طور مى توانیم از دیدگاه خودمان دفاع کنیم.(در غرب) فقط در مسئله دین و الهیات به این مسئله مى پردازند و در علوم انسانى و علوم اجتماعى برخورد دیگرى با مسئله پلورالیسم دینى دارند. در جامعه ى آن ها فرهنگ ها و مذاهب گوناگون وجود دارد. در حقیقت فرقه هاى مختلف آن جا هستند و این یک بُعد است که به آن توجه داریم این یک حقیقت است که ادیان مختلف در جامعه وجود دارد. سورئالیست ها مى گویند که این چیزى قابل تحسین است و خوب است و باید از کثرت ادیان در جامعه حمایت کنیم و البته این که چه طور باید از آن ها حمایت کنیم نیز بحثى است، مثلا در بیش تر کشورهاى اروپاى غربى، امروزه فرقه هاى مختلف رسمیّت دارند، در حالى که در بسیارى کشورها تا جنگ جهانى دوم فقط دین مسیح، دین رسمى شناخته مى شد و در کشورهاى اروپاى غربى در حقیقت تعداى محدود از فرقه هاى مختلف مسیحیت از جانب دولت مردان پذیرفته مى شدند.
یعنى حتّى خود دین مسیح به طور مطلق مورد پذیرش نبود و فرقه ى خاصّى از آن مورد پذیرش بود؟
بله، مثلا در آلمان، دو دین رسمىِ کاتولیک و لوترى وجود دارد، ولى ادیان دیگر نیز که دین رسمى کشور آلمان نیستند، به رسمیت شناخته مى شوند، مثلا طبق قانون دولت، آن ها حقّ دارند براى خود معبد بسازند. کشیش هاى فرقه هاى دیگر نیز لازم نیست مالیات بپردازند و چند امتیاز دیگر هم دارند.
بحث در علوم انسانى این است که نوعى بحث اخلاقى و سیاسى هم این جا وجود دارد که نسبت به این ادیان چه نوع طرز تلقّى باید داشته باشیم. آیا در جامعه ى ما همه ى این فرقه ها مى توانند در کنار هم وجود داشته باشند و به نوعى از حمایت دولت برخوردار شوند یا نه؟ در امریکا هیچ دینى دینِ رسمى نیست و هیچ گونه حمایتى به طور رسمى از دولت نمى گیرد. این بحث، به خصوص، در اروپا بسیار بحث داغى است که آیا قانون آن ها هم مثل قانون امریکا باشد یا نه. در امریکا هر فردى، هر دینى را مى تواند بپذیرد، یعنى مثلا صبح ها مى تواند یک دین داشته باشد و بعد از ظهرها یک دین. دولت اصلا نباید در این موضوع دخالت کند، ولى در اروپا آن قدر آزادى براى افراد نیست. اگر فردى بخواهد دین دار باشد، باید مشخص کند که از کدام دین پیروى مى کند و این هنوز بحثى است که جریان دارد، مثلا دین اصلى دانمارک، دینِ لوترى است، ولى فرقه هاى دیگرى هم به رسمیّت شناخته شده اند و مردم در انتخاب دین خیلى آزاد هستند، ولى در هلند تا چند سال پیش این طور بود که فرقه هایى که رسمى شناخته شده بودند جدا بودند و هدف دولت این بود که هر کدام جامعه ى مخصوص به خود داشته باشند، یعنى جامعه ى هلندى ها را باید به چند جامعه ى کوچک تر تقسیم کنیم که در کنار هم زندگى مى کنند و دولت ناظر بر آن ها است، ولى در دانمارک این طور نبود و مى گفتند یک جامعه داریم و دین نباید جامعه ى ما را تقسیم کند. این چیزى شخصى است که دولت فرقه ها را حمایت مى کند. بحث آن جا در مورد این مسئله است.
وَ السَلامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَهُ الْلّهِ وَ بَرَکاتُه

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


3 × یک =