دوشنبه , ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
جدیدترین اخبار
خانه » بایگانی/آرشیو برچسب ها : پدر

بایگانی/آرشیو برچسب ها : پدر

بردن پدر به مشهد

اعضای-خانه-انصاف-قراجه-فیض-الله-مرند-در-در-قبل-از-انقلاب2-290x195@@

مرحوم پدرم مانند همه ایرانیان از رفتن به مقابر مشرفه انبیا و امامان و اولیا بسیار مشعوف و محظوظ می شد. از این جهت همواره از رفتن به زیارت این مکان های متبرک و مقدس بسیار استقبال می کرد و همیشه چنین آرزویی را در سر می پروراند و خوشبختانه جز دمشق به همه اماکن مقدس مشرف شد. القصه دیشب ... بیشتر بخوانید »

بهتر است زن و مرد همولایتی هم باشند

مرحوم حاج عباس قنبری 1

زن بابا، گاه گاهی با پدرم حرفش می شد ، به منزل پدریش که در روستای همجوار زادگاهم قراجه فیض اللّه (اوکد) می رفت . در همان سال ازدواج با زن دوّمش ، از روستای زن دوّمش، الاغی خریده بود. این حیوان هم گاهگاهی هوای وطن می کرد ؛ به این ، روستا فرار می کرد ، و ما ناچار ... بیشتر بخوانید »

پدر، شاد و سر حال

خیلی وقت بود که با پدر دیداری میسر نشده بود تا اینکه چند روز پیش با پدر نجوایی کردم که چرا به خوابم نمی آیی؟ و امروز با عمل به سوال من پاسخ داد و بالاخره آمد. آمده بود به منزل ما و حالش را پرسیدم گفت خیلی خوبم و من پرسیدم: هیچ دردی ندارید؟ در جواب گفت قرص می ... بیشتر بخوانید »

پدر

پدر! شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خیال و سکوتی سنگین بر دیدگان من سنگینی می کرد اما در درونم انقلاب عظیمی در حال شکل گرفتن بود و همه اندیشه ام پدر بود و پدر!! ناگاه مرغ دلم روزی را به یاد آورد که چشمم به سفیدی موی سر پدر افتاد و سخت اندیشناک و ... بیشتر بخوانید »

خواب ساختن مغازه برای پدر

دکتر بخشعلی قنبری

مغازه پدر هم برای خودش داستانی دارد به این صورت که وقتی برادرم در سال ۱۳۶۰ مغازه ای را برای پدرم درست کرد ابتدا ناراحت شد اما پس از چند روز که در مغازه مستقر شد بسیار خوشش آمد و اگر کاری در باغ و مزرعه نداشت در مغازه می نشست و روزگار می گذراند و سر و سری هم ... بیشتر بخوانید »

مهر پدر در یک حادثه

یادداشت

سال ۱۳۸۶ توفیق یافتم در معیت پدر به مکه مکرمه مشرف شوم. روزهای آخری بود که در این شهر مقدس به سر می بردیم. به پدر پیشنهاد کردم تا برای بستگان سوغاتی فراهم کنیم و پدر نیز با محبت زایدالوصفی از پیشنهادم استقبال کرد و راهی بازار شدیم و هر چه لازم بود خریداری کردیم و چون خواستیم به هتل ... بیشتر بخوانید »

عاشقی پدرم به همسر مهربانش

سال ۱۳۰۴ در روستای قراجه فیض اله بدنیا آمد. پدرم چهار ساله بود که مادرش را از دست داد و پدر او ۲۴ سال بدون همسر زندگی کرد . پس از درگذشت او که نوبت به پدرم رسید ایشان نیز مدت ۲۰ سال در فراق همسر زندگی کرد . پدرم از ابتدا عاشق همسر اولش بود او در فراق آن ... بیشتر بخوانید »

نشان رضایت بر چهره پدر

شب دوم آبان زودتر از قبل به خواب رفتم. در همان روز با عزیزی درباره خدمت به پدر سخن گفته بودم که به رغم نظرم به من گفت خوش به حالت که توانستی در زمان حیات پدر به او خدمت کنی و امروز که از تو دور است و امکان خدمت وجود ندارد افسوس نمی خوری. من چیزی نگفتم ولی ... بیشتر بخوانید »

پدر مهربان؛ به یاد مردی که ساده زیست

پدر مهربان؛ به یاد مردی که ساده زیست

یادی از پدر و مادر آسمانی همسرم مرد هر روز لوازم برقی را بر می داشت و به شهر می رفت تا از کله سحر با تمام وجود کار کند تا بتواند برای شش دختر و دو پسر و یک همسر روزی فراهم آورد. شگفت اینکه هیچ وقت دست خالی به خانه نمی آمد و هر چه داشت بی آنکه ... بیشتر بخوانید »

طلب یاری

یک روز خدمت پدر گرامی بودم بهش گفتم پدرجان نگران شما هستم اجازه می دهید تهران را رها کنم و بیام مرند و در خدمت شما باشم؟ پدر از گوشه چشمش با غضب و با اظهار ناراحتی شدید گفت خجالت نمی کشی همه می روند تهران تا چیزی بشوند بعد آن وقت تو می خواهی بیایی به این روستای دور ... بیشتر بخوانید »