شنبه , ۳۰ تیر ۱۳۹۷
جدیدترین اخبار
خانه » مقالات » بخشعلی قنبری

بخشعلی قنبری

آب، روشنایی و لبخند رضایت

آب، روشنایی و لبخند رضایت 2

پدرم کشاورز بود و با زمین به عنوان مادر همه انسان ها رابطه نزدیکی داشت و همین امر هم باعث شده بود در زندگی صادق باشد و دارای صراحت لهجه. اگر از چیزی راضی می شد به صراحت بیان می کرد و اگر هم ناراضی می شد به هیچ وجه آن را کتمان نمی کرد. از این جهت بیانش می ... بیشتر بخوانید »

من و جام جهانی فوتبال

من و جام جهانی فوتبال

در جایی نوشته ام که از زمانی که فوتبال را شناختم کشته مرده آن شدم به حدی که شب و روز من بازی فوتبال بود و البته یکی از افتخارات تیم وحدت بودم اما در مسابقه ای که با تیم رقیب به نام توفان نتوانستم به رغم موقیت های فراوان گل بزنم و به همان خاطر هم ملامت شدم و ... بیشتر بخوانید »

من و سهراب

من و سهراب

مدعی آن نیستم که اهل خلوت نشینی و عزلت گزینی ام اما از خلوت نشینان و عزلت گزینان خوشم می آید و به این دسته از آدمیان احترام زیادی قایل هستم. وقتی سهراب می خوانم این روجیه در من تقویت می شود و به عالم درونم بیشتر توجه می کنم و می توانم لختی با خود باشم و به خودم ... بیشتر بخوانید »

انکار خدا انکار اخلاق

انکار خدا انکار اخلاق

منکران خدا و کسانی که از عبادت خدا سرپیچی می کنند بگویند یا نگویند؛ بخواهند یا نخواهند نمی توانند ادعای اخلاق داشته باشند؛ زیرا از عنایات خدا و اگر او را باور ندارند از مواهب طبیعت بهره می برند اما در برابر هیچ گونه سپاسگزاری در برابر خدا یا طبیعت نمی کنند. مسلماً اینان اگر خدا و عبادت او را ... بیشتر بخوانید »

مدیون روح الله

وصیت نامه ی امام خمینی  1

وقتی به ایران آمد، من نوجوان ۱۳ ساله ای بودم و نه تنها از عالم سیاست بلکه اساساً از عالم هیچ نمی دانستم و از امام هم حتا نامش را نیز نشنیده بودم. وقتی انقلابش را به پیروزی رساند نه من بلکه کلاً دهه چهلی ها و پنجاهی ها دگرگون شدند. من و هم نسل های من که سین سیاست ... بیشتر بخوانید »

زخم آفتاب و قحط خورشید (۱۹ رمضان/ زخم علی)

علی

روز ۱۹ رمضان ۴۰ ه. در کوفه حادثه ناگوار بی نظیری رخ داد و آن زخم آفتاب بود که شب پرستان تاب دیدن خورشید را نیاوردند و بر روی خورشید انداختند و بر چهره اش شمشیر کشیدند. این آفتاب قندافشانی می کرد و دیده های اهل معنا را منور می ساخت اما خفاشان شب پرست را تاب این همه بذل ... بیشتر بخوانید »

بیست روز همراه با پدر

بهتر است زن و مرد همولایتی هم باشند

در خواب دیدم که پدرم زنده شده و به منزل برگشته و من با تمام وجود خوشحالی می کردم. به اتفاقش به باغچه نزدیک منزلمان در روستا رفتیم و به درختان باغچه سر زدیم و از آنجا به باغ انگورمان رفتیم اما پدر در آنجا ماند و من بر گشتم تا دوچرخه ام را با خود ببرم تا این افتخار ... بیشتر بخوانید »

جانم فدای ایران شهر

ایران شهر

خبری شنیدم که برخی از هم وطنان عزیزم روزگار سختی را می گذرانند به ویژه در سیستان و بلوچستان نازنین که دلم هری ریخت و کباب گشت که سوزش آن به سهولت از میان رفتنی نیست. نزد یکی از عزیزان بودم و از این وضع ناگوار سخن می گفتم که نتوانستم خودم را نگه دارم و بالاخره بغضم شکست و ... بیشتر بخوانید »

عمویم در خوابم

عمویم در خوابم

آدمی که نوجوان است هیچ وقت فکر نمی کند که روزی به سنین بالای زندگی خواهد رسید. از این جهت قدر روزها و امکانات و بستگان خویش را نمی داند و گمان می برد که این امکانات و بستگان همیشه خواهند ماند اما گذر زمان خلاف این را ثابت می کند. یکی از نعمت های آدمی، عموها و دایی ها ... بیشتر بخوانید »

دیدار با پدر به لطف همسرم

دیدار با پدر به لطف همسرم

روز ششم دی سال ۱۳۸۸ مصادف با روز عاشورا بود که پدرم در کما بود و تنها علامت حیاتش تنفس بود. در همین اثنا همسر محترم گفت که می خواهد بر بالین آقا زیارت عاشورا بخواند تا آرامش یابد و از سکرات موت در امان بماند. من اصولاً به این مسایل چندان اعتقادی نداشتم اما با همه ناباوری من وقتی ... بیشتر بخوانید »